درباره ما     تبلیغات     نظر و ارسال اثر      آرشیو

Text Box:

آدم برفی ها

ماهنامه سینما و ادبیات  شماره یک فروردین 87

wصفحه نخست سایت

 

 

 

 

گزین گویه

در زندگی زخمهایی هست که...

 

عکس برگزیده

مسعود کیمیایی- عکس اختصاصی آدم برفی ها

 

فیلم پیشنهادی

ی

 

 

 

 

Text Box:

 

تنفس يا چگونه قايق با آب اصطکاک دارد /   نیما ساده

اختصاصی آدم برفی ها

 

1- کشوی ميزم را که در می آوردم صدای خشکی داشت. صدای سايش چوب بر چوب. ميزم چوبی است آخر. اصطکاکی خشن بی هيچ چيز که روان کند اين حرکت را. خالی اش که می کردم کاغذ بود که می افتاد .در پاکت ، بی پاکت . برخی صاف برخی چروکيده که نشان از دست به دست شدنی بی امان داشت جايی در گذشته. هدف پاکسازی ساليانه بود در آستانه اين گذر قراردادی از رقمی به رقمی ديگر ، از هزار و چند به هزار و چند.

2- آن زمان که در بطن ماجرايی، تصور آنکه روزی می رود همه اين تنيدگی ها به يکديگر ، همه چسبندگی ها ، همه شادی سازها ، همه غم آور ها ، همه آن هايی که جان زندگی را قلقلک می دهند راهی به دستگاه تصويرسازی ذهنی ندارد. زندگی در لحظه ، زندگی در ميان خلل و فرج بافت پر پيچيدگی برهه های زمانی ، بسيار زياد غرق شدن را به ياد می آورد؛ گويی که هيچ گاه فضايي آن ور آب وجود نداشته است.

3- پاکت ها که می افتادند فرار از وسوسه خواندنشان را زايل می کردند به سرعت. پاکت ها را که باز می کردم ، کاغذها را که می خواندم ، دفتری را که منگنه هايش را روزی ، جايی به قصد اتصال بر ميان جانش نشانده بودند و اکنون آن تکه های فلز جايی در طبيعت راهی به طبيعت شدن مجدد می يافتند می گشودم هوا را می گرفت از من کسی انگار . گويی کسی به قصد مزاح يا به سوقصد سرت را به ميان آب می فشارد. تنفس سخت می شد.

4- زندگی بناست روندی پيوسته باشد که هست و اين گيجم می کند. غوطه وری در تصاوير گذشته اين سوال را چشمک زنان به روی ديدگانت می گذارد که کی آغاز شد آن ، کی تمام شد و کی باز آغاز شد اين. بيرون شان بکشی و بگذاری شان بر ويترين عمر رفته ات همه شان به سادگی شمرده می شوند. برشان که گردانی گم می شوند؛ بی مرز قابل تشخيص. دوباره می شوند تو. عمر تو.

5- کاغذ ها را ، برخی شان را ، از بيم خيس شدن گاهی بالای آب می گرفتم. برخی را به آب سپردم که بروند. قايق چوبی ام آن بالا مستطيل تيره ای بود که نور می تابيد از اطرافش . تنفس سخت بود.

6- قطعه چندم از زندگی است نمی دانم. نمی دانم نشانی که بخواهند چه بگويم. جای خوبی است. اين را می دانم.

7- قايق چوبی ام بر آب ، آرام ، آفتاب نرم را ناگذير پذيرا بود. بر پوست تن می تابيد اين آفتاب نرم. جای خوبی است. اين را می دانم. هوا آنقدر هست که نفس بکشم به آسودگی و نگويم تنفس سخت است.

 

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر منبع ممنوع می باشد