درباره ما     تبلیغات     ارسال نظر     آرشیو

     صفحه اول سایت

 

 

گزین گویه

Show must go on

تصویر برگزیده

خداحافظ عمو حمید

 

فیلم پیشنهادی

خانمها آقایان سلام اسم من لنی یه

 

 

 

 

 

دوست خوبم ب .غ .آ  انگیزه ادامه کار ما شد

 

 

 

 

 

از همه شما عذرخواهی میکنم و می خوام بگم که...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درست است که من سانسور چی هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک دادن به آدم برفی ها و معرفی آن به دیگران تنها خواسته ما از شماست

 

 

 

 

باز هم در مینی سیتی جواد آقا

 

خانمها آقایان خوش آمدید اسم من رضا کاظمی است.

امیدوارم غداتونو خورده باشید و سیگار پشت بندشو کشیده باشید و آماده شوى امشب باشید. حرف زیادی برای گفتن ندارم. اصلا راستش را بخواهید ( یا نخواهید) حرفی برای گفتن ندارم. کلی حرف می شد زد که در فضای نامراد دور و برمون گفتنش لزومی نداره. مهم اینه که نمایش باید ادامه پیدا کنه Show must go on بذارین من هم سهمی از نمایش باشم .برای شما چه فرقی میکنه این ور خط چه میگذره. در این مدت فهمیدم شما دوست ندارید چیزی از این ور خط بدونید و دوست دارید بی دغدغه بنشینید و قهوه ترک یا فرانسه تان رو  بنوشید و سیگاری دود کنید و چند تا نوشته بخونین که حال کنین. خب پس تا می تونید حال کنید. راستش باید بابت شب گذشته از شما و آقای رئیس عذرخواهی کنم که زیاده روی کردم و می خواستم بگم که...

این داستان را حتی اگر خوانده یا شنیده اید  دوباره بخوانید:

یک روز یک آقایی پیش روانپزشک رفت و از غم و اندوه واحساس بدبختی حرف زد. روانپزشک به او پیشنهاد کرد به چیزهای خوب فکر کند یا هر روز کمی از وقتش را به تفریح و ورزش اختصاص دهد و یا فیلم ببیند و موسیقی گوش دهد و... ولی مرد گفت  هیچکدام از این ها درد و غمش را کم نمی کند. پزشک فکری کرد و گفت چند روزی است یک سیرک سیار به شهر ما آمده و برنامه های جالب و سرگرم کننده ای دارد که خیلی ها به تماشایش می روند و خیلی حال میکنند خود من هم با خانواده ام رفته ام و کلی خوش گذشت به خصوص دلقک سیرک که آخر خوشی و خنده است و همه ما را از خنده روده بر کرد. چرا لااقل یک شب به این سیرک نمی روی تا کمی روحیه ات تغییر کند. مرد گفت: من دلقک همان سیرکم...

 

اگر سرمقاله شماره قبل را خوانده باشید می دانید که اصلا قرار نبود این ماه من باشم و خداحافظی کرده بودم تا شهریور ماه که اگر تا آن موقع بودیم، برگردم سر جای خودم. اواسط ماه گذشته تصمیمان قطعی شد که این شماره آخرمان باشد. تصمیم گرفتیم برای رفع مشکل کم آبی و قطع برق، آب شویم تا دست کم زایل شدنمان به درد جایی بخورد .ولی امروز منصرف شده ام و می خواهم تا ته خط ادامه دهم.انگیزه ام هم دوست خوبم جناب ب . غ . آ  است  که از او سپاسگذارم.واقعیتش این است که با چند مانع و مشکل جدی برای ادامه کار روبرو هستیم.قبل از همه چیز  باید تاکید کنم که راه اندازی این ماهنامه کاری بود که خودمان شروع کردیم و از اولش هم از کسی طلبکار نبودیم.می خواستیم حرکتی کنیم که نشان دهیم چقدر راحت می شود کاری شایسته توجه انجام داد( اخ که چقد خودسانسوری کردم امان از بزدلی ).این جرقه یک روز در مینی سیتی جواد آقا در ذهنمان زده شد. دوم اینکه واقعا با کارشکنی های  برخی کسانی روبرو بودیم  و هستیم ...  و دیگر اینکه نیاز به اسپانسر و تبلیغات داریم تا کارمان را گسترش دهیم.. اگر کسی در این باره حرفی برای گفتن دارد با ما تماس بگیرد.واقعا با کمی تلاش بیشتر و شرایطی فقط اندکی بهتر می شود حتی ماهنامه ای  با سه زبان فارسی و انگلیسی و فرانسوی داشته باشیم که بخشی از فرهنگ و هنر امروز ایران را به جهان بشناساند. این حرف را اصلا شوخی تلقی نکنید.جای خالی چنین کاری احساس می شود.

روشنفکران همیشه معترض با ما بدند که چرا پز معترض نمی گیرید.تین ایجر ها با ما حال نمی کنند که چرا از سوپراستارها و بچه باحال های سینما (! )نمی نویسیم. و مسوولان فرهنگی که  می دانم برخی شان سایت را می خوانند  با بی مهری سکوت کامل اختیار کرده اند. هرچند می دانند ما در چارچوب های اخلاقی و قانونی و شرعی و عرفی حرکت می کنیم و کار فرهنگی سالم و سطح بالایی را داریم ارائه می دهیم. ولی خدا نکند دست از پا خطا کنیم.آن وقت همه این صداهای بی صدا به سخن در خواهند آمد. اگر فقط یک مرد پیدا شود و دست ما را بگیرد  خیلی کارهای بزرگ می شود کرد. ببینید کی گفتم خانمها آقایان!

برخی از دوستانی که واقعا دوستشان دارم مطلب دادند و من استفاده نکردم آنها هم از من خیلی دلخور شدند و مرا متهم به سانسور کردند. من این اتهام را به جان می پذیرم چون می خواهم در همین شرایط موجود فرهنگی کار کنم و تمایلی به دردسر و گرفتاری ندارم. قبلا هم گفته ام که ما فقط نقد و تحلیل فرهنگی و هنری می کنیم و ساحت هنر را برتر از دیگر ساحت ها می دانیم. هوچی گری و جهان سومی بازی اهل خودش را زیاد دارد. ما را معذور کنید. و اینکه من خط قرمزهای اخلاقی و اجتماعی را خوب می شناسم ولی از حریم مجازم به کمال استفاده میکنم و هرگز کم فروشی نمی کنم. من اگر بزی باشم که که با طنابی به شعاع دو متر به میله ای پابرجا بسته شده ام و می توانم در دایره ای به شعاع دو متر بچرم ، حماقت است  همیشه در نیم متری و یک متری میله بمانم. پس تا جایی که فضا دارم می روم و می چرم. بیشترش که خود شما هم تصدیق می فرمایید طناب فشار می آورد و خفه خواهم شد! چنین بزی بز اخفش نیست خانمها آقایان! بزبز قندی است.

 

قولی به یک نفر داده ام که ناچارم در اینجا اجرایش کنم: اواخر همین ماه گذشته در راه تهران شمال با راننده ای همسفر بودیم که لام تا کام حرف نمی زد ولی یکدفعه وسط راه آهی کشید و با اشاره به موی بلند من عکس جوانی اش را از کیف پولش در آورد و نشانم داد. گفت:« ببین منم  جوونیام چه مویی داشتم! ولی یه روز یه نفر گولم زد و موهام رو از ته زدن.» گفتم چطور؟ گفت:« سال پنجاه و چهار ، یه جا فیلمبرداری بود من و دوستام  که واسه کار به تهران اومده بودیم اونجا ویلون بودیم، می گفتن بهروز وثوقی داره بازی میکنه. اسم فیلم گوزنها بود. مسعود کیمیایی که کارگردان اون فیلم بود منو  میون جمعیت دید و گفت دوس داری تو یه صحنه ای از فیلم باشی؟ من هم از خدا خواسته... گفت توی این صحنه مثلا پلیس تو رو دست گیر کرده و آورده پاسگاه  و موهاتو  با ماشین کوتاه می کنن.یک هفته سر آون صحنه بودیم. بهروز وثوقی بود و عنایت بخشی . همون جایی که بهروز تهدید می کنه که باهاس رضایت بدی ... بهروز آدم باحالی بود .جواب سلام ما رو می داد. بیک ایمانوردی اما اینجوری نبود... خلاصه نگو مسعود کیمیایی به طرف گفته موی من رو از ته بزنه. من هم در مقابل کار انجام شده قرار گرفتم.... برای اون صحنه 500 تومن به من دادن. شما فیلم گوزنها رو دیدی؟ کیمیایی بعد از انقلاب فیلم نساخت؟»  گفتم آره دیدم . چرا خیلی فیلم ساخت. من خودم یک نفر رو می شناسم که خیلی با کیمیایی نزدیکه. شگفت زده گفت:« راست میگی تو رو به خدا؟ می تونی سلام و پیغام منو به کیمیایی برسونی ؟ و بگی فلانی یعنی فرامرز سرمست گفت ما رو دریاب ؟ دوست دارم اگه شده یه بار دیگه فقط یه صحنه بیام جلوی دوربینت و رد شم.»  قرار بود من این عکس و خاطره را تحویل امیر قادری بدهم که هروقت کیمیایی را دید به او برساند ولی فرصت نشد حالا همین جا مسوولیت این نقل قول را به امیر قادری می دهم که می دانم حالا حتما زیر لب می گوید :« ای بابا خدا لعنتت کنه رضا!»

یک عدد آقای شکراللهی هست که خیلی هایتان می شناسیدش ولی من  نه دیده امش نه صدایش را شنیده ام. این استاد همنام من آقا رضا خیلی به ما لطف دارد.ندیده و نشناخته. چطور می شود از او تشکر نکنم. بی معرفتی است.دم شما گرم آقای شکراللهی.

می خواهم چند پیشنهاد سر آشپز بدهم. نوشته دکتر جلالی فخر بر میانه منتقدان و فیلمسازان نوشته درست و محکمی است. از دست ندهیدش. نوشته فرهاد جعفری بر کتاب کافه پیانو ی خودش جدا از اینکه خیلی خواندنی و آزاده وار است یک نکته جدید دارد که رویه آدم برفی ها خواهد بود. می خواهیم این کار را اگر شد ادامه دهیم تا آفرینشگر یک اثر هنری خودش با فاصله به مخلوقش نگاه کند. این کار در سرزمین ما چندان آسان و معمول نیست. البته شک دارم هر کسی بتواند همین قدر دقیق و درست به اثرش نگاه کند.همه نوشته ها خواندنی و قابل اعتنا هستند واقعا از دستشان ندهید.

چند نکته فنی برای خواننگان پیگیر ماهنامه آدم برفی ها:

کسانی که اولین بار است به این ماهنامه سر می زنند پیشنهاد می کنم حتما بروند به آرشیو و شماره های قبل را هم بخوانند کلی نوشته درجه یک و محشر هست که اگر نخوانید و بمیرید متضرر از دنیا رفته اید. به شوخی گفتم ولی دروغ نگفتم.پرونده های بخش زوم بک که دیگر نیاز به پیشنهاد سر آشپز ندارد.بروید حالش را ببرید خانمها آقایان.

یک پیشنهاد اساسی کاربردی دارم برای همه شما که آدم برفی ها را دوست دارید: حتما در خبرنامه صفحه اول سایت عضو شوید .خیرش را می بینید.خدا را چه دیدید شاید کم کم یک سرویسهایی به دوستداران و یاران همیشگی بدهیم مثل ....( فعلا در خماری بمانید تا بعد)گاهی هم ویژه نامه هایی بی خبر در می آید که باید باخبرتان کنیم .این پیشنهاد را جدی بگیرید لطفا. ما که گفتیم. ضمنا در صفحه درباره ما یک نظر سنجی درباره سایت هست که با رای دادن خود به ما ایده و کمک برسانید. یادتان نرود لطفا.

در هر موردی که به نظرتان می آید از انتقاد تا پیشنهاد تا فحش و بد و بیراه، کامنت بگذارید و البته ای میل واقعی تان را بگذارید تا در صورت لزوم با شما تماس بگیریم.تک تک کامنتها بررسی می شود و برایمان ارزشمند است. این را هم از یاد نبرید.

یک فراخوان خیلی مهم: شهریور ماه  یازدهمین سالروز درگذشت بیژن نجدی نویسنده و شاعر نامدار و دوست داشتنی است. می خواهیم پرونده ویژه و پرباری برایش تدارک ببینیم. اگر مطلبی چیزی دارید حتما برایمان بفرستید. از نوشته های تحلیلی تا نوشته های دلی، عکس و دستنوشته و... داستان و شعر هم که یادتان نرود.

***

خیلی حرف مانده که باید بزنم.ولی مهمترینش این است که در ساده ترین حالت با لینک دادن و معرفی سایت به دیگران کمک کنید تا موانع را دور بزنیم یا به اصطلاح بپیچانیم!!!حالت های دیگرش را هم که گفتیم. نبود؟

ماه قبل بعد از درآمدن سایت با دوستی قدیمی (آقا جمهور)به دل کوه زدیم و در مه غلیظ و با صفای کوهستان گم شدیم. چند ساعت طول کشید تا راه برگشت را پیدا کردیم. این بار هم می خواهم بزنم به کوه.نبود؟

.نظر شما

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است