درباره ما     تبلیغات     نظر و ارسال اثر      آرشیو

     صفحه اول سایت

 

Text Box:

آدم برفی ها

ماهنامه سینما و ادبیات  شماره سه  خرداد 87

 

گزین گویه

جهان را غلط می خوانیم و می گوییم ما را می فریبد( تاگور)

تصویر برگزیده

 

فیلم پیشنهادی

کتاب پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پل   سروش رهگذر 

در زنگ زده استراحتگاه به يكباره باز شد و كارگران يكدست نارنجي پوش شهرداري كه گرد بخاري نفتي وسط اتاق حلقه زده بودند، همزمان به سوي در برگشتند. با چشمان رك زده به جلو هيچ كدام جرات حرف زدن نداشتند؛ سركارگر يك پارچه آتش شده بود. فرياد زد: ((مش قربون، مش قربون كدوم گوري هستي؟!)) پيرمرد كوتاه قد سرطاسي كه لباس نارنجي چرك مرده اش از سرشانه وصله سبز سير خورده بود، سربه زير جلو آمد. سركارگر درشت هيكل، يك قدم بزرگ به جلو برداشت؛ محكم پس يقه پيرمرد را گرفت و به طرف در خروجي كشاند. يكي از كارگران به حمايت نيم خيز شد كه با نگاه غضبناك سركارگر سرجايش نشست.

در آهني محكم پشت سرشان بسته شد. سركارگر غرولندكنان و در حاليكه همچنان پس گردن پيرمرد را گرفته بود، هيكل سبك او را كشان كشان به سوي اتاق آنطرف حياط شهرداري مي برد. هواي سوزناك اين وقت از سال صورتش را ميسوزاند. اما پيرمرد همچنان آرام و بي مقاومت خود را به دست سركارگر جوانش سپرده بود...

-          ((اين چه كاري بود كه تو كردي، پيرمرد ؟!))

پيرمرد كه بر روي كمد پشت سر سركارگر به يك قوطي وازلين خيره شده بود، با صداي سركارگر به خود آمد. سربه زير انداخت و به زخمهاي عميق دستان بزرگش خيره شد. سرما و كار زياد به مرور زمان پوست دستانش را كلفت و زخمي كرده بود.

-          ((با توام! چرا لال موني گرفتي!؟))

درهمين لحظه تلفن زنگ زد. سركارگر به شماره نقش بسته بر صفحه تلفن نگاهي انداخت. ناگهان به يكباره رنگ عوض كرد: ((واي خداي من از بالاست؛ به گمونم آقاي شهرداره!...)) چشم غره اي به پيرمرد رفت و صدايش را صاف كرد: ((الو... بله... خودم هستم... س سلام جناب شهردار. عرض اردات و احترام و خاك... بله خاك بر سر من! بله قربان... همينجاست اين پدر سوخته!... بله... بله صبح از واحد حراست تماس گرفتند... با خودم صحبت كردن؛گويا...بله...گويا نماينده ي محترم مجلس امروز خيلي... بله، شما خودتون رو ناراحت نكنيد؛ بله، حق با شماست، بي عرضگي از بنده است! چشم قربان... الساعه...چشم، چشم قربان... چشم...))

گوشي تلفن را نگذاشته بي مهابا به پيرمرد حمله كرد: ((با توام، آخه پيرمرد خرفت، بعد يه عمر خرحمالي تو اين شهرداري لعنتي اين چه كاري بود تو كردي؟! ها...؟ چرا رفتي زير پل تازه ساز رو كله سحر با آب فشار قوي شستي؟ با توام مش قربون، چرا خفه شدي؟!))

پيرمرد خواست چيزي بگويد كه باز متوجه دستش شد. از يكي از زخمهاي عميقِ دستش خون ميامد. با دو انگشت زخم را فشار داد؛ خونابه ي زردي خارج شد. برگشت و متوجه جعبه دستمال كاغذي روي ميز شد كه ناگهان سركارگر آنرا برداشت و محكم به طرف صورتش پرتاب كرد: ((با توام لعنتي!)) جعبه به صورت درهم پيرمرد برخورد كرد و پيش پايش افتاد. پيرمرد چشمان ريزش را ريزتر كرد؛ بی اراده دست بلند كرد و جلوي صورتش را پوشاند. جوانك دندانهايش را از شدت غيظ به هم مي ساييد: (( زبون آدميزاد حاليت ميشه يا بايد به زور حاليت كنم! امروز روز افتتاح پل بود. پلي كه چند ميليارد خرجش شده بود. احمق مي فهمي چند ميليارد يعني چقدر؟! تو كه همش چندرغاز حقوق ميگيري، معلومه نمي فهمي اين همه پول يعني چقدر!...روزي كه دقيقا نماينده ي محترم مجلس مي خوان پل رو افتتاح كنن يه احمق نادوني مثل تو صبح آفتاب نزده، سرخود ميره اونجا و اونم زير نبشي اصلي پل رو با آب فشار قوي نيم ساعت ميشوره...اونم نيم ساعت! خوب معلومه كوهم باشه ترك برميداره! كارشناس نظر داده بايد از اول اون قسمت رو بتن ريزي بشه، بايد پل رو دوباره مرمت كنن وگرنه وزن زياد رو تحمل... اي خدا، ببين من دارم براي كي شرح ميدم! تو كه عقلت به اينجور چيزا قد نميده. فقط بدون نماينده ي مجلس امروز بابت اين سهل انگاري خيلي عصباني شدن؛ سپرده به شهردار تا مسبباي اصلي رو شناسايي و در اسرع وقت مجازاتشون كنن. متوجه شدي؟ مجازات!...)) پيرمرد با شنيدن ابن كلمه لبهاي خشك و ترك برداشته اش را آرام با دو دندان سياه جلوييش گزيد. اشك در چشمان ريزش حلقه زد و سربه زير انداخت. سركارگر غريد: ((ننه من غريبم بازي درنيار واسه من پيرمرد! بگو ببينم چرا و به اجازه كي رفتي سر پل؟!... ديالا جون بكن پيرمرد اسقاطي... حرف نميزني؟ حالا كه اخراجت كردم و پرونده اتو زدم زير بغلت و فرستادمت حراست ميفهمي!)) پيرمرد يك آن سربلند كرد. عرق ريزي روي پيشاني چروك افتاده اش نشسته بود. و چشمانش ناباورانه به سركارگر خيره شده بود. هق هقي كرد و آنگاه با صداي گرفته اي كه انگار از اعماق وجودش بلند ميشد، ناليد: ((آق..آقا تو رو به خدا... آقا من.... آقا من گناهي نكردم؛آقا...))

-     ((گناه نكردي؟! گناه مگه چيه؟ نبايد كه حتما سر كسي رو ببري! اگه زبونم لال امروز پل زير پايِ جناب نماينده و همراهنشون خراب ميشد ميدوني چه فاجعه اي رخ ميداد؟...مي فهمي پيرمرد!؟)) قطره اشكي از چشمان ريزو قي كرده ي پيرمرد جاري شد و ميان ريش سفيد بلند و تنكش خشك شد: ((آقا...آقا من چند سر عائله تو خونه دارم...خودم مريضم،زن مريضه... يه اتاق اجاره اي...آقا منو اخراج...))

-          ((به من چه تو چندتا توله داري؟! جواب منو بده، خودتم به موش مردگي نزن! چرا؟....))

-     ((آقا... آقا...)) دوباره تلفن زنگ زد. سركارگر پيش دويد و شماره را نگاه كرد. ابرو در هم كشيد: ((اين مزاحم ديگه كيه؟!...بله... الو... سلام... بله خودم هستم! چي؟ جناب نماينده؟! ب ب بامن؟! ب بعله، وصل بفرماييد!...ق قربان عرض احترام و اردات و دست بوسي و... احوالات شريف...خانواده ي محترم...بله؟ چشم عذر ميخوام؛ بله اين مرتيكه گردن شكسته رو پيدا كردم. چشم الساعه به خدمتش ميرسم...بله حق با شماست! كسي كه حق و حقوق سرش نشه و... و پاشو از گليمش درازتر كنه... بله قربان، اين جماعت كودن چه مي فهمن بيت المال يعني چه؟!...بله چشم...الساعه...الو؟...الو؟....قربان!؟)) ناباورانه گوشي را گذاشت: ((جناب نماينده بود پيرمرد، مي فهمي؟ بنده همين الان داشتم با جناب نماينده محترم مجلس صحبت ميكردم. خدايا!...اما مثل اینکه شانس نداشتیم قطع شد...)) گونه هاي سركارگر معلوم نبود از شوق و يا از عصبانيت گل افتاده بود: ((ببين مشتي! بنده نه از شخص شهردار بلكه مستقيما و جلو چشماي كور خودت، از شخص شخيص نماينده دستور دارم. من مجبورم عذرتو بخوام و براي تشكيل پرونده بفرستمت بالا...فهميدي؟!)) ناگهان پيرمرد لرزان جلو آمد و به پيش پاي سركارگر زانو زد: ((آقا...تو رو به خدا...تورو به اون كسي كه مي پرستيد، آقا نزاريد بيشتر از اين بدبخت و خوار بشم. آقا تا آخر عمر نوكريتونو ميكنم... نزاريد...نزاريد منو بيرونم كنن... آقا من زن مريض دارم، پول و دوا دكترشو ندارم...با چند تا بچه همیشه گرسنه که چشمشون به دستای منه؛ نزاريد بچه هام يتيم بشن... نزاريد از گرسنگي تلف بشن...نزاريد آقا...)) سركارگر غريد: ((اِه مرتيكه، گمشو اونور... به من چه؟! مي خواستي حواستو جمع كني همچين گندي نزني!...مرض داشتي بوق سحر رفتي پل تازه ساز  بشوري؟! اصلا كي بهت دستور داده بود؟)) پيرمرد خس خس كنان ناليد: ((خود سرِ خودم آقا!)) سركارگر فرياد زد: ((تو غلط كردي با هفت جدت!))

-          ((آقا اينجور نفرماييد... آقا من سيدم!..))

-     ((سيدي كه هستي! منو سنن؟!... مي پرسم چرا رفتي پلُ بي اجازه شستي!؟...ها؟)) پيرمرد ناليد: ((آقا...آقا باور كنيد قصدم خير بود!))

-          ((قصدت خير بود؟!...چرا مهمل مي بافي پيرمرد خرفت! كدوم قصد خير؟))

-     ((آقا زيباسازي! مگه همين شما... شما هميشه دستور نمي داديد ما جماعت توسري خور رفتگر، تحت هر شرايطي زيباسازي رو فراموش نكنيم؟))

-          ((خوب؛ اين چه دخلي به پل تازه ساز داره؟!))

-          ((آقا من پايين شهر ميشينم. هر شب بعد از كار از زير اين پل رد ميشم...))

-          ((خوب؛ جون بكن!))

-          ((آقا ديشب متوجه شدم زير پل چندتا عكسه!..))

-     ((عكس؟...عكس چي؟!)) در همين حين تلفن باز هم زنگ زد. سركارگر صفحه تلفن را نگاه كرد. همان شماره قبلي؛ دوباره رنگش پريد: ((یه دقیقه خفه شو، بازم جناب نماينده ان!)) اما پيرمرد بي مهابا پيراهن سركارگر را چنگ زد: ((عكس، عكسا ي... عكساي همين آقاي نماينده بود)) سركارگر برگشت. تلفن همچنان زنگ ميخورد. سركارگر پرسيد: ((تو چي گفتي؟... پوستراي تبليغاتي؟!))

صداي گريه ي اش آنچنان بلند بود كه صداي زنگ تلفن را در خود خفه كرده بود؛ پيرمرد مثل بچه ها گريه ميكرد : ((آقا باور بفرماييد، آقا... من قصدم خير بود، صبح زود، بعد از شيفت ديشب آقا... آقا رفتم سراغ پل؛ گفتم تا قبل از افتتاح پل بزار... بزار اين عكساي زير پلو كه اصلا معلوم نيست چطور زدن زير پل رو هم تميز كنم! دستم بشكنه، دستم نرسيد. يكدفعه... يكدفعه آقا شيطون رفت زير جلدم و آقا... آقا از ماشين آبياري پاي پل استفاده كردم!...آقا غلط كردم...آقا به خداوندي خدا نمي خواستم اينجوري بشه...آقا به جان بچه هام قسم قصد بدي نداشتم، آقا...آقا...آق...)) يك آن پيرمرد صدايش بريد. لرزه ي خفيفي كرد و پيش پاي سركارگر مچاله شد. سركارگر جوان جاي چنگهاي پيرمرد را روي پيراهنش نگاه كرد؛ آنجا كه از خونابه ي زخمها و اشكهاي پيرمرد لك افتاده بود. آنگاه خم شد زير ميز؛ آرام دست برد و دوشاخه تلفن را از پريز جدا كرد.

 تلفن خفه شد.

                            

                                   

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است