![]() |
آدم برفی ها ماهنامه سینما و ادبیات شماره دو اردیبهشت 87
|
|
|
گزین گویه مرا چیزی باید گفت که مر سلطان را خوش آید نه مر بادنجان را!
عکس برگزیده
فیلم پیشنهادی
کتاب پیشنهادی
|
ما می بریم / امیر آل بویه ساعت 7 صبح است و من پشت میز صبحانه نشسته ام،نور خورشید موذیانه توی چشمم می تابد. تلفن زنگ می زند و رادیو روشن است،لابد سارا روشنش کرده،از کله سحر روشن می شود و درباره چیزهای مختلف،چیزهای مختلفی می گوید. از وقتی که یادم می آید ،رادیو در مورد چیز های مختلف،چیزهای مختلفی می گفت،لابد مدیر شبکه هرروز به مجری ها می گوید:بچه ها ! می خوام امروز با هیجان بیشتر در مورد چیز های مختلف،چیزهای مختلفی بگین... اما من چندان به اخبار رادیو اهمیت نمی دهم،به آفتاب و زنگ تلفن هم همین طور،تنها سوژه مورد علاقه من روزنامه است. با کمی تلاش خبر امروز را می خوانم،سر مربی تیم فلان گفته است که بازی امروز را می برند،دیروز و پریروز هم همین حرف را زده بود،همیشه همین حرف را میزند،از وقتی روزنامه کف جانونی را عوض نکرده ایم سر مربی ورد زبانش همین یک جمله است. تلفن همچنان زنگ می زند و من به این فکر می کنم که اگر سارا صبحها نان می خورد می توانستم خبر بعدی را بخوانم. همیشه یک تکه نان جلوی خبر بعدی را گرفته است،گاهی فکر می کنم اگر صبحها به جای این مزخرفاتی که می خورم یک تکه نان می خوردم می شد که آدم به روزتری باشم... تلفن که زنگ می زند،سارا به جای اینکه تلفن را بردارد زنگ تلفن را تکرار می کند،همیشه همینطور است،تلفن ما دو تا زنگ دارد،یکی زنگ خودش و یکی تکرار سارا... به این فکر می کنم که اگر سیم تلفن کمی بلندتر بود شاید به میز می رسید،آن وقت می توانستم تلفن را همینجوری که نشسته ام بردارم،باید سیمش را اضافه کنم...در این صورت فقط تلفن زنگ میزند نه سارا... برش دار دیگه!،سارا با عصبانیت می گوید... به سختی گوشی تلفن را برمی دارم،کسی می گوید:من اعتراض دارم،حوصله ندارم بپرسم کیه می گویم:به چی؟ می گوید:به خبر های تکراری! باید یکی از شوخی های بیمزه سینا باشد.سینا؟(حوصله معرفی کردنش را ندارم) گوشی را می گذارم و لباس هایم را می پوشم.حالا که نمی توانم تکه نان بعدی را بخورم،تنها راه دور ماندن از اخبار تکراری پوشاندن آنها با نان است. یادم باشد موقع برگشتن زیاد نان بگیرم!
|
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است. |