![]() |
آدم برفی ها ماهنامه سینما و ادبیات شماره دو اردیبهشت 87
|
|
|
گزین گویه با چیزهای خیلی بزرگ سبکسرانه برخورد کن و چیزای کوچیک رو جدی بگیر( هاگاکوره)
عکس برگزیده
فیلم پیشنهادی
کتاب پیشنهادی
|
لحن / داستانی از Y Z CHIN برگردان از نیما ساده عاشق اينم که دوستانم من را به آدم های جديد معرفی کنند گرچه هرگز اين را بروز نمی دهم. عاشق حالت سرشار از غرور و افتخارآميز چهره شان ام وقتی که می گويند : " اين سندی ايه ! ناشنواست " انگار که من گواه خيرخواهی شان باشم. در ضمن عاشق آن حالت برق آسای جاخوردن آدم های جديدم ؛ آن لبخند های شتاب زده و آن تقليد های در حد کمال شان از آن چيزی که تصور می کنند « قيافه عادی » محسوب می شود. اگر تشريفات را خوب به جا بياورند سرم را به نرمی می چرخانم و موهايم را پشت يکی از گوش هايم – هرکدام که به آنها نزديک تر باشد - جمع می کنم. بدون استثنا همه شان از سمعک های صورتی ام تعريف می کنند در حاليکه دوستان هميشگی ام لبخند می زنند. در فکر جمع کردن کلکسيونی از سمعک ام. آنها بيشتر از آن که وسيله کمک شنوايی باشند چيزهايی تزئينی اند. يک بار کاتالوگی از سمعک های گيره ای و روکش سمعک ديدم.چيزهايی که ديدم بدون شک کاملا شيک محسوب می شدند؛ در طرح ها و رنگ های مختلف. مثل آن کيف فوق العاده گران قيمتی که وقتی دبيرستانی بوديم بابای استر برايش گرفته بود. باقی ما تنها می توانستيم کيف را تحسين کنيم اما نمی توانستيم ادايش را در بياوريم چون باباهای ما آنقدر پولدار نبودند که ما را آن طوری لوس کنند. و حالا من می توانم سمعک بگذارم و دوستان غير از به به چه چه کردن کاری از دست شان بر نمی آيد. صادقان بگويم که ناشنوايی ام را دوست دارم. آن سال های اول بعد از تصادف و آن انفجار احمقانه کيسه هوا تحملش چندان آسان نبود. اما اين ناشنوايی حالا دارد به چيزی تبديل می شود که من را در بين دوستانم متمايز می کند. هيچ کدام از دوستانم نقص شنوايی ندارند ، تنها به اين دليل ساده که من مادرزاد ناشنوا نبودم. از زمانی که شنوايی ام را از دست داده ام حلقه ثابتی از افراد را دور خودم جمع کرده ام و آنها معمولا به سرعت در ماجرا سهيم شدند. ديديد وقتی درباره دوستانتان حرف می زنيد چطور آنها را مثلا درو ساقی ، کارول فمينيست ، گرگ مردی که پايه گيلاس را با زبانش گره می زند و از اين قبيل صدا می کنيد ؟ من سندی دختر کره هستم. خوشم می آيد. من هيچ مهارت يا ويژگی خارق العاده ديگری ندارم. هيچ وقت نداشتم. اين موضوع چيزی فراتر از يک به چشم آمدن ساده است. مطمئنم خيلی از اتفاقات مهم زندگی ام بدون گذاشتن سمعک صورتی يا اصلا اتفاق نمی افتاد و يا اگر هم اتفاق می افتاد دقيقا به همان شکل رخ نمی داد. مثل قضيه کالين. با کالين اولين بار در يک مهمانی آپارتمانی آشنا شدم. وقتی کارول فمينيست ما را به هم معرفی کرد ، موهايم را پشت هر دو گوشم جمع کردم و خودم را جلو کشيدم ، نه به اين خاطر که او تشريفات را به خوبی به جا آورد بلکه به اين خاطر که آدم اهل حالی به نظر می آمد. بايد آن لبخند احيا کننده را پس از شگفت زدگی اجتناب ناپذيرش می ديديد. بعد از دست دادن ، دنبال مشروب رفتيم و جايی مابين چيزی که مثلا بار شراب بود و کاناپه کارول را گم کرديم. بعد از مدتی پرسيد : " تو معمولا اين طوری لب خونی می کنی ؟ يا با اشاره هم حرف می زنی ؟ گفتم : " من معمولا فقط لب خونی می کنم چون راحت تر از زبان اشاره می شه فهميدش ، گرچه اين تنها دليل خيره شدن من به لبات نيست. " خنديد. باز هم صحبت کرديم و سپس ميزبان صدای موسيقی را بلند کرد و نور چراغ ها را به قصد پيست رقص کم کرد. و من مجبور بودم خود را هر چه جلوتر و جلوتر بکشم تا در آن فضای نيمه تاريک بتوانم لب هايش را بخوانم. و خواندم. عرف معمول را به جا آورديم و شماره تلفن هامان را ردو بدل کرديم. يک هفته بعد کالين آنچه را که قابل تصور نبود انجام داد و زنگ زد. با هم بيرون رفتيم. خودمان را قانع کرديم که آن يکی هنوز هم در نور آرام روز اميدوارکننده به نظر می رسد و بيشتر لب خوانی کرديم. در طول دو ماه من و کالين مدام قرار می گذاشتيم. کالين اولين نفر بعد از تصادف بود و حالا که فکر می کنم می مانم که آيا زندگی عشقی غم انگيز پس از تصادفم ارتباطی به احساسات خودآگاهانه داشت يا نه. نمی دانم. سعی می کنم به آن سال های اول که سخت بود فکر نکنم. البته سختی ها و غرابت های کوچکی وجود داشت. در چهارمين قرارمان ، کالين مرا به ديدن فيلمی که آن روزها گل کرده بود دعوت کرد. ظاهرا اين شگردش بود. نمی توانم بگويم که برايم مثل روز روشن نبود گرچه وقتی که او بلافاصله تشخيص نداد که چه اشتباهی می کند کمی دمغ شدم. چراغ ها را خاموش کرده بوديم و البته زيرنويس فيلم را فعال کرده بوديم. اواسط فيلم ناگهان حس گيج کننده ای به من دست داد. فکر کردم کالين در کاناپه ذوب شده است و يا اصلا به خود کاناپه تبديل شده است. اينکه نشسته بودم و کالين به دورم پيچيده بود ، تنها در تاريکی غوطه ور بودم و قادر نبودم از آن جهان پرهيجان در دو متری ام چشم بردارم عجيب بود. سپس کالين به طرفم خم شد و شروع کرد به زمزمه حرفهای عاشقانه در گوش کم شنوای چپم. تمام چيزی که به من می رسيد جريانی از نفس هايی گرم بود که به گوشم می خورد. او را کنار زدم. به گمانم تصور ناشنوا بودنم و ترکيب آن با تاريکی مرا می ترساند. احساس از دست دادن توامان دو حس برايم سنگين بود. اين اولين اشکال جزئی بود که پيش آمد. آن قدر جزئی که همان لحظه بر آن غلبه کرديم. باقی شب به جستجوی آن گذشت که کالين چطور لب هايش را به کار بگيرد که بتوانم بخوانمشان؛ حتی در تاريکی. کالين ياد گرفت. مثل مابقی خصلت های عجيب فردی مان که با گذشت زمان ازشان سر در می آورديم. گاهی اوقات به اين فکر می کردم که رابطه مان به اين شکل برايش جذاب تر و مفرح تر است. انگار به بازی ای که درش خبره بود يک پيچيدگی جديد اضافه کنی. اين طوری بازی دوباره او را به چالش می کشيد. از چيزهايی که کشف کردم می شد فهميد که قرار بازی را خوب بلد است. اولين تولدمان ، تولد 23 سالگی کالين بود. برايش دو بليط کنسرت رامشتاين گرفتم. می دانستن عاشق اين گروه است. وقتی بليط ها را رو کردم . شگفت زده شد و شروع کرد به خنديدن. اما بعد ناگهان خنده اش را قطع کرد. "سندی ، تو مطمئنی ؟ منظورم اينه که می تونی از کنسرت لذت ببری ؟" موهايم را پشت گوش چپم جمع کردم و لبخندی تحويلش دادم. " اولا کی گفته من می خوام از کنسرت لذت ببرم ؟ من هيچ وقت اين سر و صدای وحشتناک مخ ترکونی که شما بهش می گين موسيقی رو دوست نداشتم..." " هاه !" " ثانيا من می تونم تمام چيزايی رو که از يک فرياد خيلی بلند بلند ترن رو بشنوم. يادت می آد ؟ کنسرت به هر دو مون می خوره." لبخندش زيبا بود. موهايم را پشت گوش ديگرم جمع کردم. کنسرت رامشتاين کاملا يک موفقيت محسوب می شد. هرگز او را چنين مملو از اشتياق و پرانرژی نديده بودم. هرگز هم او را دوباره آن طور نديدم. ما حتی به اندازه کافی نزديک نبوديم که گروه را خوب ببينيم. به اين دليل که آنقدر ها وضعم رو به راه نبود که پول صندلی های رديف اول را بدهم. کالين صرفا از موسيقی به وجد آمده بود. پرده های گوشش را تصور می کردم ، ارتعاش ديوانه وارشان را ، به خود پيچيدنشان از لذت مفرطی بی وقفه جايی در درون گوشهايش که بر چشمان غير مسلح پوشيده بود. در واقع آن لحظه و آن جا کمی احساس حسودی کردم. احساسی که فکر می کردم با قطع پرسش چرا من ؟ برای هميشه تمام شده است. بخش بزرگی از شب را به تماشای کالين ، بالا وپايين پريدن هايش ، فرياد هايش ، خنده های بلندش و درخشش عرق هايش در نورهای رنگی متحرکی که گويی زنده بودند گذراندم. می توانستم بخش های تقويت شده گيتار الکتريک و فرياد ها را خوب بشنوم و می توانستم ضربه های طبل را زيرپاهايم حس کنم. اما اين آن نبود. يک ماه و نيم بعد ، کالين در روز تولدم دو بليط هديه کرد. بليط ها دور بند شلوارش پيچيده شده بودند و تا وقتی پيراهنش در نيامد آشکار نشدند. بليط ها مربوط به يک مراسم کتاب خوانی و امضای کتاب با حضور اميلی بارنز بود. نويسنده ای که بی شک می پرستيدمش. "متاسفم که مراسم امروز نيست و هفته ديگه است. اما فکر کردم می تونيم تولدتو يه بار ديگه درست مثل امروز جشن بگيريم." چشمکی زد. به شدت هيجان زده بودم. در طول هفته متتهی به مراسم ، تمامی کتاب های اميلی بارنز را دوباره خواندم و از آنجايي که هر کس تنها يک بار حق امضا گرفتن داشت با خودم کلنجار می رفتم که کدام يک از چهار کتابش را برای امضا شدن ببرم. کالين به من می خنديد. می گفت وقتی خواستم قول بدهد که او هم در صف بايستد تا من سر آخر دو کتاب امضا شده داشته باشم رفتارم مانند دختران نوبالغ شده بود. روز مراسم زودتر به کتاب فروشی رسيديم. آنها با عقب دادن قفسه های کتاب قسمتی را خالی کرده بودند. طوری که کل فضا از آنچه در خاطرم بود متراکم تر به نظر می رسيد. مانند جنگلی که يک شبه جادويی و پر پشت شده باشد. با تماشای سن موقت و رديف های نيمه پر صندلی ها که به عبادت ايستاده بودند جادو را يقينا حس کردم. کالين دستم را گرفت و مرا به طرف صندلی های رديف آخر هدايت کرد. وقتی اعتراض کردم لبخندی زد و به بلندگوهای پشت سرمان اشاره کرد. " اما اگه من جلو بشينم می تونم لب هاشو بخونم." " اما اين که ربطی به خوندن نداره ، داره ؟" "اما..." " تو از کلماتش حظ می بری يا از قيافه اش ؟ تو ترجيح می دی تفسير اونو از متن خودش بشنوی يا قيافه شو ببينی ؟" نشستم. در حاليکه دو تا از کتاب های اميلی بارنز را بغل کرده بودم و از غروب ، اميلی بارنز ، کالين و خودمان مطمئن بودم. عالی می شد. هنوز هم گاهی به آن روز فکر می کنم. مدير فروشگاه راس ساعت 6 بعد از ظهر از سن موقت بالا رفت. پاشنه های سبز فيروزه ای اش نامطمئن بودند و من صدای تلق تلق برخاسته از هر قدم را تصور می کردم. " خوش آمديد ، خانم ها و آقايان" سيستم صوتی چندان کيفيت بالايی نداشت و فروشگاه در واقع برای چنين مراسمی کاملا آماده نبود، اما اگر تمرکز می کردم می توانستم تمامی کلمات مدير فروشگاه در معرفی اميلی بارنز را بفهمم. کالين دستانم را فشرد و ابروهايش را رو به من بالا انداخت. شيرين ترين لبخندم را تحويلش دادم و سرم را به نشانه تائيد تکان دادم. خود اميلی بارنز بر روی سن موقت قدم گذاشت. تمامی رديف های جلوی ما تا سن تشويقش کردند. اميلی بارنز تعظيم کوتاهی کرد و لبخند زد و ميکروفن را از دستان گشوده مدير پذيرفت. از پشت سرم ، از بلندگوها گفت : " سلام ". پس از مکث کوتاهی به نشانه عذرخواهی لبخندی زد و گفت : " هيچ وقت از اين چيزها خوشم نمی آيد." ميکروفن را روی کف سن گذاشت. راست ايستاد و لب هايش شروع کردند به جنبيدن. ابتدا متوجه نشدم يا اگر هم شدم مغزم از پردازش نخستين لحظاتش عاجز بود. شگفت زده شده بودم. ثانيه ای بعد ، وقتی شروع کردم به لب خوانی اميلی بارنز ، نگاه کالين را بر خودم حس کردم. بالا را نگاه کردم و به چشمانش خيره شدم و او دستش را بالا برد. " نه " زمزمه کردم و دستش را گرفتم. کالين با عصبانيت اشاراتی به اميلی بارنز کرد. با ديدن چروک های پيشانی اش و اخم ابروهايش ، ناگهان تصوير ذهنی بسيار روشنی از او در کنسرت رامشتاين از سرم گذشت. چقدر هيجان زده بود. بالا وپايين پريدن هايش ، فرياد هايش ، خنده های بلندش و درخشش عرق هايش در نورهای رنگی متحرکی که گويی زنده بودند.بهش گفتم : " نه! " در حاليکه روی صندلی پلاستيکی ام نشسته بودم و تصوير تولدش از ذهنم می گذشت ، ناگهان سبعانه ترين اشتياق به شاد بودن ، به هيجان زده بودن ،به بالا و پايين پريدن و فرياد کشيدن و خنديدن در من شکل گرفت. مصمم بودم که شاد باشم با هديه تولدم ، همان لحظه. کالين پرسيد : " چرا نه ؟" " می تونم لحن کلام شو از لبهاش بخونم " " چی ؟ " " ش ش ش." بلند شدم و ايستادم، ذره ذره پيش رفتم ، از کنار زانوها گذشتم تا به نقطه ای نزديک سن رسيدم. جايی که می توانستم بدون آنکه ديد کسی را مختل کنم بايستم. کالين مدتی در صندلی پلاستيکی اش باقی ماند اما عاقبت آمد و دستانش را يواشکی دورم حلقه کرد. برگشتم و به او لبخند زدم. لبخندی به درخشش احساس درونی ام. محض اطلاع ، خوانش اميلی بارنز استثنايی بود. او زندگی را به کلماتش می دميد. به آنها زندگی می بخشيد به گونه ای که هرگز قادر به تصورش نبودم. لبهايش می جنبيدند ، باز می شدند ، بسته می شدند ، می جنبيدند و من غمی ظريف ، شعفی محتاطانه و تاسفی نرم را می شنيدم. همه اينها در نثرش جاری بودند و هرگز تا آن زمان به تمامی مکشوف نشده بودند. در راه برگشت کالين از من پرسيد : " خب دقيقا چطوری لحن صحبت رو از لب خوانی می فهمی ؟". به کتاب های امضا شده ام چشم دوختم و لبخند زدم. " سوال احمقانه ايه ! مثل اين می مونه که از کورا بپرسیوقتی می خوابن رويای چيو می بينن ؟". سريع تر گام برداشتم ، کالين هم پا به پايم آمد. در ماشين تا آپارتمان صحبتی نکرديم. * اگر درختی در جنگلی بيافتد و کسی صدايش را نشنود آيا صدايی توليد می کند ؟ اگر دو نفر مشاجره کنند و يکی از آنها مشاجره را نشنود می توان آسيبش را از بين برد ؟ * چند هفته پس از مراسم کتاب خوانی من و کالين برای اولين بار دعوايمان شد. می خواست قرار شامی را که از مدت ها قبل برنامه ريزی کرده بوديم به هم بزند. دليلش هم نمايش اول نخستين فيلم دوست فيلم سازش بود. " نمايش اول ؟ چه نمايش اولی ؟ محض رضای خدا اين برنامه قراره تو زيرزمين مسخره اش برگزار بشه " " مهم نيست ، خب ، اون تخصصش تو فيلم های کم خرجه ، تازه غير از اين ، اون يک سال تموم روی اين فيلم لعنتی کار کرده ، گوشت با منه ؟ تو اصلا ارزش فيلم ها رو درک نمی کنی .همين . " " با اين لحن با من صحبت نکن !" لحظه ای طول کشيد تا به سکوتش پی بردم. عاقبت گفت : " درسته درسته. تو می تونی لحن صحبتمو از روی لبام بخونی ، اينه ديگه نه ؟ و رفت. برای نمايش اول رفت. سراشيبی از همان موقع آغاز شد و من فکر می کنم که هر دو مان می دانستيم. در آخرين جر و بحث مان چنان فرياد بلندی بر سرم کشيد که فکر کردم شنوايی ام را دوباره به دست آورده ام. " می خوام باهات به هم بزنم ! " برای چند لحظه هيچ نگفتم و آن هنگام که چيزی گفتم تمامش اين بود " جدی می گی ؟ " پوزخندی زد. " چطور ؟ نمی تونی از رو لبام بخونی که جدی ام يا نه ؟" و همين شد. من و کالين به هم زديم. از واپسين ماه های رابطه مان ، خاطرات خوشی برايم باقی مانده است. روشن ترين شان شلوغ بازی در آوردن هايش بر سر موهای چتری ام و جمع کردن موهايم پشت گوشهايم است. می گفت : " اين طوری خوشگل می شی! چطور شده که ديگه اين کارو نمی کنی ؟" هرگز به کالين نگفتم که گاهی اوقات چنان فرياد های بلندی بر سرم می کشيد که برای پی بردن به لحن صحبتش نيازی به لب خوانی نداشتم. هيچ وقت عملکرد کالين در تشخيص سطح صدايی که می توانستم چيزها را در آن به وضوح بشنوم تعريفی نداشت. همچنين هرگز به او نگفتم که چه حسی به من دست می داد وقتی که می فهميدم صدايش با آنچه تصور می کردم تفاوت دارد و البته اين هم به اين خاطر بود که صدايش را هيج وقت جز در مواردی که بر سرم فرياد می کشيد و يا فحش می داد نمی شنيدم. از آن زمان موهايم را کوتاه کرده ام. اين روزها موهايم را خيلی کوتاه نگه می دارم. سمعک های سبز شب رنگم را بهتر نمايش می دهم. همچنان عاشق اينم که دوستانم من را به آدم های جديد معرفی کنند. گاهی اوقات فراموش می کنم و دست ام را برای جمع کردن موهايم پشت گوشهايم بالا می برم. اما حال که سمعک هايم ديگر پنهان نيستند واکنش ها هرگز مانند گذشته نيستند. برايشان مثل روز روشن است. مسلما دوستان دخترم از من سوال می کردند. بهشان گفتم که اين طبيعت انسان است. مردم نمی توانند بپذيرند که آدم های ديگر چيزهايی را ببينند ، بشنوند ، حس کنند و يا بدانند که قرار نيست. اگر بشقاب پرنده ببينی ديوانه ای. اگر روح ببينی ، شيادی . اگر عشق حقيقی را حس کنی در حاليکه طرف صرفا می خواهد حال کند بی مصرفی . و اگر بتوانی لحن صدايش را از حرکت لبهايش بخوانی دوست دختر بدی هستی و البته کری .
|
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |