Text Box: درباره ما     تبلیغات     ارسال نظر      آرشیو 

   صفحه اول سایت

 

 

آدم برفی ها

ماهنامه سینما و ادبیات  شماره چهار  تیر87

 

 

 

 

زهرا گریزپا

از بستني آب شده در دهان تو

از چشمهاي شيشه اي بي زبان تو 

آرام در توام كه به خوابم نمي روي

آرام با توام كه فقط دور مي شوي

از هي قدم زدن وسط شهر بي جهت

خوابيدن هميشگي ات پشت نيمكت

وگم شدن مقابل خود توي آينه

بيزارم از تووهمه چيزوازاين من... 

بي اختيار توي كسي خوب حل شدن

وروي بيت هاي كبودتت غزل شدن 

طوفان گرفته روسري خيس ساده را

وتكه هاي گم شده ي بي اراده را 

بعداز هزار سال كه در كوله پشتي  ات

بر گشته ام مسافر غمگين جاده را 

در رفت وآمد اتو بوسي نشسته ام

هي بوسه ها ي احمق بر باد داده را 

مي ريخت از دهان تو هي قطره هاي شير

تا كي به دوشم از خودم اين گاو ماده را 

بازي كودكانه ي مردي كه از بغل

انداخت اين عروسك بي استفاده را

آزاده بشارتی

 که هی! بایست زندگی پاره پاره ی ...

 دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی ...

 پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟

 که گفته بود می رسد از هر اشاره ی ...

 سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟

تو! تو که دست های مرا ترک می کنی

 من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت

 چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت

 هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد

 هرگز نخواست فکر کند به من و به خود

به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف

 به چشم های نُقلی قرآن توی کیف

 هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

 نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟

 من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست

 یک مرد روی قبر من از درد می گریست

 دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ...

 با خنده دست های مرا ترک کردی و ...

 .

 .

 .

 هفده بهار از دل من بی اجازه رفت 

به پیشواز آدمک خوب تازه رفت!

 

                                  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سید مهدی موسوی

به سمت فاجعه مي برد آخرين سده را

گرفت چـيزي تيره تمام دهكـده را

جهان به سمت تو مي برد هي به سمت شما؟! ل

و نسـلهاي به دنياتـرين نيامـده را

مرا گرفت و تو و «پانتيوس» و «آسفر» و «شِـرس»

و بعد موجوداتي عجيب از اين رده را!!

و استـكاني خـالي شـبيـه قـلبِ من

و بوي الكل برداشت ذهن ميكده را

] كسي به متن خودش زل زده در اين قسمت

تنفـّس مصنوعي... سكوت يخزده را! [

خدا همينجاي ِ شعر محو خواهد شد

اگر به سر بگذارد كلاه شعبده را

خدا به فكر فرو رفت مي كنم يا مي...

و بعد پايين آورد دست له شده را

و ناگهان شيطان با لگد به دور انداخت

خداي حتماً ، قطعاً بدون فايده را

و بعد «پانتيوس» پير رو به «آسفر» كرد

كه در تو پاره كند آخرين معاهده را

كه قول دادي در من ، به من ، كه من ، تا من...

و ناشيانه دويدي تمام جادّه را

] نشسته است مؤلّف براي خلق جهان

خدا ، تو ، دهكده ، شيطان... و بعد مادّه را...[

 

فاطمه اختصاری

ا تخمك رسيده / به اسپرمت

1 انتخاب 22 ميليوني

1 بچه ي درست شده از ما

و چند تا محرك بيروني

 

1 بچه ي هنوز دو سلولي

در راه خانه با چمدان هايم

1 حس چند هورموني خوشبخت

در مارپيچي ِ شريان هايم

 

1 ماسك روي صورت دكتر كه

بوكرده هي تعفن دنيا را

1 مو كه توي رابطه اي قطعي

اثبات كرده نسبيت ما را

 

1 «تو» كه روي صندلي خيست

در لحظه هاي دلهره مدفوني

1 «من» كه بوي زنده ي آغوشم

پيچيده در پزشكي ِ قانوني

 

لبخند مي زنم به تو كه دوري

لبخند مي زنم به همين!! غم ها

خود را به باد دادم و خواهم رفت

از جمع پوچ يك يك آدم ها

 

ما در 2 راه يك طرفه هستيم

سمت دو جاي پرت ... ته جاده

خود را بكش ! به آن طرف بيرون

با كفش هاي از نفس افتاده

 

ديگر عزيز سر به هوا/ تر باش

با چند دست بچه ي بي امكان

شايد به آسمان تو برگشتند

روزي 2 بادبادك سرگردان

 

 

 

 

 

 

 

Text Box:

 

 

ابوذر کریمی

آن سیب نبود

 که روی سر نیوتن افتاد

 آن من بودم

 پوشیده در حجاب جنت

 ما’لوفی که از آن فرو می افتادم

 وگرنه جاذبه ی زمین آن قدر نبود که از افلاک به خاک بیفتم

رضا کاظمی

عبور نمی کنم از پشت عینک تو

ما را سیاه می کنی

 با ریملت

من توی پالتوی کهنه نارنجی ام

هنوز هستم

روی حرف اولم

هنوز عبور میکنم..

انگشتهای اشاره ات

شعری که میخوانم و میخندی

توی این روزهای غریب گردی

خیال نمی کنم

با قاب سیاه عینکت حتی

کتاب بخوانی

این قاب و دوتا ابرو سیاه/ بالاسر

خیال نمی کنم خواب باشد

دوست داشتم از بالای عینک نگاه کنی

دوست نداشتم

بیدار شوم....                               1/2/85  زیباکنار

 

مصطفی انصافی

در خيابان

شاعري دستش دراز

در پي گرماي دستي

آستين جامه اش كوتاه

دست هايش سست و سرخ

رد پاها گاه گاه...

صورت شاعر كبود

سوز برف و سيلي محكمي از تنهايي...

دختري مي گذرد

فيلم مي گيرد٬ قاب مي بندد

قاب ساكن از سقوط شاعر بي تاب مي بندد

مي رود

برف مي بارد

ردپاي دخترك را برف پنهان مي كند

برف هم ديگر سفيدش

شعر شاعر را شعاري مي كند

برف هم اينجا سياهي مي كند

صبح فردا

فيلم هاي اختصاصي

با صداي آشناي مجري سيما خبر از مرگ شاعر مي دهد:

« سوز سرما بار ديگر برگي از تاريخ و يك اسطوره با خود مي برد

در خيابان شاعري يخ زد و مرد... »

کیانا .ب

ميان رنگهای روز  رنگی ست   

 که خالهای گردن لاشخور را حتی پنهان می کند  

 و ساعتی ست   

که صدای شومش 

با موسيقی گنجشکان و باران در می آميزد  . 

من اما به گوش خود شنيده ام 

که زار می زند،

ضجه ای بی تاب شايد،  

در انتظار جان کندنم که مدتهاست ... 

در هم پنهان می شوند رنگهای روز،

در می آميزند، 

و جز جيغ گنجشککان شنيده نخواهد شد 

که لاشخوری زخمی را به هم نشان  می دهند، 

با منقاری خونين و 

بالهايي خسته،  

 در پرواز. 

 آذر ۸۶

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر منبع ممنوع می باشد