|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
![]() |
ماهنامه سینما و ادبیات شماره چهار تیر 87
|
|
گزین گویه سینمای خوب سینمایی است که باورش می کنیم ( کیارستمی) عکس برگزیده
فیلم پیشنهادی
کتاب پیشنهادی
|
نان خشکی پرویز شهبازی آقای کیارستمی گفت خاموش کن بریم پل چوبی فالوده بخوریم. گفتم چشم. جعفر پناهی درست یادم نیست آن روز نیامده بود یا زود تر رفته بود؛ او مسافرجنوب را تدوین می کرد و ما همسایه ی روبروییِ آقای کیارستمی بودیم در استودیوی تدوین ارشاد.میز را خاموش کردم. وقتی برگشتیم جا نبود و آقای کیارستمی ته خیابانِ باریکی که کنار ساختمان ارشاد است پارک کرد وبه سمت درِ جنوبی راه افتادیم. واقعاَ یادم نیست حرفی هم می زدیم یا نه ولی یادم است که روزنامه ای را تا کرده و با آن سایه ای روی صورتش انداخته بود که آفتاب بعد از ظهر تابستان آزارش ندهد. نه احتمالا حرف نمی زدیم چون من موقع خوردن فالوده سوآل احمقانه ای کرده بودم و غرق در خجالت بودم. آقای کیارستمی از مسافر جنوب تعریف کرده بود ومن پرسیده بودم فیلم من بهتر است یا فیلم جعفر؟ باری در سکوتِ احتمالی، پاکشان به سمت جنوب می رفتیم که کسی فریاد زد" چاچیرِآقای چیارستمی". نگاه کردیم: یکی از این نان حشکی ها بود که یک پا را روی چارچرخه اش قلاب کرده بود،پای دیگر را روی اسفالتِ تف کرده می کشید و مثل برق رو به پایین می رفت؛ برای فیلمسازِ مورد علاقه اش دستی هم تکان داد. فکر می کردم گوشم اشتباه شنیده است. به چهره ی استاد نگاه کردم دیدم لبخندی زد و سری تکان داد.ممکن بود مناعتِ طبع اش را با تکبراشتباه بگیرم. برای من اقل کم معنی اش این بود: فیلمسازمعروف به سنگ تمام. این رفت تا اینکه سالی بعد و به مناسبتی، دیداری اتفاق افتاد و با آقای کیارستمی از خانه اش راه افتادیم تا از دکه ی روزنامه فروشی میدان چیذر، مجله یا روزنامه فلان را بگیریم. یادم نیست. از کوچه که درآمدیم دویست سیصد متر جلوتر کسی از آن طرف خیابان داد زد:"سلام آقای کیارستمی ارادت داریم". ازآن نمایشگاهی های شکم سیر بودکه به فلک هم اعتنا نمی کنند. فیلمساز جواب اش را تک سبیلی داد و خب برای من مطلقا عجیب نبود به دو دلیل: الف) استاد همین دو ماه قبل برای طعم گیلاس نخل طلا گرفته بود و محله چیذر که سهل بود ساحل عاج هم او را می شناختند. ب) سرکوچه شان بودیم. بچه محل اش بودند. اما آقای کیارستمی حرفی زد که ذهنیت مرا تصحیح کرد. یا خواست این ذهنیت را در من بسازد. گفت فکر نکنی من رو به عنوان کیارستمی فیلمساز می شناسه ها! ماشینی رو که باهاش چپ کردم این آقا خریده و استفاده خوبی کرده. سلام و علیک می کنه اگه با این یکی هم چپ کردم مشتری ش نپره! حالا می فهمیدم معنی آن نگاه و لبخند بعد از اظهار ادب آن نان خشکی چیزی که من فکر کرده بودم نبود. معروفیت و این ها. شاید این معنا را داشت که: سینما چه علاقه مندانی دارد. یا مثلا: خل و چله. یا: چه مرد فاضلی. خواستم با زحمت این را بگویم که با کیارستمی قدم هم که می زنی چیزی دستگیرت می شود چه برسد به اینکه کلوزآپ را بارها دیده باشی.
سایر نوشته های پرونده کیارستمی نظر شما | |
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |