|
|
![]() |
شماره چهارم تیرماه 1387 |
|
|
|
تبریک برای گناه کیارستمی بودن احمد میراحسان
الف :
هفت گناه
کبیره
1 – گناه نخست او آدم بودن است . و زاد روز چنین گناهکار حرفه ای البته تبریک دارد مثل تولد آدم ابوالبشر و نیز تولد آدم در درون هر یک از ما – اگر چنین رویداد خجسته ای زمانی اتفاضاً دوباره اتفاق بیافتد ! آدم بودن میان ما و در زمانه ای که همه فرشته اند و بالاتر از آن خدایان لایزا ل اند و خدایی می کنند و گرد گناه به دامان کبریایشان نمی نشیند ، البته گناه بزرگی است سرکشی او علیه قواعد جزم و ثابت و خدشه ناپذیر « ملائک» ، امکان گناه کردن مدام و شک کردن ، پرسش کردن تخطی کردن ، عادت ستیزی و عطش تجربه گری و نوخواهی اش گریز از تکرار و شالوده شکنی ساختمان های بی گزند زیبایی شناسی بیهوده ابدی پنداشته و رهایی اش از جماعت و توده ی همسان گله وار ، البته پذیرفتنی نیست . در این مملکت همه به حقایق مطلق و متعال دست یافته اند ، کسی حق ندارد بداعت و حرف تازه ای بر سر زبان راند و کیارستمی آدمی است مانند امثال خود – تناولی – سپهری – فروغ و ........ پا در زمین دشوار و با ویژگی های آدم ، یعنی یک گناه کار حرفه ای توبه ناپذیر که کار و بارش توبه ی مدام از تخطی و هنجارزدایی قبلی و شکستن مدام توبه و تجربه گرایی تازه تر گناهی دیگر به شیوه آدم ابوالبشر است . نامه سیاه اعمال ولیست بی پایان خلاف آمدش تحسین گناه کاران جهان و اهل دوزخ غربی را بر می انگیزد و در مقابل عافیت طلبان خودی بر خلاف آن اجانب در بهشت عادت و خواب یک صدا به اعتراض روزه چرت به پا کرده ، که چرا با این همه رذایل و کبیره او را در جنگ ویژه جای داده و پس از آن همه کوچه گردی و زنگ تفریح طولانی و تجربه های سرخوش و مسافر حرام کار جاده های بی انتها بودن و علیرغم گزارش های آن چنانی از دوزخ ، راه خانه دوست کجاست را به او نشان داده و اجازه داده اند از حوض گوارا پنج تا می تواند آب عیش مدام بنوشد و در بهشت زیر درختان زیتون و زندگی دیگر هیچ جاودانه بچمد والی الا بد طعم گیلاس با آن پایان بهشتی و زندگی همیشگی بچشد و بالاخره هم در وصال شیرین جنت مکان عقیم ابدی شود و هر چه می تواند از این کارهای آوانگارد بکند و هر چه می خواهد آفرینش نو به نوی شیر و عسل سزاوارش باشد و اپرا اجرا کند و آواز بخواند و گاه هم به حال « بهشتیانی » طعم شراب یار نچشیده تعزیه به پا دارد و خشونت جهان سرد و یزیدیشان را که سر عشق و عقل می برند گوشزدشان کند « اهل بهشت » تصمیم گرفته اند خدا را از پرودگاری خلع ید کنند و خود جانشین او شوند . شمه ای از گناه آدم بودن کیارستمی را در کشوری خواهم گفت که همه یا ملائک یا از خدایان هستند و هرگز فروتر از انعام درنده نبوده اند در کشور گل و بلبل که همه سرگرم به به چه چه از فضایل خود و پرده پوشی رذایل شان اند که کوس رسوایی اش از بام دنیا افتاده. یک گناهکار حرفه ای بودن و ده ساختن و مشق شب و کلوزآپ قضیه شکل اول شکل دوم پرداختن خیلی گستاخی است و آدم بودن کار آسانی نیست . ولی او آدمی است گناه آلود و این گناه اوست و گناه او نیست ، این طور آفریده شده است : با امکان گناه کردن و انتخاب دیگر گونه ( گناه، نیایش بی گناهی مطلق و اذعان به عدم معصومیت انسان است که بهترین سپاس از آفریدگاری است که خالق احسن الخالقین است ، موجودی گناهکار ! ) آری کیارستمی فرشته نیست و البته دیو و فروتر از چهار پا یدرنده هم نیست . مار نیست راسو و گاو و میمون و کفتار و افعی و پلنگ و خرچنگ و سوسک هم نیست . گاهی آدم نماهایی خود یک باغ وحش کامل اند اما کیارستمی نه کامل است ، نه وحشی . تنها یک آدم است و این گناه بزرگی است که آدم آدمی باشد میان دیوان و فریبکاران و ریاکاران و مسئولیت ناپذیران و حسودان و مستبدان و خودخواهان و نهان روشان با بد و خوب یک آدم که خوب ترین وجه او همان آدم بودن و خلاق بودن است . از یاد نبریم که آدم جمیع صفات آفرینشگری را داراست . خلاق و بدیع است و ...و نیز گناه کار ! چون خدا نیست و آدم است ! 2 - گناه بعدی او خوردن از میوه ممنوعه است . خواهم گفت گناه سومش بلند قدی اش است . اما کافر همه را به کیش خود می پندارد . و ما همه لبخند می زنیم و در دل می گوییم این که کار همیشگی ماست : خوردن میوه ممنوعه هم شد هنر ! اما میوه ممنوعه کیارستمی ، میوه دانایی و آگاه شدن به خوب و بد خودش است اهل میانمایگی رایج و غیبت و حسد نیست . خود را در کنترل خویش دارد . خودآگاهی در جهانی که عموماً به نخوردن میوه ممنوعه و لمیدن در گوشه باغ عدن عادت کرده اند البته گناهی است که سزاهای صعب دارد . بی خبری ما ، بهشت ماست او آدم با خبر و به خود آگاهی است و از بهشت ما رانده شده است . 3 - و بدیهی است بلند قامتی در میان کوتوله ها گناه عظیمی است ، در سرزمین لی لی پوت ها می افتند به جانت و شروع می کنند دست و پایت را با هزار رشته ببندند . کاملاً ظالمانه است که بپندارید منظورم نقد و بررسی و مخالفت با کارهای اوست. کدام نقد ؟ مشکل شخص و فرد اوست ، آنچه من از آن حرف می زنم ، حمله مدام به خود اوست چرا ؟ چون کمی بلند تر از بقیه است ، در جهان ساکن است و هم قد آدم های کره زمین است . می آفریند و شنیده و دیده می شود و همین مایه وحشتناک ترین تخریب ها از بالا تا پایین علیه اوست . 4 – سومین نه ، چهارمین گناه او ، پیشرو بودن است . او نه تنها آدمی است که در عصر خود می زیست ، بلکه حال او معطوف به آینده است ، حتی آوانگاردیسم او ضد آوانگاردیسم یک عصر و معطوف به آینده است . بگذارید درباره ی این ویژگی بس مهم او کمتر حرف بزنیم که بسیار گفته ام چرا او آوانگاردی ضد آوانگاردیسم است. 5 – پنجمین گناه عباس کیارستمی رها شدن از سیطره مستبد و کوتوله « ما » و زیستن در جهان است . سیطره در میان « ما » مقوله ی قابل تامل است و « سیطره ی ما » قابل تاملتر! غالباً « ما » یک « او » داریم که او را سپر بلا ی همه ی بدیهایمان می کنیم . او گاه یک شاه ، گاه یک رئیس جمهور ، گاه یک بازیگر و دیگر و یک « هنرمند » و یا هر آدمی است که انگشت نما می شود . او نماد کیچ KITCH ، نماد و نمونه پیش پا افتاده شایع ، در واقع نمایش و تظاهر همه ی آن چیزهایی است که دوست داریم نفی اش کنیم ، با عقب مانده خواندنش ، خودمان را تافته جدا بافته وانمود سازیم . هجوش می کنیم ، از عقب ماندگی او حرف می زنیم ، ناتوانی استبداد منشی کاریکاتور مآبانه و نا بلدی اش را دست می اندازیم و محکوم می کنیم ، در تاکسی ، در مهمانی ، در خانه ، در اداره برایش جوک می سازیم و با این کار همه حقارت های خود را نهان می داریم و خودرا « نه او » ، بلکه « ما » معرفی می نماییم و اما حقیقت آن است جز موارد استثنایی و بسیار اندک شمار ، در عمل این « او »، حقیقت درونی ماست ، نه تنها درونی به معنای باطنی بلکه خصوصی و فردی و مشخص و معین و کانکریت ! ( و بدین سان حقیقت کاملاً واقعی و عینی ) با یک دوربین دیجیتال در خانه ، در رابطه با دوست ، همسر ، فرزندان در گروه کاری در اداره ، مدرسه ، دانشگاه ، در خیابان در حال حسد و تخریب ، و بحث زورگویی و با دوربینی الهی از ذهن و روح خودمان عکس بیندازیم باور می کنید در آن فیلم همه ی « ما » همان « او » هستیم . این مای حسود تنگ چشم و تنبل ، خود بزرگ بین ! شاهک مستبدیم ؟ بی مسئولیت و حذف کننده ، نهان روش و دچار هزارو یک رذیله ، بدی ما آن است همیشه می گوییم به به ، چه ملتی هستیم ! بله ما خوبی هایی داریم . اما هرگز از رذایل « ما » حرف نمی زنیم. کیارستمی یک آدم عصر دیجیتال است ، در زمین ساکن است از سیطره این نحوه اداره ی ما ، رها شده ، تهران را دوست دارد ، و از خیلی چیزهایی این فرهنگ و تمدن خوشش می آید اما از سیطره این « ما » مفلوک ها ، خود را رهانده است . جذابیت کیارستمی برایم فراتر از کشش سینماگری متعارف است و او کانون پرسش انگیز غنی و ریشه داری در قلمرو حیات و هنر معاصر زندگی ماست.مثلاً آیا کیارستمی خارج از گفتمان هنر آفرینی و تجربه ایرانی و در متن گفتمان آن سوی جهان ، و جدا از همه ی ما می آفریند و مخاطبان خارجی خود را دارد و ربطی به ما ندارد ؟ این یکی از پرسش هاست . در پاسخ به نحو جسورانه ای می خواهم بگویم بله ، درست است ، درست چنین و همین طور است که گفتم ، و در همان حال به نحو متناقص و مایوس کننده ای برای مخالفانش باید تاکید کنم ، ضمناً او تنها راه آینده ی ایران است اگر ایران می خواهد زنده بماند و به آینده بپیوندد . او تحقق یک روح کهن ایرانی در قرن بیست و یکم و تجربه تمدنی و فرهنگی ریشه دار ماست : این آن دیگر ! در آمدن از سیطره پیله و قفس مرزهای مدفون کننده و رابطه سرزنده و سکنی گزیدن در جهان و ماوا داشتن در زمین همه ی انسان ها بدون آن که بخواهی حاکم و محکوم باشی بلکه وقتی برابری و برادری و همانند همه ی ابنای بشر با حق مساوی زیستن و نه فخر وبرتری جویی ! او پاسخ دیگری هم هست : حل آنچه متناقض به نظر می رسد ، مسئله پدیده فرهنگ در دوران و جهان مجازی ما ، شکستن و گسستن رابطه فرهنگ و جغرافیا به سبب آفرینشگری تکنولوژیک انسان و فراهم آوردن امکان تحقق جهان تخیلی با تکنولوژی دیجیتالی و تولد جهان اینترنتی در طول جهان طبیعی و بی معنی شدن فرهنگ محبوس در اقلیم ملی و رفتن انسان ها به سوی زندگی در جهان مجازی بی مرز و داد و ستد فرهنگی رها از سیطره مکان و قدرت محلی و ملی و جغرافیایی محدود و توهمات مرزی ! کیارستمی در همان حال ، ژرف ترین یادآوری کننده چند بعدی بودن انسان است او بیانگر ضرورت از یاد نبردن و درخت واقعی و کاشی های اصفهان و جاده های پیچاپیچ ایران و باران و برف و اذا زلزلت الارض زلزالها و امکان خوانش نوی تعزیه و آمیزش آن با سینما و تحقق گفتگوی شرق و غرب به سود مکالمه ی انسانی و یگانگی جهانی و آشنایی و عشق سکونت در یک جهان و آشنا زدایی از آب و درخت و هوا و نحوه ی ارائه میراث های بشری و یک جغرافیایی بومی به جهان بی مرز انسانی و ... است . در اینجاست که در رابطه موقعیت پدیده ای به نام کیارستمی و عصر سیبرنتیک و دیجیتال و رابطه ی جهان طبیعی و جهان مجازی و اهمیتش برای دنیای پیشرفته و ما به یکسان پیش رو قرار می گیرد . پس بهتر است برای یک بار شده به بهانه زاد روز و جشن و از این حرف ها ، عقده حقارت و رذایل مان را کنار بگذاریم و به فضیلت های یک پدیده ی جهانی بدون حسد بنگریم . عباس کیارستمی برای من به شکل جذابی بیانگر مفهوم « این و آن دیگر » و کاراکتری متعلق به تجربه ی آینده و وطن جهانی انسان دوران معاصر و انقلاب دیجیتالی است . او معرف سیمای فهم نشده ی یک آوانگارد ضد آوانگاردیسم و یک هنر آفرین ایرانی است که از سیطره و استبداد مکان ، و مفهوم مرزهای وطن کهنه ی ملی و فرهنگ اسیر جغرافیا ، رهیده است و نیز او نمونه مثال زدنی عادت ستیزی و سرکشی علیه کلان روایت های دوران متقدم مدرنیسم و شا لوده شکنی تعاریف جزم و قطعی و تک صدایی از هنر هاست . کیارستمی همچنین انسان جهان مجازی است که در ادامه جهان مادی و محدودیت های عینی آن پدیدار می شود ، نماد یقه طلایی ها که به دنبال یقه چرکین ها و یقه سفیدها ، نشان انسانی است که در زمین سکنی دارد ، و در عصر اینترنت زندگی می کند و به شیوه این عصر هویت می یابد . یعنی بر مکان ملی غلبه می یابد در زمین می پوشد و می آشامد در زمین سفر می کند ، در زمین معامله می کند ، در زمین به بانک می رود ، در زمین فیلم می سازد . یعنی انسان گلوبال E-BANK , E-FILM , E-BOOK , E-UNIVERSITY , E-GOVERMENT , E-ELEETION , E-CULTUER , ESTATES , E-VOTE , و .... شکست مرزها ، در زیست جهان کیارستمی، در سبک و نوع هنر آفرینی او ، در کنش دیجیتالی نقش او برای گسترش و همگانیت فیلمسازی دیجیتا لی ، و جنبش باز فهم نشده ی ورک شاپ های او متجلی است . متاسفانه همان کسانی که از کنش پیشرو ی کیارستمی اثر می پذیرند . در سایه فعالیت او فعالیت می کنند با توهم آنکه حذف و نفی او وجهه ای مستقل به آنان می بخشد ، منکر تاثیرش در پدیده های دیجیتالی به ویژه در قلمرو سینمایی رویکرد گرا و منکر تاثیر و رک شاپ ها ی مربوط به این سینما و این عصر دیجیتال می شوند . و از درک ارتباط درونی کاراکتر پیشرو وسبک او با انقلاب دیجیتالی و ساختارهای متحد درونی این دو محروم اند و قادر نیستند دریابند چگونه هر عصر آدم پیشرو خود را در زمینه های گوناگون پیشاپیش بر می گزیند چنانکه گویی تکنولوژی در پاسخ به نیازهای نگاه و سبک او زاده شده و یا او بیشترین بهره ذاتی و ماهوی و وجودی و گوهری را از گونه ای تکنولوژی می برد . مقابله با سیطره مرزهای بسته ، و توافق کیارستمی با عصر تردید علیه چارچوب های دگم تعریف هنر به انواع دیگر و راه های گوناگون و متفاوت دیگر هم نمود می یابد مثلاً وفادار نبودن او به مفهوم سنتی فیلم سازی ، یا شکستن مرز سینما و عکس ، سینما و تئاتر ، سینما و شعر ، سینما و تعزیه ، سینما و اپرا و ارائه یک هنر ترکیبی که اذهان کلیشه ای مقلد و محبوس در تعاریف جزم هر یک ، نه قادر به درک اهمیت این ساخت شکنی اند و نه ارزش خود کارهای سیطره ستیز و ضد تعریف را می دانند برای همین برای این دسته از دوستان ایرانی سینما ، آثار اخیر کیارستمی « بازی » و اتلاف وقت و کار غیر جدی است . ومعلوم نیست فیلم است ،ویدئو آرت است و شعر و ور است، چیست ؟ و به او نصیحت می کنند که به « کار » جدی یعنی فیلم سازی برگردد ! ورک شاپ ها ی او به نظرپاره ای دوستان خوبم فعالیتی پرمدعاست ! در حالی که خود ما ورک شاپ ها را در ایران تحت تاثیر موفقیت جهانی ورک شاپ های کیا رستمی ( حداقل از نظر زمانی ) پی گرفته ایم ! اما تفاوت ما با کیارستمی در معناداری عمیق کار او در ارتباط با شخصیت، سبک ، نگاه و نقش جهانی پیشروی یک آدم جلوی صف با کسانی است که پیشرو نبودن مان را با نیش و کنایه جبران می کنیم ! من تاکید می کنم اولاً ظرفیت ، استعداد ، یکه بودن و چند وجهی بودن وجود کیارستمی که همزمان می تواند در قلمروهای گوناگون بیافریند ، از کارش لذت ببرد و به عنوان کار ، مخاطب و خریدار قدرشناس داشته باشد ، هیچ چیز بدی نیست . و ما تک بعدی بودن خود و بسیاری و لااقل تک کانونی بودن فعالیت مان را نباید آیه ی آسمانی و قدر مطلق فضیلت و مقیاس قرار دهیم و به نیت آن « چند کاره » بودن او را امری منفی و « بیکارگی» به حساب آوریم . آخر این چه منطقی است ؟ چرا سینماگرکه شعر می گوید ، به شیوه خود درگیر متون کهن و بازخوانی مینی مالیستی و مبتکرانه آنهاست ، عکس می گیرد ، داستان می نویسد ، نقاشی می کند ، گرافیست است ، اپرا می سازد ، تعزیه به شیوه نو و مبتکرانه را با سینما می آمیزد و هنرها را در مکالمه با سینما ارائه می دهد دارد وقت تلف میکند؟البته من هم از ساختن هر فیلم بلند او خوشحال می شوم، اما همه آثار متنوع اش از نظرمن در حد خود واجد ارزش آفرینش چند کانونی و نو و ستیزنده با چهار چوبهای دگم تعاریف پیشین است .
ج :
و یکی دیگر از مهمترین ویژگی های عباس کیارستمی که مرا شدیداً تحت تاثیر قرار می دهد ، قدرت او در رها شدن از سیطره ی رذایل « ملی » ماست . ما فضایلی داریم و رذایلی. از جمله رذایل ما دیر هنگامی ماست ، جهان وارد عصر انقلاب دیجیتالی شده و ما هنوز در آغاز دوران ملی آنالوگ ایم ! و این عقب ماندگی ما پیشرو بودن او در رابط با استتیک ، سبک ، کاراکتر فهم و نگاه و شخصیت عباس کیارستمی می تواند تاویل شود و من حالا تنها به یک جنبه زیستن در جهان به شیوه ی سایبرنتیک حرف می زنم که او از استثناهای این حیات معاصر میان ماست . او و هنر او ! خواهم گفت یعنی چه ! طی چهل سال عمل و زندگی و مطالعه و اندیشیدن ، درباره نحوه ی حیاتمان ، به این نتیجه رسیدم مدل حدسی « این آن دیگر » مدلی منطقی تر برای توصیف ایرانی بودن ماست . از روزی که از دره سند، آن مهاجرت بزرگ رخ داد تا آمیختن ما با فرهنگ بومی این سرزمین و آمیختن فرهنگ آریایی با بین النهرین ، تمدن سومری ، بابلی ، اکدی ، یونانی ، رومی ،سامی و عرب و ترک و امروز تمدن غربی ، ما همواره نشان « این – آن » را چون شیوه ی حیات مان تداوم بخشیده ایم تاریخ ما ، جغرافیای ما ، کویر و دریا و جنگل و کوهستان و جلگه ما ، اقتصاد ما ، آب و هوا و همزیستی اقوام و ادیان ما ، زرتشت و حسین«ع» و سهرودی و حافظ و مولانا و ملاصدرا و صفویه و انقلاب مشروطه و نیما و دکتر حسابی و انقلاب و همه چیز ما که سرش به تنش می ارزد، نشان« این آن دیگر» است ، هم « نه آن فقط این » هم « نه این فقط آن » هم « نه این ، نه آن » به نظرم الگوهای تحریف شده و گسسته و فاقد تداوم و ریشه و یک سویه است و هر چیزی که امروز داریم مبین همین عطش این و آن است . و امروز در جهان زیستن ما مبین همین این آن ماست ، پشت سر نهادن تاریخ یک ملی گرایی کهنه و توان زیستن در جهان در عصر دیجیتال. کیارستمی نمونه خوب این تجربه است. عصر دیجیتال یعنی چه ؟ یعنی پیدایش گام عالی تری از زیستن ، یعنی انکشاف جهان ملی / جغرافیایی و محدودیت مکان برای فرهنگ به جهانی که تحقق جهان مجازی جزیی از حیات آن است . بدین سان جهان مجازی ( نه جهان دروغی ) سبب نفی سیطره و دیکتاتوری مکان ، نفی دیکتاتوری فضای ملی و فرهنگ وابسته به یک محدوده جغرافیایی می شود . گسست فرهنگ از جغرافیا ، یکی از درخشان ترین دستاوردهای تمدن امروزی بشری و سرآغاز عصر عظیم انسان جهان وطن است . این را تکنولوژی دیجیتال فضای مجازی ،اینترنت ، موبایل ، چت روم ، و همه « E » هایی که در همه ی نهادهای آنا لوگ ما نفوذ کرده و آن را ادامه داده تعریف می کند ، برای من کیارستمی نماد این انسان ایرانی فائق آمده به سیطره « ما » جغرافیا ، امر مفلوک ملی ، استبداد و حقارت ما ، و زندگی کننده در جهان به یمن پیشرفت های معاصر و عصر دیجیتال است . این اتفاقی نیست که او ضمناً نشان یک هنرمند دیجیتالی بزرگ است اذهان ساده قادر به درک معنای سینما ، معنای عکاسی ، معنای شو ، معنای ورک شاپ های دیجیتالی کیارستمی نیستند . آنان چون همه ی موجودات قبایل وقتی با شگفتی متوجه پدیده ای می شوند که سطح خردو عقلشان قادر به فهم آن نیست شروع می کنند تا دلایل اسطوره ای و خرافی برای « موفقیت » و « پدیده » کیارستمی در جهان و علت اهمیت نهادن جهان به او بتراشند. آنان به سبب عقب ماندن از معنای واقعی این پدیده و وجود ساده و پیشرواش ناگزیرند با او بی دلیل مخالفت و حتی « بی دلیل » موافقت کنند ! در حالی که فرسنگها از فهم جهان و علت واقعی این موجودیت ایرانی و زندگی کننده در جهان و فائق آمدن بر جغرافیا دورند. برای درک کیارستمی باید به درک رابطه جغرافیاو مسئله ملی و بر باد رفتن افسانه و تاثیر مکان محدود بر فرهنگ و رابطه فرهنگ و جهان مجازی پرداخت . اینترنت و دیجیتال این رابطه فرهنگ و مکان و سیطره مستبد جغرافیا و مرزهای ملی را بر فرهنگ بشری قطع می کند ، پیوند مدنی و فرهنگی انسان هایی را که دلیلی بر دشمنی با یکدیگر و انشقاق ندارند برقرار می سازد . جهان مجازی و سایبرنتیک ، جهان اینترنتی شیوع یافته ، که زاده غرب است ، در غرب با نظام سرمایه داری متاخر در آمیخته است . برای همین در همان حال که پیشرفت های تکنولوژیک غرب و دیجیتال ، جهان مجازی می سازد که انسان ها را فراتر از مرزهای جغرافیایی به تبادل فرهنگی و یگانگی راهنمون کرده ، در عین حال اغراض سلطه جویانه ی حکومت ها و خشونت بی حدو حصر نظام های غربی برای تسلط بر جهان به مانعی در مسیر القای مرزها به سود وطن جهانی انسان ، بدل گشته است . درست در چنین حالتی است که کیارستمی ، سبک او ، تجربه دیجیتالی او،سینمایی او ، حضور جهانی او ، ایرانی بودن و سکنی در زمین او ، بدل به الگویی ایده ال حتی برای غرب می شود تا نمونه ای از انسان رهیده از رابطه فرهنگ و جغرافیا ، ضمن توجه همدلانه با تجربه فرهنگی مردمی درگوشه ای از جهان را به بهترین وجه تجربه کنند . رها از اغراض سیستم سلطه و به شکلی کاملاً انسانی ! در همان حال نکته جذاب ، افزودن تجربه شرقی و ما قبل دیجیتال به کاستی های انقلاب دیجیتالی است ، یعنی همان« این آن دیگر» ، یعنی یادآوری آن که جهان مجازی و مجازی سازی جهان و جهان دوم ، را دشمن جهان طبیعی نپنداریم و یا با جهان مجازی ، که جهان روز به روز مهمتر زندگی عینی ماست ، تک بعدی نشویم ، درخت و آب و پرنده و گیاه را از یاد نبریم . و این همان سیمای چند سویه سینما ، شخصیت هنرها و موفقیت این و آن دیگر و جذاب کیارستمی برای جهان است . مسئله رابطه ی کیارستمی و واقعیت و تکنولوژی و بازنمایی و مجازی سازی ،کانون مهمترین مباحث کنونی هنری انسان معاصر تواند بود . آوانگاردیسم کیارستمی ، نگاه او و انطباق مسیر تخطی آمیزش از انشقاق هنر و زندگی و گام زدن در وحدت مجدد هنر و حرفه در هر انسان و همگانیت آفرینش و تصویر مجازی سازی به دو معنا به وسیله هر کس با دوربین دیجیتالی ورک شاپ های آموزشی برای گسترش رویکردگرایی همه اینها در پشت معنای ساده اش ، معنایی در انطباق با روح دوران دارد که میان ما به سبب جهل و حسد درک نشده باقی مانده است . د : بینش و روش و منش عملی زندگی اش ، شخصیت و نگاه و کار و عمل روزمره و هنر آفرینی اش (منظورم هنر زیستن است ) برایم ستودنی است و حالا ساعت 1 بامداد است و این ساعت تا سپیده دم می پاید و نوشتن به رسم تبریک زاد روز یکی از پنج انسان معتبر دوران زندگی ام ، در این ساعت البته مشغله دلپذیری برای من است. او اکنون در پاریس است و دارد اپرای موزارت را آماده می کند . و با سینما می آمیزد و بسیاری نمی توانند دریابند چگونه می توان فیلم ساخت ، شعر سرود ، داستان نوشت ، عکس گرفت ، نقاشی کرد ، پستر درست کرد ، تعزیه گرداند ، اپرا ساخت ، ورک شاپ گذاشت ، نجاری کرد و همه ی این کارها را عالی انجام داد . ( کیارستمی نجار زبردستی است ، من هرگز آرزو نکردم کاش یکی از فیلم هایش را می ساختم اما یک بار با دیدن سه صندوقچه ی گران بها از او و بوفه ای ، آه کشیدم و آرزو کردم آن معرق دقیق و ظریف از چرم و فلز را کاش من می ساختم او مطمئناً همزمان می توانست یک کاشیکار خبره و معمار سنتی در اندازه ی جانشین مرحوم لرزاده باشد یا یک موسیقی شناس درجه یک دستگاه ها و گوشه های ایرانی همه شان طاهر خان یا سازنده مسجد خان – مسجد آقا بزرگ کاشان که ملا احمد نراقی در آن مدفون است و بنای مسجد جامع یزد و مسجد تاری خانه دامغان و سازنده مسجد جامع فهرج ، و یک شطح گوی همانند روز بهان بقلی اگر روز بهانی در میان نبود و او اولین اش می بود و سازنده حمام قدیمی گلشن لاهیجان و همانند آن درخت توت عجیب بقعه ی امیر شمس الدین و یک شاعر جهانگرد مثل سعدی و نیز یک اختر شناس شاعر نظیر خیام و یک شاعر رند مثل حافظ و آدمی با یک دنیا حرف مثل مولانا و ....... خیلی چیزها دیگر می توانست باشد که هست . آنان چون این را نمی دانند ، اولاً اینها را غلو می دانند و ثانیاً اینها را عیب او می پندارند و آرزو می کنند او به فیلمسازی اش بازگردد . البته من هم مثل همه دوست دارم فیلم هایش را تماشا کنم با این تفاوت که هر یک از این فعالیت هایش به چشم من دارای ارزشی یکه است. ولو انتخاب و احیای مصرع هایی از شاعران دور که مدام نام هایشان را تکرار می کنیم و به مرده ریگ یک مشت آدم مرده ی آکادمی های دلمرده بدل شده اند که نان و آب شان حافظ و سعدی است و نه آنکه حافظ و سعدی و مولانارا چون امری زنده ، گویا ، فایده مند ، بیانگر ، دارای حکمت های فراوان قابل استفاده و معجزه گر در شناخت همه وجوه انسان تا به امروز و همین حالا ، و مرتبط با زندگی روزمره ی ما فهم کنند و کیا رستمی چنین رابطه زنده ای با حافظ و سعدی را طبق نگاه مینی مال خود به ما اموخته است و البته کار اساتید آکادمی ها و آن حافظ و سعدی شناسان مکتب و مدرسه و درس و فحص نسخه شناسان هم در جای خود محترم است و سر هیچ دعوا و نزاع و قیاسی نیست .اساساَ کارهای او ربطی به آن کارها ندارد و این همه مورد طعن و لعن و سوء تفاهم قرار گرفته!!!
باید بگویم هیچ کاری ساده تر آب و نان دارتر ، ابروند تر و نام آورتر از آن نیست که علیه آدم مشهوری ساز مخالف سردهی. مخالفت با پدیده ی برتر خیلی کم اصیل ، و خیلی زیاد همان راه اسان و متداول کسب شهرت ارزان و پاسخ به روح حقارت باری است که می کوشد با بریدن سر سرداران ، و سر بلندان در خیال خود آنها را هم قد خود کند و آری وای به حال ملتی که به قهرمان نیاز دارد ( به قول برشت ) و هزار وای به حال ملتی که هنوز به قهرمان نیاز دارد و بدون آنکه آن قدر رشد یافته باشد که هر کس خود هنر آفرینی پیشرو باشد ، سر افراد پیشرو و فرزندان بلند قامتش را می برد ، زیرا میانمایه و بدبخت و سرکوب شده ای است که چشم دیدن زیبایی و فرزانگی فراتر از سطح وجود وامانده اش را ندارد ولو آن که خود آن را زاده باشد . پس قربانی کردن زیباترین فرزند به شیوه ی جاهلی و خشونت بار میراث روح شوم قبیله ای حیات کهنه ماست . حقیقت دارد که سرسپردگی ، چاپلوسی ، تسلیم ، ناتوانی در نقد و گفتگوی فعال و ارائه جایگزین بهتر و متفکرانه تر و هنرمندانه تر و خلاقیتی پیشروتر با نفی نمونه والا ، نشان بدبختی تاریخی ماست ، که از روح بندگی برابر سلطان و سر نهادن به سلطه و سرکوب و استبداد دیر پای آسیایی ما نشات می گیرد. ما خیلی چیزهای خوب شرقی داریم اما نه بردگی و نقد ناپذیری و تسلیم به حکومت مطلقه ی سلطان و بادمجان دور قاب چینی و لیس زدن چکمه از ما بهتران و حکم روایان که محصول تاریخ شاهنشاهی لانه کرده در دل جمهور مردمی است که از نقد و اعتراض بدشان می آید و ستایش و تمجید را می پسندند اما این نیز حقیقت دارد که آن سوی همین روحیه نقد ناپذیری یا برده واری و چاکری بی مزد و مواجب و دست به سینه ایستادن و به دنبال سلطان هلهله کردن و پیاده ، که به قول حضرت علی (ع) سنت شوم کیسری ( قیصری ،تزاری ،سزاری کسری پیشگی و سلطان گونگی ) است آن روی سکه این غا لی گری ، همان در دل عقده مندی و انزجار از کسی است که رشد می کند و نیز احساس حقارت و تمایل به حذف آدم موفق ، بهانه جویی و تخریب و حاشیه های بیمار گونه ی پایان ناپذیر و بی باوری به قدرت خلاقیت و امکان پیشرو بودن یا امکان دوست داشتن صمیمانه ی دیگری است همان دیگری که به کار درخشان دست می زند و تو تا حد جنون و شیدایی از آن مشحون و سرشار می شوی و از لذتی که به تو می بخشد بی پرده پوشی سپاس گزاری و این لذت و دوست داشتن شدید یک جهان نو را اعلام می کنی و با گفتگوی زیبایی شناختی ، کشف آمیز ، عقلایی ، مستدل و از هزار راه می کوشی آن زیبایی را علنی کنی و در لذتت دیگران را شریک گردانی، لذتی حاصل گفت و گوی برابر و البته در جهانی که اصل رابطه ی خدایگان و بنده است و کافر همه را به کیش خود می پندارد و بندگان که جز چاپلوسی برای سودی نا مشروع ، تجربه ای از دوست داشتن ندارند ، چشم بسته ، ترا و متن ترا چون کار خود می پندارند و بی توجه به همه خلاقیت و تفکر و کشف و تفسیر مستدلش آن را با مهر شیدایی ممهور و مطرود می دارند.
اما من برای افسانه کهنه نقد پوزیتویستی پشیزی ارزش قائل نیستم و این ریا کاری طبقه متوسط متوسط القامه را در زباله دان می ریزم و مدعای بی طرفی بداهت بار می دانم . و حقه و حسد حسودان هنر برایم اهمیتی ندارد . زیرا آنچه می گویم محصول چهل سال آگاهی و اطلاع از جریان هنر جهان است . حتی یک دانشمند علوم تجربی هم در فضای حسی خود و عصر خود آزمایش می کند و آنچه را قادر به فهم است اوست « می بیند » که محصول تاثیر وجود او به عنوان مشاهده گر در امر مورد مشاهده در فضا / زمان یک دوران است .! من با صدای بلند می گویم نقد کهنه مرده است و مکالمه در فضای کنونی ، مکالمه ی مخالف کلان روایت های علمانی کهنه است و به ویژه در هنر دوست داشتن ، همه آن حلقه پر کششی است که خرد ، دانایی، اطلاعات ما را به تحرک وا می دارد تا منجر به یک متن خلاق ، هوشمند ، مکاشفه آمیز ارزشمند موسوم به « نقد » شود . که البته مثل هر اثری ، ابتکار ، قدرت ذهنی ، استعداد ، اطلاعات ، هوشمندی و توان و مهارت های بیانی و خلاق منتقد در « ارزش » آن نقش درجه یک دارد آری تأویل آزاداست . اما هر متن تأویلی یک شاهکار نیست هم چنانکه هر تابلوی ا مپرسیونیستی یا کوبیستی یا هیپر رئا لیستی یک شاهکار نیست !
پس من اعلام می کنم ، هنر کیارستمی در ایران تنها هنر آوانگاردی است که عمیقاً دوستش دارم که عطش نوخواهی مرا به ویژه در سینما پاسخ می دهد ، سینمایی که در سطح جهان پیشرو یکه است . این حرف برای اذهان عادت کرده به طوری کفر است اما علیرغم هر بینش و هر جو سازی و هر توهین هجو آمیزاذهان متوسط یا مدرنیست های عقب مانده و پر از عقده حقارت و حسد و کبر بیجا و ...... ، آن را تکرار می کنم .
امیدوارم حالا اندکی فقط اندکی به جای حواشی امکان آن را برای خود فراهم کنیم که به اصل ماجرا بیاندیشیم . در آن صورت خواهیم دانست اتفاقاً نقد کیارستمی نه طبق قواعد دنیای سپری شده بلکه افق معطوف به تجربه ی نو و جهان آتی هنر ، کاری به شدت ضروری است . و اصلاً گناه نیست که با کار او مخالفت کنیم ، هر چند مخالفت بنا به کلیشه های کهنه مثل مخالفت با جکسون پلاک، طبق قواعد بوتیچلی و رامبراند است ! با این همه بحث اصلاً بر سر مخالفت و نقد نیست ، بحث بر سر فهم ناشدگی روح و کلیت و ریشه و اصل پدیده کیارستمی در شرایط یک زندگی عقب مانده است . آیا می شود این بار با توجه به همه ی ارزش هایی که این هنر در آستان زندگی نوی بشری ( فرهنگ در عصر دیجیتال و ارتباطات جهان مجازی جهت به وحدت فراملی ) برای جهان آفریده است و همه ساخت شکنی هنر تک بعدی دوران آنالوگ و رفتن به سوی بازتاب هنرها در آینه سینما و دیجیتال ، از خود بپرسیم پس بیهوده نبود که برجسته ترین آدمهای پیشرو جهان غرب به ستایش او برخاسته اند و او سالها مورد توجه مهمترین نهادهای هنری بین المللی بوده است که همیشه در پی ارجگذاری بر نیروهای راهگشا بوده اند . که عصری نو را وعده داده اند و می توانیم از خود بپرسیم راستی چرا از حوزه ی هنر های معاصر نیویورک و لندن تا جایزه اپراتور ژاپن و جایزه ملی هنر فرانسه و از کوروساوا وگدار تا ژان لوک نانسی و برتولوچی و اسکورسیسی و لینچ و کوروسماکی و سونتاک و صدها نفر از نامورترین هنرمندان جهان با ستایش و حتی شیفتگی درباره ی هنر او و کاراکتر هنری او سخن می گویند . می توانیم بپرسیم چرا میان روحیه ی عقب مانده ایرانی و حذف کننده ما که می داند چگونه از هر مخالف کیارستمی دلبری کند که خشنودی اش را جلب کند به راحتی هزار حاشیه و پرسش خارج از نقد و توام بانیش و کنایه مباح و بلکه واجب عینی است ( هجو شعر کیارستمی ، هجو ورک شاپ کیارستمی ، هجو عکس کیارستمی ، هجو اپرای ندیده ی کیارستمی ، هجو ویدئو آرت کیارستمی هجو ده روی ده کیارستمی هجو پنج کیارستمی ، هجو شیرین کیارستمی ، هجو آ ب ث آفریقای کیارستمی، هجو حافظ به روایت کیارستمی ، هجو منتخب ابیات و مصارع سعدی بدون کلمه ای نقد مدلل و پر از حواشی و نیش ! ) ، اما میان صدها نوشته پر نیش و کنایه و حاشیه پرداز و ایراد غیر تخصصی و از سر مد زمانه ، اگر یک متن نو ، مبتکرانه ، ارژینال ، مستدل و تحلیلی درباره ی علت اهمیت کار ، سبک ، مسیر ، و تجربه کیارستمی از نان و کوچه و قضیه ی شکل اول/ شکل دوم و همشهری تا اولی ها و کلوزآپ و زیر درختان زیتون و طعم گیلاس و آ ب ث آفریقا و پنج و ده و شیرین و ...... منتشر شود مثل همان سرکوب علیه کیارستمی ، این متن های مکاشفه آمیز و سخن نو با چماق شیفتگی و هزار انگ مورد هجوم قرار می گیرد . و وقتی کم می آورند مطایبه های ژورنا لیسم زرد و شایعه و نامه به شون پن را برای استهزا و سرکوب علم می کنند و باز وقتی کمترمی آورند نظیر آن سایت پر ادعا با چماق خودی و غیر خودی ، نام خود را به به چه چه می کنند نقد اولیه احسان را در راس نقد اخ اخ می نشانند تا عقده گشایی و تضعیف و کاریکاتور شیوه های قدرت و روش های استبدادی حذف را به حد اعلاء به نمایش درآورند و همه ی اینها هم به صورت بازی پیش پا افتاده و بی ارزش و طبق نقشه و تقسیم کار دوستانه و نمایش لاله زاری اجرا می شود تا آخرین عقده دل بگشایند . بی خبر از آن که کار آوانگارد که با روح یک عصر قرین است همواره به وسیله انواع واپسگرایی چپ و راست مورد سرکوب اما سرکوبی بی فایده قرار داشته است و هرگز هم کاری از پیش نبرده اند . این است که زاد روز پدیده ی معاصری که ما را به آینده دعوت می کند علیرغم هر بازی ارتجاعی نیروهای رو به گذشته واقعا تبریک دارد .
