|
|
|
آدم برفی ها ماهنامه سینما و ادبیات شماره یک فروردین 87
|
![]() |
||
|
جمله روز من می تونستم یه آدم با کلاس باشم. یه پا مدعی باشم یا جای این آدم مفتخوری که هستم چیز دیگه ای باشم( مارلون براندو در در بارانداز) عکس برگزیده
فیلم پیشنهادی
کتاب پیشنهادی
|
|
داستان / سیم آخر ( رضا کاظمی) این داستان واقعی نیست یکی از بهارهای همین چند سال پیش... ما رو باش . از نوجوانی هام ده سالی بیشتر گذشته. دیگه رسما دارم پیر میشم . آره من .... تا حالا بهت نگفتم. یادته اون سالی که موقع سال تحویل یه ترقه ( ترقه که چه عرض کنم؟) از کوچه افتاد توی خونه تون و سگ پشمالوی کوچولوتون کور شد؟ شاید همه این مدت فکر میکردی که من اون ترقه رو انداختم. آخه چطور می تونست کار من باشه؟ تو که می دونستی که بابام نمی ذاره از چند ساعت مونده به سال تحویل از خونه جم بخورم. توی خونه ما رسم بود که از چند ساعت قبلش همه سیخ بشینیم و به تلویزیون نگاه کنیم. نمی دونم چرا همیشه نزدیک عید که می شد همه مون می افتادیم به جون هم و بیشتر وقتها نزدیک سال تحویل اعضای خونواده با هم قهر بودیم. شاید این یه جور لوس کردن بود که وقتی توپ در شد ( توپ که در نمیشه اینجا، همینجور اصطلاحی گفتم) بپریم و همدیگه رو ماچ و بوسه کنیم . اینجوری مزه ش بیشتر بود چون احساس میکردیم که عید باعث شده کدورتهامون از بین بره( عجب جمله کلیشه ای بامزیه. مگه نه؟) خونواده شما رو نمی دونم ولی ما واقعا فقط سالی یکبار روی همدیگرو می بوسیدیم و اونم اول عید بود. مخصوصا پدر ( ما بهش میگیم بابا شما چی میگید؟) همون بابا رو فقط سالی یکبار فرصت داشتی ببوسی و اونم ببوستت . بابا همیشه سبیلش بوی دود سیگار می داد. خوش بو نبود ولی برای من دلچسب ترین بوی دنیا بوی سیگار مونده توی سبیل بابام سر هر سال تحویل بود. بعدش هم باید جرینگی پول عیدیمون رو می داد. هیچوقت پول زیادی نداد که یه عیش حسابی راه بندازیم. حال و روز رفقام از من بهتر نبود. یه سعید نامی بود که خیلی با هم جینگ بودیم( این کلمه جینگ رو اخیرا از یک نفر که چند روز توی وبلاگم واسه م فحش می نوشت یاد گرفتم.تو هم وبلاگ داری؟) آره من و سعید رفیق جینگ بودیم! حالا خیلی سال گذشته و دیگه سعیدی وجود نداره. همونطور که واسه سعید حتما دیگه علی ای وجود نداره. بعد اینکه از مامانم هم عیدیمو می گرفتم که همیشه بیشتر از بابام می داد فلنگو می بستم و می زدم بیرون با سعید . می رفتیم روی تپه های شیطانکوه می نشستم و می زدیم زیر ساز و آواز .جفتمون عشق موسیقی بودیم. با هم کلاس سلفژ رفته بودیم ولی چون حال نکرده بودیم – شایدم مخمون نمی کشید- تصمیم گرفتیم موسیقی رو گوشی بزنیم. اون وقتها جاده بالای کوه ،آسفالت و توریست خور! نشده بود. شیطانکوه که البته فقط یه تپه گلی بود و هست ، با بوته های چای و جنگلهای بکری که کسی پا توش نمی ذاشت عشق ما بود.. ما می رفتیم و می نشستیم و می زدیم زیر آواز . اون وقتها سیگار نمی کشیدیم. خیلی بچه مثبت بودیم. هنوزم مثبتم من . مگه نه؟ ! همه سال تحویلها این جوری نبود. یعنی بعد از تو اینجوری نبود. توی لامصب رو که دیدم دیگه آوارگیم شروع شد. بعد از اون پاییز که اومدین و من تمام بارون و برف تا خود بهار رو داشتم شعر می نوشتم برات.اون دفتر شعرم رو هنوز هم دارم. با یه جلد گل گلی خیلی گل درشت! آره همون سال عید دیگه زده بودم به سیم آخر( سیم آخر می میشه) زدیم به سیم می . پشت دیوارتون گیتار می زدم یادته؟قبل از شما هم یه خونواده بودن که زن و مرد، دکتر بودن. هروقت من ساز می زدم از لای پرده می دیدم که خانم دکتر خیلی با احساس میاد توی حیاط قدم میزنه و گوش میده . شاید هم این تصور من بود) ولی تو هیچوقت نیومدی بد جنس. داشتم میگفتم. اون سال عید چند ساعت مونده به سال تحویل پیکان بابامو ورداشتم و رفتم کنار دریا. چمخاله. ساعت دو بعد از ظهر بود. سال تحویل هفت غروب بود. آسمون هنوز زمستونی و سربی بود. اینجا نوروز اوایلش سربیه! دریا طوفانی بود. می خواستم یه قبر بکنم واسه خودم و چال شم توش. هنوز آقای عباس خان فیلم طعم گیلاس رو نساخته بود. این ادا بازیها از بچگی هم توی خون ما بود. بابام میگفت کتابهای صادق هدایت میخونی مغزت خرابه! ولی من از صادق هدایت خوشم نمی اومد چون اصلا مردن رو دوست نداشتم.هنوزم موندم تا شیره دنیا رو بکشم و تا جایی که راه میده حالشو ببرم هرچند خوش بودن واسه آدمهایی مثل من، جن واسه بسم الله ست. یه منتقد عزیز و باحالی داریم به نام جواد آقا طوسی . می دونم که تو تو حال و هوای سینما و مجله فیلم و این جور چیزا نیستی. این جواد آقا توی بیشتر نقداش یه کلمه داره که از بس گفته دیگه به نام خودش ثبت کردن. وقتی از فیلمهای کیمیایی حرف میزنه میگه سوار تک افتاده مرگ آوا! آره عزیز جون. من اون روزها مرگ آوا بودم! ولی نمی خواستم خودمو از عشق یکطرفه کسی بکشم. می خواستم چاله بکنم. ولی فکر کردم دیدم الان یه نفر با اسب و دوتا بچه سر میرسه و بعد به بچه هاش میگه: ولش کنین بابا! این پسره دیوانه س! آره اون سال توی ماشین نوار مازیار گذاشته بودم:( باید که مرد گردی پیوسته درد گردی... این است راه چاره! ) صدای خوبی داشت خدابیامرز. میگن سر تحویل سال خدا بیامرزی بدی خوبه. مادرم میگفت هرکاری که وقت تحویل سال بکنی تموم سالت به همون کار میگذره. گلاب به روت. می بخشید. من همیشه از استرس رسیدن لحظه ی تحویل سال و وقتی تیک تیک معکوس ساعت توی تلویزیون می اومد جست می زدم توی دستشویی تا سر تحویل سال سبک و راحت پای سفره بشینم. صدای مادرم می اومد که ذلیل مرده الان چه وقتش بود یالا بجنب بیا دور هم بشینیم. من تو دلم میگفتم: اونجوری که بدتره مامان جون. اون وقت باید تا آخر سال خودمو نگه دارم و زورپیچ شم. یکی دوبار پیش اومد که دیر جنبیدم و لحظه خاص از دست رفت. مادرم راست می گفت. من سوار تک افتاده ای(!) بودم که لحظه تحویل سال پیش خونواده نبودم و همین آخرش کار دستم داد. شاید به خاطر همون دیرجنبیدنمه که حالا چند ساله که خونواده رو نه وقت تحویل سال و نه هیچ وقت دیگه نمی بینم... حالا مرگ آواتر شدم! آره توی اون ساحل چمخاله تنها بودم و به صدای مازیار گوش می دادم که یک نفر با شلوار کردی و کلاه حصیری اومد طرفم . نگاهی انداخت و اومد جلو و سلامی کرد و سیگاری روشن کرد و یه سیگار هم به من تعارف کرد . آره من اولین بار سیگار رو از دست حسن چمخاله ای گرفتم و کشیدم. مونتانا بود. یادم مونده. اصلا من به خاطر تو سیگاری شدم . باید اینو می گفتم که بدونی. سرمو گرفته بود اون مونتانا. پیکان رو ورداشتم و برگشتم سمت خونه. ساعت نزدیکای پنج بود که راه افتادم. رانندگیم خوب نبود. هنوزم خوب نیست . واسه همین خیلی آروم اومدم و تا رسیدم لاهیجان ساعت شش شده بود. باید سریع می رفتم حموم و واسه سال تحویل آماده می شدم. قبلش یه سر رفتم توی انباری . یه کاری بود که باید می کردم. البته قبل از رفتن به انباری جیره فحشم رو خوردم که دزدکی ماشینو ورداشته بودم .. بعدش رفتم حموم و برگشتم و نشستم پای تلویزیون. بابا و مامان و بقیه هم سیخ نشسته بودن. یه آقایی که قبلتر ها توی جنگ هفته لودگی می کرد اینجا هم داشت توی تلویزیون لودگی میکرد. هیچکدوم از ما نمی خندیدیم. مات و ساکت فقط نگاه می کردیم. یادمه شما تلویزون بیست و نه اینچ داشتین و برادرت خیلی پزشو می داد. ما آخرای دبیرستان بودیم که تازه تلویزیون نوزده اینچ کنترل دار! خریدیم. حالا فکرشو می کنم می بینم چقد تلویزیونتون مسخره بود. خود عدسی محدب بود! ولی خداییش توی همون تلویزون چی می دیدین؟ جنگ هفته می دیدین یا صبح جمعه با شما؟ ما هرچی که بود از بچگی ویدیو باز بودیم. یه شب بابامو اغفال کردم که ویدیو نوار کوچیک بخره. فکر کنم کلاس پنجم بودم.تو اصلن می دونی بتامکس چیه؟ تو اصلن می دونستی چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسید؟ تو داستین هافمن اوریژینال رو توی لنی دیده بودی که به بهانه عذرخواهی از مشتریهای کلوبشون یهو فحش بارشون کرد؟ اونم با صدای خسروشاهی؟...چی دارم میگم . تو رو چه به این حرفها؟ حالا حتما سینمای خونگی دارین و دی وی دی های زیرنویس فارسی چیپ و مبتذل نگاه می کنین! شایدم دی وی دی قاچاق سنتوری رو خریدین و تا حالا هم چند بار آهنگاشو گذاشتی و گوش کردی ...محسن جون محسن جون.... اه نزن از این حرفها. تازه دیدن دی وی دی قاچاق حرومه. خجالت داره . دارم فکر میکنم چقد کارم درست بود. سر سفره بودیم..تیک تیک معکوس شروع شد. آخرش اون سال هم تموم شد.مثل همه این سالها. پاشدیم و همدیگرو بوسیدیم. پدر هنوز سبیلش بوی سیگار می داد ولی نه بوی مونتانا. بوی مونده و مطبوع وینستون عقابی اصل بود.یک دقیقه نشد که جست زدم رفتم توی انباری . هنوز حتی عیدیهامو نگرفته بودم. دویدم توی کوچه و...توی این کوچه ها گم شدم. باید اعتراف کنم. تموم این سالها حرف دلمو بهت نگفتم.سخته که آدم چیزی توی دلش باشه و طرف مقابلش ندونه. امروز وقت خوبیه سر این بهار ، همین لحظه سال تحویل که تنهام و کسی این دور و برا نیس می خوام خیلی راحت پیشت اعتراف کنم. اون ترقه رو من انداختم توی خونتون . منو ببخش. علی گیتاری
|
|
|