Text Box: درباره ما     تبلیغات     نظر و ارسال اثر      آرشیو 

   صفحه اول سایت

 

 

آدم برفی ها

ماهنامه سینما و ادبیات  شماره سه خرداد 87

 

 

 

محمد حسینی مقدم

چنگال های خونی تو روی میز نیست

دیگر عزیز، میز برایم عزیز نیست

چیز کمی که نیست که از من گرفته اند

چنگال یک نیاز درشت است ریز نیست

چنگال یک نیاز لطیف و شکستنی است

چنگال یک نیاز فلزی و تیز نیست

در جستجوی هیچ به چنگال می رسیم

یعنی درون دست تو هم هیچ چیز نیست

من هیچ را درون دل میز کاشتم

افسوس این نواحی چنگال خیز نیست

چنگال قائم است به ذات خودش...و من

حتی نیازمند به خون تو نیز نیست

چنگال یک نشانه کـُند است از چه چیز؟

یعنی بیا و دست بزن بچه! جیز نیست.

 

زهرا گریزپا

غروب اول آبان صداي موزيك...

دلم گرفته براي يكي دو روزي كه 

 

قرار بود بيايی وزندگی بكنی          

وچشمهاي خودت را به در بدوزي كه 

 

اجاق روشن اين خانه هي غذا بپزد 

درون ظرف غذايت مرا بسوزی كه

 

نه! هيچ حادثه ای روي بند رختم نيست

چقدر باد برقصد در آن بلوزی كه    

 

زن اثيري گلدان/ جنازه ی من بود   

درون گاري آن پيرمرد قوزی كه

 

من و تو راه كمي را جدا شديم از هم

شبيه حركت يك جفت مار موذی  كه

 

يواش مي روم و اتفاق مي افتم       

مني كه بعد تو افتاده ام به روزی كه

 

علی جعفر زاده

 

200 دسته مگس دور ماه- کاسه ی شیر –

درون هاله ی خاکستری   شدند    اسیر

و بعد ماه کابوی شد نشست بر اسبش

وهر چه دور و برش بود   بست   به تیر

 در آن دقایق شب آخرین Winston را

کشییییییییید و بعد که آمد زمین و با تاخیر/

 ... هزار تیرک مرگ از تن زمین رویید

-زمین خسته ی بی شیله پیله بی تقصیر-

 ***

به روی سینه ی قانون ستاره چشمک زد

به پای   حوصله ی  ماه زینتی    زنجیر

 

 

 

فاطمه اختصاری

چهار بطري ِ اِس اُ اِس ِ( sos ) گِلي از تو

چهار سال نشستن « در انتظار گودو »

به آب دادن يك مشت حرف بي هيجان

ادامه دادن با آدم بدون زبان

ميان اين همه خشكي، دو تا جزيره شدن

به چند بطري خالي مدام خيره شدن

زني كه در بغلت بودم و حواسم نيست

به شكل هيچ كسي را كه مي شناسم نيست

شبيه رابطه اي نصفه خسته ام ، سردم

بدون تو به كدامين شروع برگردم؟!

ميان ما خزه و گوش ماهي و تشتك

و بي اهميتي ِ دو قايق كوچك

چهار سال فقط پشت دوربين هستم

مدام دست تكان مي دهم ، ببين! هستم!

و دست هاي بلندي براي چنگ زدن

به مردِ/ غار نشين ِ سر ِ تو زنگ زدن

[   '  I  ¹  Ñ  ³  ]

[!! #  --/#!"0 n ]

[ اُ ما اُ را اُ هُ ما با اُ ما هُ با ها را ]

[در اين زبان تو بلد نيستي هجاها را!]

سكوت گيجي در ارتباط يك نفره

مدام دور سرم چرخش دو تا حشره

صداي قطع شده توي موج هاي بلند

شب ِ به تنهايي گريه زيرِ يك پشه بند

چهار بطري ِ اِس اُ اِس(sos) از تو زير لحاف

و حركت ِ دو جزيره به سمت چند شكاف

و توي خواب ِ... ته ِ چشم ها سفيد شدن

[ كنار هم وسط آب ناپديد شدن ]

 

زهره جعفر زاده

حس یک سکته ی بلا تکلیف ، تیر هی می کشد رگ ِ بسته 

خسته ام بی خودی ، بدون ِ هدف توی این کوچه های بن بست ِ... 

بستنی های روی میزت را روی شخصیتم حساب بکن!! 

آب کن خاطرات ِ یخ زده را درتب ِ ذهن ِ واقعا خسته 

خنده دارم کنار دلقک ها  توی یک سیرک ِ شاد ِ!! تکراری 

خنده دارم بدون ِ واقعیت بین ِ یک مشت درد ِ وابسته! 

من : هیاهوی عابران هستم وسط ِ چارراه ِ بی ماشین

بچه هایی که گریه می کردم ، در سرم با صدای آهسته...

هیس! باید دوباره زل بزنم به دو تا چشم ِ خیس ِ یک زن که 

گوشه ی چادرش گرفته مرا توی یک کودکی ِ پیوسته!

 

  

 

عکس اختصاصی  از حامد آزادبر

 

لیلا حکمت نیا

تقصير من نيست ليلا !
بر عكس من اين آلبوم اصلا حضور ندارد بي تو.
و باغچه اي كه مثل بيد...
بگذار اسم من پشت مجنون را بلرزاند عزيز!
علف كه هميشه ي خدا مي شود
اين بار با سايز تو ، كفشي داري؟
از اين دست تا كبودي ِ پاي چشم من ! بگذار رد شوم .
(
كتري از سر آشپزخانه هم بريد .... باخت ؟)
اگر اين راه از چاله به چاهم بكشد
باز پيراهنم از چشم پدر كور مي زند
خودم را به آن راه نزده چه چيز ها كه نمي بينم.
وزنم حلال ... شعرم آزاد !
توي بي وزني گم مي شوم ... باور كن!
U--U
حالا صد سانت پیرتر شده ام كه از تو بالا بزند
كفن دارم ، گورم اگر نشانه برود خودت را گم خواهي كرد !
خنجر از پشت سرت رگ به رگ مي شود ــ از اين تيغ بگذر!
صفت هاي مغلوب به دنيا قالبم كردند ... حيف!
نشانه اش دلِ تو !
تا به من مي رسد مي تپد... اسمان
از عصر غارنشيني ِ چشمت كبوتري پر نمي زند ؟ بپرم !
بگو از اين دريا ....چند ماهي به آب بزند .... شاعرم ؟!!!

 

 

محمدرضا نامدارپور

گیسوانش را نمی بافد
دامن گلدار پایش نیست

اما
چشمان ایلیاتی اش کافیست

که حالا
چشم در چشم برنویی باشم

که ماشه اش درد می کند
برای چکیدن


همه بیهوده می میرند
من

می میرم برای محبوبه های شهر!!!

***

این تخت و

هر چه تخت شکسته هست
بقای عمر تو و آغوشت


هر صبح اینجا
کسی از دنده ی چپ تو بلند می شود

وقتی لحاف را محکم
در آغوش گرفته است

 

کیارش کاویانی

جايي به اسم تو

آدم هايي به اسم من

و اين ضمير آخر شخص که اينجا انتظار مي کشد

بدون هيچ فعلي ، بدون هيچ حرفي

 جايي به اسم تو

خيابانهايي که به اسم تو نام مي گيرند

و ايستگاه هاي خسته اين خيابان

که همه ي آدمها را دور خودشان مي چرخاند

آقا ، من ايسگاه آخر پياده ميشوم

چشمهايم را ايستگاه قبل جا گذاشته ام

 اينجا

ايستگاه آخر

جايي به اسم تو

دستهاي تو

دستهايي که خيابان را بغل کرده

 و چشمهاي بسته ي  من

 

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر منبع ممنوع می باشد