در این میان فریبی نهفته است . در واقع مسئله اصلاً آن نیست که حق نقد حقی مقدس است یا نه و یک اثر هنری را می توان مورد سنجش و محک قرار داد و در آن به ضعیفی اشاره کرد یا نه ، نقد بدیهی است و بدیهی است هر کس حق دارد در اثری بس ایرادها ضعف ها را گوشزد کند و گاه نظر او درست و گاه نادرست تواند بود . اما آنچه بیان اغتشاش ، نادانی یا نیرنگ است ، این است که برابر بداعت ، نوآوری و تجربه فراتر از سطح موجود کار هنری ، قوه ی تشخیص وارونه ی به کار افتد و ما به جای مقدم داشتن اشاره به توان های خلاق یک متن ، با عداوت و یا هر دلیل دیگر مدام در برق آنچه ضعف می نامیم بدهیم . این اغراض پیدا و پنهان ما را از جاده سر راست زندگی دورو در ورطه های داوری نادادگرانه فرو می غلتاند و کاملاً غیرمنطقی است . نکته غریب در یک فضای عجیب و غریب تر نقد ، آدرس عوضی و نابجایی است . در همان حال که ما با هزار بندو بست و کلک و چاپلوسی کفش هر قدرتمند و قدرتی را واکس می زنیم و برای منفعتی حقارت بار برای هر جاهل مستبدی دم تکان می دهیم و خوش رقصی می کنیم ، ناگهان به یادمان می آید که با نیش و جو سازی علیه هنرمند در حال مبارزه علیه کیش شخصیت و دیکتاتوری هستیم !!! و این از جمله هجوهای روزگار ما و سرزمین ماست. انجا که ستایش از زیبایی نشان شعور و حقیقت است که تنها در ارتباطی آزاد شکل می گیرد و از هر ابزار سرکوب مبرا است به مهر استالین سازی ممهور می شود و آنجا که پای مزدوری و جهل و تحمیق مخاطبان در میان است و حکم فریب افکار عمومی به سود قدرت را دارد ، و با آفریدن سریال ها و آثار بلاهت بار و بند و بست ها و بده و بستان ها سود می بریم ندیده انگاشته می شود ، واقعاً نام این رفتار چیست ؟ اگر در برابر کار نو و بدیع ، به جای درک اهمیت بداعت و نوآوری و معنای آن ، نقدی در پی تکیه به فرمول های کهنه و فهرست « ایرادها » و « ضعف ها » اثر طبق قواعد وکلیشه های مرده برآمدیم ، مطمئن باشید که این عمل قبل از آن که بیانگر ضعف اثر باشد نشان قوه ی تشخیص ضعیف و نیروی ادراک هنری مخدوش و ناتوان منتقدی میان مایه است ، ما در هر شاهکاری می توانیم به ضعف هایی اشاره کنیم . حق نقد بدیهی است و بدیهی تر از آنان سلیقه های جورواجور است و آنچه را کسی ضعف وانمود می کند دیگری ممکن است نقطه ی قوت اثری بنامد . ولی چیزی که غیر قابل فهم است ندیده گرفتن اصل کار خلاق و چسبیدن به حواشی است که نشان غیر قابل چشم پوشی ی ضعف شناخت هنری و پر مدعایی پوچ ژورنالیستی نقد میانمایه میان ماست . و آنان که از رواج میانمایگی لذت می برند البته آدم های پیشرویی نیستند . گزین گویه هایی نیچه ای برای تاملاتی در جهان عباس کیارستمی : 1 – از آنچه عظیم است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش و آلایش ( توان فهم و وصف سیمای نو و نیرومند آنچه عظیم است)
2 – او وصف می
کند آنچه را در شرف آمدن است . 3 – آن کس اینجا سخن می گوید تاکنون جز بازنگری به خودکاری نکرده است ؛ فردی که به غریزه هنرمند و فیلسوف و گوشه نشین است ( در جمع و در جهان می گردد و اما خلوت خود را دارد ) کسی که مصلحت خویش را در کنار و برون ماندن یافته است . در شکیبایی ، در طفره و تعلل ، در پشت سر ماندن به سان روحی بی پروا و آزمون پیشه که زین پیش راه خود را در هر پیچ و خم آینده یک بار گم کرده است . به مانند روح پرنده پیشگویی که چون آنچه را در پیش است حکایت می کند به واپس می نگرد( و در آینده ی دیگران می زید .) 4 – اکنون که اصل و خاستگاه کهنه و نخ نمای ارزش های موجود در شرف آشکاری است به نظر می آید که عالم ارزش از دست داده و از معنا تهی « شده » باشد . اما این تنها یک مرحله انتقالی است . 5 – می شود که روح به آن چنان نیروی قوی رسیده باشد که هدف های پیشین ( «معتقدات» محکمات ایمانی کهنه ) دیگربر ارزنده و بر اندازه ی قامت او نباشد .( چنان قواعد پیشین هنر و آفرینش برای هنرمندی نوآور. ) 6 – من در خانه خود منزل می گزینم هرگز از کسی تقلید نکرده ام و به هر استادی که نتوانسته است بر خود خنده زند می خندم . 7 – من آنگاه که از جستجو خسته شدم یافتن را فرا گرفتم و زمانی که بادی مخالف وزیدن گرفت و با بادبان ها ی خویش به پیش راندم . 8 – در هر جا که هستی در اعماق جست و جو کن سرچشمه در زیر است ......... 9 – آیا رفتار و گفتار م ترا جذب کرده و می خواهی مرا گام به گام دنبال کنی ؟ فقط به خویش وفادار بمان .در آن صورت آرام آرام از من پیروی کرده ای ! 10 – من از روح های محدود ( میانمایه ) بیزارم در این روح ها هیچ چیز خوب و هیچ چیز بد وجود ندارد . 11 – خودت را باد نکن کوچکترین سوزن می ترکاندت 12 – تنها سالکی که راه خویش را می پیماید می تواند تصویر روشنی از راه من نشان دهد . 13 – شما با تمسخر می گویید که : « او پایین می رود و سقوط می کند » اما حقیقت آن است که او بر شما فرود می آید ..... و او از فرط نور در پی ظلمات شما برآمده . 14 – من غریب اما مفید به حال مردم راه خود را پیش می گیرم و گاه چون آفتاب و گاه چون ابر اما همیشه بالاتر از جماعت به پیش می روم . 15 – تاکنون روحیه های قوی که باعث بیشترین پیشرفت بشریت شده اند ، دائما شور و اشتیاق هایی را که رو به خاموشی می گرائیده است دوباره شعله ور ساخته اند و همواره ذوق و مقایسه و تقابل ، نو آوری و نوآزمایی و خطر پذیری را بیدار کرده اند . و همین دلیل هم نوآور ( در اذهان میانمایه و مردمان ) بی اعتبار می شود زیرا (به نظرشان ) نو همان شر است . زیرا چیزی است که می خواهد فتح کند ، علائم مرزی را واژگون کند ، مذاهب قدیمی را از پای درآورد ،( به چشم مردمان ) فقط کهنه ها خیر هستند . 16 – تفکر و تأمل ، همه وقار ظاهری خود را از دست داده است مراسم خاص و رفتار با وقار کسی که به تأمل می نشیند به مسخره گرفته می شود . امروز فرزانه ی مکتب قدیمی را دیگر نمی توانند تحمل کنند ، اکنون دیگر حتی در باره مهمترین مسائل خیلی سریع فکر می کنیم . هنگام جا به جا شدن و حین راه رفتن و در میان انواع مشغله ها برای تفکر نیاز کمی به آمادگی قبلی و حتی سکوت داریم :همه چیز چنان است که گویی در سرخود ماشینی داریم که حتی در بدترین شرایط بی وقفه می چرخد و کار خود را پی می گیرد در گذشته وقتی کسی می خواست به تفکر بپردازد که کاری استثنایی به حساب می آمد، فوراً متوجه می شدیم چهر ه اش حالتی به خود می گرفت که گویی مشغول نیایش است و وقتی فکری به ذهنش راه می یافت از راه رفتن باز می ماند و ساعت ها در کوچه و خیابان بی حرکت باقی می ماند ( و امروز این شتاب در تفکر و آفرینش تاثیرش را می نهد . ) 17 – آگاهی آخرین مرحله ی تکامل نظام موجود ات زنده و در همان حال در نتیجه ناچیزترین و ضعیف ترین جزء این نظام است . آگاهی منشاء اشتباهات بی شماری است که باعث می شوند تا هر موجود زنده هر انسان زودتر از موقعی که قرار است و قول هومر : « علیرغم سرنوشت » نابود گردد .اگر جایگاه غرایز ، این جایگاه حافظ و نگهبان تا این اندازه قوی تر از آگاهی نبود و در مجموع یک نقش تنظیم کننده را ایفا نمی کرد به یقین بشریت زیر بار قضاوت های بی خردانه، پرت و پلا گویی ها ، سبک سری و ساده لوحی، در یک کلمه آگاهی ، خود از پا در می آمد به عبارت دیگر انسان بدون غرایز ، مدتها پیش از بین رفته بود ! تا زمانی که عمل یا وظیفه ی حیاتی به حد بلوغ نرسیده و به توسعه کامل دست نیافته است برای موجود زنده خطرناک است و بهتر است محدود گردد و تحت سیطره قرار گیرد . آگاهی و غرورش شدیداً این گونه تحت سلطه است . به عقیده ما این ضمیر آگاه هسته و مرکز ثقل وجود انسانی است و عنصری با دوام ، ابدی ، برتر و اولیه ی آن را تشکیل می دهند آگاهی را چیزی ثابت می انگاریم ! رشد و جزر و مد آن را انکار می کنیم ! آن را « به عنوان » واحد موجود زنده در نظر می گیریم . ارزیابی مبالغه آمیزی از آن می کنیم . آن را درست نمی شناسیم که این خود ، این نتیجه بسیار مفید را داشته که مانع شود انسان به تدوین عجولانه آن دست زند. انسان ها چون خیال می کرده اند صاحب آگاهی هستند زحمت زیادی برای کسب آن به خود نداده اند و امروز هم آنها در همان وضعیت هستند ! هنوز هم این امر بسیار ضروری است زیرا ایشان به زحمت متوجه شده اند که باید وجود خود را با دانایی بیامیزد . و آن را در خود غریزی کند . تنها کسانی متوجه این وظیفه جدید شده اند که دریافته اند تاکنون بشر تنها با خطا سروکار داشته و تمام آگاهی هایش بر اساس آن است . 18 – به زندگی بهترین و بارورترین انسان ها و ملت ها نگاه کنید و از خود بپرسید آیا درختی که می خواهد سر فراز و پا برجا باشد می تواند با هوای بد و طوفانها مواجه نشود؟ آیا دشمنی های بیرونی ، مقاومت های خارجی تمام انواع نفرت حسد ، لجاجت ، بدگمانی ، سرسختی ، حرص و خشونت جزو موارد مساعدی به حساب نمی آیند . که بدون آنها هیچ چیز حتی تقوی و فضیلت هم نمی تواند رشد زیادی داشته باشد ؟ سمی که موجودات ضعیف را هلاک می کند برای موجودات قوی تقویت کننده است . 19 – زیستن ؟ از خود دور افکندن مداوم آنچه می میرد . 20 – مثل همه نیاندیشیدن کمترین نتیجه فهم و شعور برتر است و بیشتر ناشی از تمایلات قوی است بدعت همسان جادوگری است و مسلماً مانند آن فاقد معصومیت و احترام می باشد . بدعت گزاران و جادوگران وجه اشتراک شان این است که نیاز سیری ناپذیری به آسیب رساندن به آنچه که حاکم است دادند . 21 – انسان اندیشمند اقدامات خود را جست و جوها و سوال هایی می داند که هدف آنها روشن شدن این یا آن سوژه است : بنابراین موفقیت و شکست قبل از هر چیز برای او پاسخ به حساب می آید . او ناراحتی و خشم و بدتر از آن احساس ندامت در برابر شکست و عدم موفقیت را برای کسانی می گذارد که بر اساس دستور حرکت می کنند و در صورت عدم رضایت ارباب از نتیجه ی کارشان انتظار چوب و فلک دارند . 22 – نگاه او را می بینیم که بر روی دریاهای بیکران و سفیدگون و بلندی های ساحل که در آن خورشید آرمیده سرگردان است در حالی که حیوانات ریز و درشت در پرتو آن آرام و مطمئن همچون نور خورشید و نگاه نگاه او مشغول بازی هستند . چون نیکبختی ی چشمی است که شاهد آرام شدن دریای زندگی در زیر نگاه خود بوده است و دیگر نمی تواند از دیدن این سطح مواج و این پوسته ظریف و لرزان سیر شود : پیش از این لذت و کامجویی هرگز در این سطح اعتدال و قناعت نبوده است . 23 – ملامت وجدان حتی در باوجدان ترین افراد سنگینی چندانی در مقابل این فکر ندارد که : « این چیز خلاف عرف و عادت جامعه توست » نگاه سرد ، یا اخم نفرت بار کسانی که در میان آنها و برای آنها بزرگ شده ایم کافی است قوی ترین آدم را بترساند دقیقاً از چه چیز می ترسند ؟ انزوا؟ ! دلیلی که بهترین دلایل ارائه شده جهت تائید انسانی یا آرمانی را بی اثر می کند ! اما غریزه زندگی در ما حرف اول را می زند .( او عادت ستیزی کار سترگ انسان آزاد است .) 24 – نوآوری چیست ؟ نوآوری یعنی مشاهده چیزی که گرچه در مقابل چشم همگان است اما هنوز نامی ندارد و نمی تواند نامیده شود . اصولاً مردم از روی عادت خواهان اسمی هستند تا اشیاء برایشان قابل رویت باشد . اشخاص نوآور اغلب نام گذاران چیزها بوده اند ( انتخاب نخستین بار مصرع ها بدین لحاظ یک نوآوری ناب است که به ما یاد آوری می کند ، حافظ و سعدی را چنین نیز می توان خواند که سالها مردم خوانده اند و ما فراموش کرده ایم آن را ، رویت و برآن تأمل کنیم ) 25 – من در شناخت هر اندازه حریص باشم نمی توانم جز از طریق نگاه و نگرش خود چیزی کشف کنم و به نگرش دیگران دست نمی یابم : مگر انسان می تواند دزد یا غارتگر باشد ؟ 26 – ما به شرطی غامض ترین چیزها را به سادگی بیان می کنیم که در اطراف ما اشخاصی وجود داشته باشند که به نیروی ما اعتماد داشته باشند . چنین فضایی ، « سادگی سبک » ایجاب می کند . اشخاص شکاک و بی اعتماد پر طراق سخن گفته و شنونده ها ی خودنما و با کر و فر بار می آورند . ( اما برای درک چیزهای ساده ای که غامض ترین چیزها را انسان دارند باید هوش و توان نشان دادن امر ژرف را داشت مثل خود نیچه )
همه گزین گویه ها ی نیچه ای که در بالا آمده است برگزیده ای است از اراده قدرت و حکمت شادان و سپیده امان و رجال و هیچ انگاری اروپایی و شامگاه بتلان ، چیزی نیست جز پیشنهاد هایی برای اندیشیدن به عباس کیارستمی با چشم من ، شاید این نگاه به نگاه نگرنده ای از نگرندگان جهان کیارستمی برای دوستداران تأمل بر او مفید باشد . کسانی که از پیش مصمم به ندیده انگاشتن او هستند به کنار ، درمانی برای این حقد ندارم ، اما ما می توانیم نسبت به تقرب به دنیای یک هنرمند چه فرق می کند برسون یا ژاک پره ور ، سزان یا ماگریت ، ازو یا تارکوفسکی و حافظ یا سوفوکل یا کیارستمی کنجکاو باشیم و در آن صورت کلیدهای گوناگون هرچند هرگز شاه کلید گشودن تمام در جای او نخواهند بود اما هر بار شاید یکی ، نه در تاریکخانه و اتاق خواب و زیرزمین بلکه اتاقی از اتاق های تو در تویش را شاید برای ما بگشاید که به ما اجازه سکنی گزیدن در آن داده و مشتی کلیدها را پیش روی ما ریخته است اگر پاره ای کلیدهای اشتباهی و پاره ای راه ورود به بخشی از مهمان خانه اوست . گویی سر لوحه ی کشف جهان دیونیزیک یک آپولونی به نام عباس کیارستمی – در وهله ی اول در تمثیل دیوانه ی چراغ به دست در سپیده دمان حکمت شادان و قله ی جهان مدرن کلیدش را به دست می دهد . اما در اصل کیا رستمی هم رندتر و هم بی نیاز تر از آن است که ریاکاری کند ، می تواند پرده پوشی پیشه سازد ، ایماء و کنایه و پرسشگری و دعوت به تأمل اما نه فریب کاری ، از همین رو است که بی مهابا و گستاخانه ، در اسارت یک شایعه ی مدرنیستی و همرنگ جماعت مدرن ها بودن برای او پیش پا افتاده و شرم آور است ، پس بیشتر قبل پست مدرن ها امادگی تفکر به هر امر ناشناخته – آماده تحمل و گوش دادن به دیگری را دارد ، او همانقدر خیامی است که حافظ وار و سعدی گونه همان قدر آماده شنیدن و کنجکاوی درباره ناشناخته ها و اندیشیدن به امر باطنی ذن ، حکمت باستان و میراث معنوی بشر است که تفکر درباره ی اندیشه ی مخالف آن او آدمی وسیع تر از دیوانه نیچه است . نیچه ای که در سپیده دمان جهان مدرن ،در حکمت شادان جار می زد و از دیوانه ای می گفت که همان تقدیر الوهی دیوانگی را آینده او قرار داده بود وشطحیات و مرز جنون به آن اعتراف می نمود : آیا داستان آن دیوانه را شنیده اید که با چراغ در روز روشن و در ملاء عام به دنبال خدا بود و مدام فریاد می زد « خدا را می جویم ! خدا را می جویم » اما فریاد او موجب خنده ی بسیاری شد چون درمیان جمع عده ی بسیاری به خدا ایمان نداشتند . از آن جمع یکی گفت : ایا او گم شده است ؟ و دیگری گفت آیا او کودکی گم کرده راه است ؟ آیا او از ما می ترسد و خود را پنهان می کند ؟آیا او مسافر است ؟ یا مهاجرت کرده است ؟ و بدین سان مردم فریاد و خنده سردادند دیوانه در میان جمع پرید و به آنها خیره نگاه کرد سپس فریاد زد : « من هم اینک به شما خواهم گفت خدا کجا رفته است . من و شما ، یعنی ما ، او را کشتیم . ما همه قاتل هستیم ! ولی ما چگونه این کار را انجام دادیم ؟ چگونه توانستیم دریا را خشک کنیم ؟ چه کس به ما اسفنج داد تا افق را تمامماً پاک کنیم ؟ وقتی پیوند میان زمین و خورشید را گسستیم چه کردیم ؟ اکنون زمین به کجا می رود ؟ و ما را به کجا می کشاند ؟ آیا ما از خورشید ها دور نمی شویم ؟ آیا ما بی وقفه از پیش و پس ، از کنار و از همه طرف سقوط نمی کنیم ؟ آیا اصولاً با لا و پایینی وجود دارد ؟ آیا ما در نیستی لاتیناهی سرگردان نمی شومیم آیا وزش دم عدم را بر چهره ی خود احساس نمی کنیم ؟ آیا هوا سردتر نشده است ؟ و آیا شب جاوید ما را احاطه نمی کند ؟ آیا نباید از صبح زود ، چراغ روشن کنیم ؟ آیا صدای گورکن ها را که خدا را دفن می کنند نمی شنویم ؟ خدا مرد خدا مرده است ! ما او را کشتیم ! و ما قاتل ، قاتلان چگونه می خواهیم خود را تسلی دهیم ! کارد ما خون مقدس ترین و مقتدرترین چیزی را که دنیا تا همین امروز داشت ریخت « چه کسی این خون را از دستان ما خواهد زدود ؟ کدام آب آن را از ما خواهد شست ؟ ما چه مراسم تشریفات مقدسی را برای کفاره دادن باید برگزار کنیم ؟ عظمت این کشتار برای ما پیش از حد بزرگ است . آیا ما خود نباید خدایانی شویم تا شایسته این کار گردیم ؟ هرگز تا کنون کاری به این عظمت وجود نداشته است و آنهایی که پس از ما به دنیا می آیند به خاطر کار ما به تاریخ والای تعلق خواهند داشت و انهایی که پس از ما به دنیا می آیند به خاطر کار ما به تاریخ والایی تعلق خواهد داشت و هیچ تاریخی تاکنون هرگز این چنین نبوده است ! دیوانه پس از این سخنان خاموش مانده و دوباره به مردم نگاه کرد . مردم نیز مانند او ساکت شدند بی آنکه چیزی بفهمند او را نگاه کردند . سرانجام دیوانه چراغ خود را آن چنان بر زمین کوفت که خرد و خاموش شد . سپس گفت : « من خیلی زود آمدم . زمان من هنوز فرا نرسیده است . آن رویداد عظیم هنوز در راه است و پیش می آید و هنوز به گوش انسان ها نرسیده است . رعد و برق به زمان نیاز دارند . نور ستارگان به زمان نیاز دارند . اعمال ما نیز حتی اگر انجام شده باشد به زمان نیاز دارند . این عمل هنوز از دورترین افلاک از مردم دورتر است . هر چند که آنها خود این عمل را انجام داده اند » گفته اند که این دیوانه در همین روز به کلیساهای مختلف وارد شد و در آنها در رثای مرگ خدا سرودی سرداد . هنگامی که مردم او را از کلیسا بیرون می راندند و از او توضیح می خواستند دیوانه پیوسته می گفت : « آیا کلیسا چیزی جز مقبره و آرامگاه خدایان است ؟ »
سال ها پس از این وصف ، یک دوستدار نیچه به متن دیگری از او برخورد که آگاهی را به ویژه ا آگاهی که خود را چون حقیقت کامل عرضه می کرد ، به سخره می گرفت . اکنون انسان به دست های خود نگاه می کرد و آن خون را خون خدایی می دید که می توانست در کلیسا ها و معبدها دفن شود ، نه خدایی که محصول نگاه طولانی و معرفت آمیز به خود و یافتن اش در دل خود و در وجود خود بود ، خدایی به قتل نرسیدنی که آدم هوشمند جسارت آن را داشت که به ذات همه ی هستی بیاندیشد و وجود توانا و دانا و برپا و هماره زنده اش را در هر ذره خود و هر باشنده گواهی دهد و این همان عصرتردید به مطلق های قرن هیجدهم و عصر مدرن و شکناکی بود که ایمان مطلق به دیوانه را هم با دیوانگی اش زیر سوال می برد و اجازه می داد بدون کشتار خداجو و خدا از کف داده با هم گفتگو کنند . و حتی به هم برای رهایی از ظلمات مهر بورزنده به یاری هم بشتابند این عصری بود که کیارستمی در آن می زیست .
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |