|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
![]() |
ماهنامه سینما و ادبیات شماره چهار تیر 87
|
|
گزین گویه اتوموبیل من بهترین دوستم است(کیارستمی)
عکس برگزیده
فیلم پیشنهادی
کتاب پیشنهادی
|
عقاب محمدسعید محصصی
در جامعه رسم است که برای فلان هنرمند، ورزشکار، سیاستمدار و خلاصه فرد مبرز از کلماتی مانند شیر و عقاب و گرگ و پلنگ و .... استفاده کنند. بیراه و بیمناسبت هم نیست؛ اما در بحث از عباس کیارستمی دلیل استفادهام از واژهی عقاب چیز دیگری است.
در یک روزنامه ی خبری که ادارات و موسسات برای تبلیغات و گاه تنها برای خالی نبودن عریضه منتشر می کنند، مطلب جذابی درباره ی عقاب خواندم که از سویی مطمئنم برای شما هم خیلی جالب است و از سویی به شدت متأسفم کرد به واسطهی محدودیت های ناگزیری که سال های بالای پنجاه برای انسان پدید میآورد. اول داستان را بگویم تا بعد: عقاب از جمله پرندگانی است که تا هفتاد سال زندگی میکند، اما انتخاب کیفیت زندگانی پس از چهل سالگیاش را طبیعت به عهدهی خودش نهاده است. منقار قدرتمند یک عقاب در چهلسالگی نرم شده و توان پاره کردن جوارح جانوران شکارشده را از دست می دهد، ناخن های سخت و تیزش ازکار افتاده و دیگر چنگالهای پرنده توان شکار را از دست میدهد و از همه بدتر به واسطهی چسبیدن همهی پرهای موثرش در پرواز به پوستش، او دیگر قادر به پرواز نیست و برای او توصیف «عقاب تیزپرواز» افسانهای بیش نیست. در این هنگام او دو راه بیشتر ندارد: یا به شکل یک مرغ بیدستوپای عقابآسا بماند تا طعمهی یک جانور شکاری دیگر شود؛ یا با تحمل دوران دشواری برای 30 سال دیگر بدل شود به یک عقاب جوان و بلندپرواز. راه دوم البته بسیار دشوار توانفرساست: او باید خود را به ستیغ قلهای بلند پناه برد، سپس آنقدر منقار خود را به سنگها بکوبد تا منقار کهنه خرد شده و بیفتد و مدتها منتظر شود تا منقاری جوان بر صورتش بروید. پس از آن باید ناخنهای خود را به کمک جرزهای تختهسنگها از تن جدا کند و باز مدتها شکیبایی کند تا ناخنهای تازهاش دربیاید. در انتهای کار باید یکییکی پرها و شاهپرهای کهنه و بیخاصیتش را با نک تازهاش بکند و باز انتظار بکشد تا پرهای تازهاش دربیاید. این دوران دشوار 150 روز بهدرازا میکشد! حساب کنید عقاب چهلساله برای دوبارهجوانشدن چه بهای سنگینی را باید بپردازد. فکر خام و تحقیقنشدهای به من میگوید که شاید شکل و قالب هنری اسطورهی پرومته از سرنوشت عقاب گرفته شده باشد. این داستان واقعیت دارد و جان میدهد برای ساخته شدن یک مستند ناب از حیات وحش و سازندهاش را به شهرتی جهانی خواهد رساند، و تأسف من هم از همینرو بود که عوارض پنجاهسالگی به سراغم آمده و توان تلاش کافی برای ساختن چنین مستندی را از من ستانده است. اما همهی اینها به یکطرف حرف از کیارستمی است و دلیل نسبت دادن عقاب به او: فکر کنید که این فیلمساز در زندگی هنری خود چند دوره داشته است؟ از فیلمهای کاملاً داستانگوی کلاسیکاش مانند «تجربه» و «مسافر» و «لباس برای عروسی» تا فیلمهای آموزشیای مثل «بهداشت دندان» و «بهترتیب و بدون ترتیب» و فیلمهای شاعرانه و مستندگرایی چون خانهی دوست کجاست و کلوزآپ، نمای نزدیک و تا.... آثار متأخر سینماــدیجیتالاش مانند «ده»، «پنج»، «گاو» و ....الی آخر. شاید که سیر از «نان و کوچه» تا «طعم گیلاس» را یک سیر منطقی و تکاملی بدانیم، ــهرچند که منطق چنین حکم نمیکند که یک فیلمساز ِ بهخوبی آشنا به روایت کلاسیک در سینما سر از سینمای برسونی و اوزویی و کیارستمیوار! سردربیاوردــ اما سیر از «باد ما را با خود خواهد برد» تا «پنج» اصلاً نه منطقی است و نه تکاملی. آیا این منطقی است که «طعم گیلاس» او معتبرترین جایزهی سینمایی جهان پس از اسکار را بگیرد و فیلمساز برود سراغ سینمایی که نه در بخش سینمای تجاری درآمدی دارد و نه در سینمای «جشنوارهیی» اعتباری؟ همه قبول دارند که کیارستمی ِ پس از «طعم گیلاس» زمین تا آسمان با کیارستمی ِ پس از «ده» تفاوت اساسی دارد. این پوستاندازی و این حتی دگردیسی در دیدی عدهای شاید ذنب لایغفر باشد، اما گمان دارم که بسیاری هستند که این تحول در شیوه و نگاه به سینما (و لابد جهان) را یک امر خجسته میشمارند. خودم پس از مدتها تأمل برای درک چرایی ، چیستی و اهمیت ِ آنچه بهطور خلاصه سینماــدیجیتال نامیده میشود؛ به این نتیجه رسیدهام که کاری که کیارستمی در سینمای خودش کرده چیزی است همانند آن ازنوجوانشدن ِ عقاب چهلساله. فکرش را بکنید: کیارستمی در اوجی که خیلیها آرزویش را دارند، و با پشت کردن به همهی دستاوردهای هنری و تکنیکی و شخصی ِ هنری ــکه کم ثروتی برای هر فیلمسازی نیستــ راهی امتحانپسنداده را در سینمای خودش شروع کرد. در برخی مانند «ده» یا «جادههای کیارستمی» خیلی موفق بود و در برخی مانند «پنج» ــبه باور منــ توفیقی نداشت. و گیریم که تعداد کارهای ناموفق در دورهی اخیرش را که باید کارهای دیجیتالیاش نام نهاد، بسیار بیشتر از کارهای خوب این دوره باشد، که نیست؛ با اینهمه ارزش این خطرکردنهای او بسیار بیشتر از خطرناپذیری کسانی است که همچنان راههای امتحانشدهی قبلی را میپیمایند. چنین خطرکردنهایی است که راه را برای نوآمدهگان هموار میکند. اما جدای از ارزش تجربی این کارها برای نوآمدگان و آیندگان، این خود کیارستمی است که بیش از همه سود میبرد. این را هم همه میدانند. این نوشدهگیها همانند کار آن عقاب است. و اگر که کیارستمی در پس کارهای گاه عصبانیکنندهای همچون «پنج» نیش متلکهایی را ناچار است به جان بخرد، زهر این نیشها کمابیش چیزی است شبیه همان شکنجهها که آن عقاب بهخاطر جوانیای که برای یک عمر ِ تازه انتظارش را میکشد، تحمل میکند. و شاید باید همراه با محسن نامجو در توصیف حسب حال کیارستمی چنین خواند: «زهرت در خون من/ بادا هماره نوووووووش!»
|
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |