درباره ما      تبلیغات      نظر و ارسال اثر      آرشیو Text Box:

Text Box:    

آدم بر فی ها 

ماهنامه سینما و ادبیات   شماره یک فروردین 87

 

Text Box:

 

گزین گویه

ملال آن سرخوشی است که از ساحل لذت پیداست( رولان بارت)

 

عکس برگزیده

 وینسنت کسل       

 

فیلم پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Text Box: استفاده از نوشته ها  و عکسهای اختصاصی     این سایت       بدون ذکر منبع ممنوع می باشد

 

 

 

 

« ترانه ي اندوهگين كوهستان » از نظر فرماليستي فيلمي هم گرايانه است . يعني روابط اش از منطق روايي ارسطويي پيروي مي كند. هر چند در چينش اين روايت در ظاهر بدان ساختار شروع ، ميانه و پايان به تمامي وفادار نمي ماند. اما من  مي خواهم به شكلي واگرايانه به تامل در اثر بپردازم .

آغازين صحنه ي فيلم با تمناي مردي است كه در برابر چشمان مبهوت دوربين، پي جويِ مادر خويش است. مادري كه مرده است. « : خدايا مادرم رو برسون». اين بازگشت به مادر را اگر از ديدگاه رمانتيك نگاه بكنيم به زودي به بن بست خواهيم رسيد . اما مادر خواهي ِ اين مرد را مي توان به نوعي فرار از واقعيت هولناك امروزين او تعبير نمود. و پناه بردن و از آن بيشتر بازگشتن به رَحِم مادر. پس فيلم با يك بازگشت آغاز مي شود. گويي مرد در انتهاي حرف هايش چنين جمله اي را بر زبان رانده است.و اساسن كل فيلم از پايان آغاز مي شود.  اما كارگردان قصد ندارد به اين زودي به انگاره ي مفهومي فيلم پايان دهد. اين است كه در نماي بعدي مردي را نشان مي دهد كه از همسري كه او را خيلي دوست دارد سخن مي گويد. و اين دوست داشتن است كه انسان را به عسلِ ماندن آغشته  مي كند. و ترانه ي اندوهگينِ اين كوهستان با دو فصل« بازگشتن» و «ماندن» شروع مي شود. و اين  دو مفهوم ، تناقضي را به همراه دارندكه ما در سراسر اثر شاهد آن هستيم.شاهد جنگي كه بين اين دو خواست در درون آدم هاي محصور در دلِ پنهانِ درّه هاي ژرف سبلان ديري است كه درگرفته است و آنان را به آتش شرارت بار هستيِ ناتوان خويش مي سوزاند. و اما در بيرون، اين هاست : دندان هاي مصنوعي كنار پنجره – يك ميوه ي به ظاهر چلانده شده و خراب – پاركي محصور – پاهاي ترك خورده ي از زير پتو به در آمده – خروپف هاي مداوم – ديوار نوشته ها ي بد خط درباره ي شهيد – مردي كه بي وقت روي تخت خود نشسته است، سينه مي زند و نوحه مي خواند – بوفي كه همراه او مي خواند – پرستاري كه در راهرويي خالي چرخ دستي مي راند؛ و حاصل همه ي  اين ها نشان دادن رخوت و سستي و ابهامي است كه در نهايت به تمهيد كارگردان در معرفيِ نخستينِ فضا به ما القاء مي شود. و اين رخوت با نشان دادن مردي كه ناگهان مشتي به آبخوري مي كوباند و آن را مي شكند پايان  مي پذيرد. و چه عصيانِ اندوه بار، و نافرجامي! اين جا كجاست؟! آيا مهم است كه بدانيم اين جا آسايشگاه اعصاب و روان بيماران جنگ در استان اردبيل است؟!آيا در يك نگاه بنيادين تفاوتي بين فضاي اين آسايشگاه و جامعه اي كه ما در آن محصور شده ايم وجود دارد؟!در واقع پرداختن به اين نكات است كه فيلم را از يك روايت صرف درباره ي وضعيت و يا موقعيت خاص و استثنايي بالاتر          مي برد. خسروي ما را پس از آن مقدمه ي آرامِ آغازين، ناگهان به فضا پرتاب نموده است.هرچند اين پرتاب شده گي را نه با كادرهاي اعوجاج گونه و سرگيجه آور، بل كه به شكل  به شدت كلاسيك واره يي نشان مي دهد.شايد او احساس مي كند خودِ فضا به دور از انديشه ي سينمايي اش داراي پتانسيل گم  بوده گي است. اين است كه با انتخاب يك ريتم  دكوپاژي كلاسيك گون سعي در برقراري يك تعادل نسبي دارد. بدين خاطر است كه من ديكتاتوري او در انتخاب نما مي توانم بپذيرم و به تصاوير او اعتماد كنم چرا كه خودِ تصاوير در واقع نه معرف خودشان به عنوان يك ساختار جدا انگاشته شده، بل كه در خدمت ايده ي بنيادين موضوعي است كه قرار گذاشته شده درباره ي آن انديشيده شود.موضوعي كه اساسن حيله و فريبي در ساحت اش نيست  و تروكاژهاي دروغ آميز را  بر نمي تابد. اين انتخاب نه در بخش نمابندي كه حتا درباره ي موسيقي اثر نيز صادق است . يعني موسيقي جداي از آن چه كه در پايان اثر به شكل جالب و عامدانه يي ناكوك است، در دل فيلم به عنوان فضا ساز و- نه يك شخصيت مستقل- عمل مي كند.هر چند در پايان فيلم، موسيقي يك شخصيت است. گويي كه ديگر نمي تواند خود را نگه دارد. اين است كه نظرش را صراحتن مي گويد. مايلم به صحنه يي اشاره بكنم كه علاوه بر نمابندي و موسيقي اش يك ساختار انديشمندانه ي تدوين را نيز با خود به همراه دارد.آن جا كه مردي مي گويد كه خانم و بچه هايش را زده است و او را به اين مركز آورده اند : پرستار مردي را به سمت در مي برد – موسيقي هراسي به دل اثر مي اندازد – كليد زنگ زده مي شود – چشمي باز مي گردد – بوفي مي خواند -  كبوتري از تير چراغ برق مي پرد – بيماري نگاه مبهوتي به دوربين مي اندازد- از داخل تلويزيون پرستار و مرد را دنبال مي كنيم – همه ي بيماران به همراه ما به تلويزيون نگاه مي كنند. –  دستي كه جلوي مورچه اي را مي گيرد و او را از ادامه ي راه باز مي دارد - و در نهايت اين تصاوير بر خلاف آن چه كه انتظار داريم به بيماري كه روي تخت دراز كشيده و تسبيح مي اندازد ختم  مي شود. و اين تصوير  به راستي خلاف انتظار است. چرا كه ما به دنبال يك حادثه ي ناگهاني بوده ايم.و حادثه اي نيست. فيلم پساحادثه است. آيا اين ضرباهنگ تند تنها در ذهن بيماران آسايشگاه است كه به وجود آمده؟ و جهان خارجي هم چنان آرام است؟ تمهيد كارگردان در استفاده ي از تلويزيون براي نشان دادن اين كابوس موقتي و توهم زا، ما را براي لحظاتي به وضعيت «تلويزيون» در جامعه ي خارج از آسايشگاه نيز رهنمون مي نمايد. در واقع تلويزيون همه را محصور نموده است. ما  هم چون آن بيماران به تلويزيون مي نگريم و جز خودِ تحقير شده چيزي نمي بينيم. فارغ از اين كه رييس ها نيز از همين تلويزيون، ما را در تيررَس خود دارند. و كوچكترين حركت ما را زير نظر مي گيرند . اين قسمت مرا به ياد رمان 1984 اورول مي اندازد : « در روزگار ما گروه هاي حاكم به هيچ روي با هم نمي جنگند. هر گروه حاكمي ، آتش جنگ را عليه مردم زير سلطه ي خويش بر مي افروزد. هدف جنگ اين نيست كه سرزميني را فتح كند يا از تسخير سرزمين خويش جلوگيري به عمل آورد. هدف اين است كه ساخت جامعه تمام عيار بماند.»  و به راستي كه تلويزيون به رييس ها كمك   مي كند كه ساخت كلي جامعه به دور از درّنده گي هايِ ديوانه گانِ دانا شده باشد. و اين نكته را باز در جاي ديگري از فيلم به روشني مي بينيم. آن جايي كه بيماران در خلوتي آزار دهنده و در حالي كه سيگار مي كشند، به اخبار جنگ عراق كه در آن بوش همه ي كشورها را براي همكاري در برپايي عراق نوين فرامي خواند گوش مي دهند و هيچ  نمي گويند...  هيچ. و اين هيچي به راستي آزار دهنده است. از استعاره ي پلاستيك هاي سپيد آويخته و يا به تعبيري گير كرده در سيم هاي خاردار نيز نيابد غافل بود. به خصوص وقتي كه اين نماها متصل مي شود به بيماراني كه خود را به سيم هاي محصور شده اي كه آنان را از جامعه جدا مي كند آويخته اند و به اصراري آرام مي خواهند كه خود را به بيرون پرت كنند. و يا نماهاي به شدت آزار دهنده اي كه از مردمان آن سوي ديوارهاي سيمي مي بينيم كه بي اعتنا و در حالي كه سرگرم كار خويشند از كنار آسايشگاه مي گذرند. و يا بيماري كه تمامي دود سيگارش را مي بلعد؛ راديويي كه به شكلي وقيحانه مي خواهد شادي را به مردم تزريق كند. فيلم اما هرازگاهي در بينابين نماهاي تفسيري كمي هم به درد دل هاي بيماران مي پردازد . مخلوطي از گفته هايي كه نمي داني بايد از شدت هولناكي و يا به خاطر بيماري شان بدان ها اعتماد كني يا نه؟! : « بچه ي اولم را احساس خطر كردم و از بيمارستان فراريش دادم! ... دوبار زنم طلاق رفت، يه بار مُرد !...  حقوقم رو گذاشتم پاي اون، وكالت دادم، هر روز سوء استفاده   مي كنه. تا دوروز خونه مي مونم،بلند شو بلند شو برو بيمارستان آمبولانس بامو ...  شش نفر بوديم، پنج نفر شهيد شديم –عليه السلام – من مجروح شدم – عليه السلام – شش هزار و ششصد و شصت و شش ساچمه تو بدنم هست... من كارت موجي مو  مي خوام ... زنده گي نمي كنن كه، شب مي توني بري پارك قدم بزني؟ صدو ده بياد بگيردت، اين جا چي كار مي كني؟ اومدي خلاف؟ ...يه عقرب رو پشت بومِ...  زنم سَم ريخته بود تو غذام ... دخترم متولد  سي و يك خرداد شصت و پنجِ كه در حق اش خيلي ظلم شد. وقتي من از كار بيكار شدم ده سال به من حقوق ندادند كه طبق مصوبه ي مجلس مي بايد  مي دادند، دودش به چشم دخترم رفت ... مرخصي كه مي ريم خود ماشين بنياد مياد جلو خونه با آبروريزي ما رو زور چپان مي اندازند اين جا ... فكر مي كنم اگه مرتكب قتل هم شده بوديم تا حالا به ما عفو مي خورد. حالا چرا اين جا نگه داشتند؟! شايد دوست دارند عتيقه مان كنند بعد بفرستند بيرون ... من ديوونه نيستم ... خدا زيباست. من خدارو ديدم به خدا....» اين ها حرف هايي است كه جانبازان جنگ بعد از دو دهه نه در تلويزيون كه در برابر دوربين خسروي براي ما  مي زنند؟! پس چرا از خاطرات جنگ نمي گويند؟! چرا از رشادت؟! چرا از ايثار؟! چرا از شجاعت؟! چرا از شهادت طلبي؟! چرا از عشق؟! چرا از شب هاي عمليات؟! چرا از نياز و نيايش؟! در ميان اين پاره گفته هاي عريان از حقيقت و خالي از دروغ چيزي نيست ؟! چرا در تلويزيون، دوستانِ اين آدم ها تا كنون چيزي ، خبري از وجود آن ها به ما نگفته اند؟ خسروي  مي گفت جنگ نامريي يي كه هنوز در درون اين ها در جريان است فراموشي است. نمي دانم! اما من فكر مي كنم ما بيش از آن ها با فراموشي همدم شده ايم. كه آن ها از ياد نبرده اند و ما ازيادشان برده ايم. فراموشي ما را كور و كر كرده است.اما جنگ آن ها را بيدار نموده است. و تو را نيز، كه دوربينت را روي صورت از حقيقت وحشي شده ي آن ها تنظيم كرده اي . شايد به قول ژيد دنبال نوعي از جنون بوده اي كه بتواني به وسيله ي آن بعضي چيز ها را كه به دلايلي پوشانده مي شود براي نخستين بار آشكار نمايي. اين ها همه گي در عشق هاشان شكست خورده اند تا كشورشان در جنگ پيروز شود.تا ما ظاهرن بيرون از حصار ها قدم بزنيم. در چهارشنبه سوري ها با «باروت هاي نم كشيده» آتش بازي كنيم.و در عيد به مسافرت برويم. و تو خيلي تلاش كرده اي كه فضاي سياه و سفيدشان را براي لحظه اي كه كنار سفره ي هفت سين نشسته اند رنگين كني و از  روياي  عريان شان پرده بر داري. اما دريافتي كه اين رويا نيست؛ ديگر خودِ زنده گي است.با همه ي فاجعه اش؛اين است كه فيلم تو  همان طور كه قبلن هم گفتم، با پايان آغاز شد و با  فصلِ شروعِ  آدم هاي به ظاهر بيرون از حصار محدوديت ها ، يعني با عيد و بهار پايان يافت.بهاري كه به هيچ روي به زمستانِ زنده گي  آن ها  - و ما - پاياني نمي دهد.و اين نهايتِ ايستايي و مانايي در عمق هزارتوي فراموشي و خاموشي است. و هيچ نشاني از اميد و بار آوري ندارد. بهاري است با محصولِ انتظار.... براي مرگ.نه آن مرگي كه اين ها با آن زيسته اند. بل كه مرگي كه به مفهوم قطعيت و تمام، به دادشان برسد.و اين جاست كه مرگ جانشين عدالت مي شود. چرا كه به رنج پايان مي دهد.

*** 

اما با اين همه، اين ترانه ي كوهستاني تو براي من اندوهگين نيست. شاد است! چرا كه حالا، اين حصار آزادي، به  دور وجود  من كه موجيِ حقيقتِ جنونِ عريانِ اين آدم ها شده ام نيز چنبره بسته است.من در اين حدودِ بسته كه دل بسته اش شده ام آن قدر مي مانم كه او بيايد و بگويد :‌« آمبولانس بامو ... »         

                                                                 نیما حسن دخت

سينِ هفتم

سيبِ سرخي ست

حسرتا

كه مرا

نصيب

از اين سُفره ي سنّت

                                                    سروري نيست...          ا. بامداد