درباره ما     تبلیغات     نظر و ارسال اثر      آرشیو

     صفحه اول سایت

Text Box:

آدم برفی ها

ماهنامه سینما و ادبیات  شماره دو  اردیبهشت 87

 

 

گزین گویه

اين جنگ نيست كه ادامه سياست است ، اين سياست است كه ادامه جنگ است (میشل فوکو)

 

عکس برگزیده

 

فیلم پیشنهادی

غیر قابل انتشار

کتاب پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باتلاق   /  مجید اسطیری

امشب هم پیاده از استودیو به خانه برمی گردم . مثل شب های دیگر . توی پیاده روهای خلوت قدم می زنم . تمام دکمه های پالتویم را می بندم و دست هایم را توی جیب هایم فرومی برم . هوا ابری ست . آسمان شهر نارنجی رنگ شده است . بعید نمی دانم امشب باران بیاید . دستمال گردن نارنجی اش را دور گردنش می بندم . یادگار اولین آشنایی ماست . جیمز می گوید : « توی فرودگاه باید بازش کنم . » می گویم : « تا فرودگاه » پاتریک کوچولو می پرد بغلش و می گوید : « بابا زود برنگرد . همه ی دشمن های ما را بکش !» جیمز می خندد : « ولی من که این همه گلوله ندارم . » پاتریک اخم می کند . جیمز می گوید : « باشد همه شان را می کشم . » سربازها را صدا می زنند . منشی اسمم را صدا می زند . باید بروم داخل اتاق . از جایم تکان نمی خورم . دوباره اسمم را می خواند . یعنی بروم داخل آن اتاق ؟ چه کمکی می تواند به من بکند ؟ او از جنگ چه می فهمد ؟ منشی بلند تر می گوید : « سونیا برگسون » فکر نمی کنم کاری از دست این دکترها بربیاید . اصلا از دست هیچ کس کاری برنمی آید . بلند می شوم . می خواهم چکار کنم ؟ همه ی کسانی که توی کلینیک هستند نگاهم می کنند . باید قبلا فکرهایم را می کردم . به طرف در اتاق می روم و وارد می شوم . سکوت کلینیک آزارم می دهد . در سکوت مطلق قدم می زنم . باران نرم نرم می بارد . توی خیابان هیچ صدایی نیست به جز صدای دعوای یک زن و مرد . اشک هایم را پاک می کنم اما صورتم از باران خیس می شود . می دانستم امشب باران می آید . جلوی آپارتمانم می رسم . در را باز می کنم و از پله ها بالا می روم . پشت در خانه برای آخرین بار اشک هایم را پاک می کنم . پاتریک این ساعت شب باید خواب باشد . کلید را آرام توی قفل می چرخانم و در را باز می کنم . چی ؟! پاتریک لخت مادرزاد جلویم ایستاده . می خندد و می گوید : « سلام مامان . » یعنی چه ؟ در را پشت سرم می بندم و می پرسم : « این چه کاری ست ؟ » می گوید : « مثل خودت مامان » یک کشیده می خوابانم توی گوشش . جای انگشتانم روی صورتش می ماند . اشک توی چشم هایش جمع می شود و می دود توی اتاق خودش . در را از داخل قفل می کند . با صدایی آرام می گوید : « خداحافظ سونیا . به امید دیدار . » از میان بقیه ی سربازان می گذرد و به طرف ماشین نظامی می رود . نمی خواهم با جیمز خداحافظی کنم اما چیزی کم دارم . یک چیزی سر جایش نیست . الآن باید چکار کنم ؟ چند تایی از زن ها دارند گریه می کنند . داد می زنم : « ما چطور زندگی کنیم ؟ » سربرمی گرداند : « دیگر حرفش را نزن ! آن ها به من قول داده اند . به همه ی ما قول داده اند شماها را تامین کنند . » ماشین راه می افتد به طرف فرودگاه نظامی . پاتریک برای پدرش دست تکان می دهد . چیزی دارد از دستم می رود . می گویم :« همه چیز من از دستم رفته . همه ی زندگی ام . پدر فرزندم الآن آن طرف دنیاست . توی عراق . الآن آنجا روز است . » روپوش سفیدش را می تکاند : « خیلی ها وضعیت شما را دارند . آن ها برمی گردند . ما برایشان جشن می گیریم . » می گویم : « جشن ؟ هیچ کس نمی پرسد ما بعد از جیمز چطور زندگی می کنیم . » می خندد : « می گذرد ! این قدر سخت نگیرید . » صدایم را بالا می برم : « سخت است .» عینکش را روی بینی اش عقب می برد و می گوید : « شما خیلی به خودتان فشار می آورید . فکر می کنم شما باید کمی تخلیه شوید . » از روی صندلی اش بلند می شود : « ببینم شما اصلا بلدید گریه کنید ؟ » چند دقیقه ی بعد در اتاقش را باز می کند . می روم داخل . لباس هایش را پوشیده ، روی تخت دراز کشیده و صورتش را توی بالش فشار می دهد . می خواهم بروم بالای سرش که صفحه ی مونیتور کامپیوترش را می بینم . یکی از عکس های خودم است در استودیو . مثل پاتریک در آن لحظه ی اول . در آغوشش می گیرم و با هم گریه می کنیم . صدای صاعقه می آید . نمی دانم چطور برایش توضیح بدهم . یک چیزی سرجایش نیست . یک نفر باید برای خودم توضیح بدهد 

وبلاگ نویسنده

 

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است.