درباره ما     تبلیغات     ارسال نظر     آرشیو

     صفحه اول سایت

 

گزین گویه

اگر راست باشد که کلمات معنی دارند پس چرا کلمات را دور نمی اندازیم و معنایشان را نگه نمی داریم؟( ویتگنشتاین)

تصویر برگزیده

 

 

 

 

 

فیلم پیشنهادی

کتاب پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نقد نقد سینمایی در ایران

عمو سبزی فروش!

رضا کاظمی

 این مباحث را در پی بحث خوب و جالبی که در وبلاگ مجید اسلامی منتقد گرانقدر درگرفته در آنجا بیان کردم و   اینجا با قدری ویرایش و جمعبندی قرار می دهم. نقطه آغاز بحث این بود که سطح کیفی نقد سینمایی در ایران  پایین آمده و هر سبزی فروشی وارد نقد شده و نقد فیلم باید دور از سلیقه شخصی و بر اساس معیارهای  مشخص باشد.( مشخصا نقدهای جوانهای منتقد این روزها مد نظر آقای اسلامی و خوانندگان وبلاگشان بود) این مجوعه می تواند آغاز بحثی باشد که ادامه یابد و شما خواننده این نوشته هم می توانید نوشته های تحلیلی تان را برای آدم برفی ها ای میل کنید. نقطه مرکزی بحث من توجه به پدیده شوم مافیای ژورنالیزم سینمایی است. چیزی که خوانندگان عادی و بی خبر از درونه این جریانها هرگز چیزی از آن نمی دانند و در حیرتند که مثلا چرا فلان منتقد بسیار فرهیخته انگیزه نوشتن ندارد. این بحث ادامه خواهد داشت.

×××

 آیا نقد سینمایی موظف است بر چارچوب خاصی استوار باشد؟و هر فیلم باید قواعد ژانر را رعایت کند؟آیا ژانربندی فیلم ها  و نقد آنها بر اساس قواعد ژانر یک ضرورت انکار ناپذیر است؟

تقسیم بندی فیلم ها به ژانر ها(گونه ها) و کرایتریا فرض کردن برایشان و بعد رد یا پذیرش یک فیلم بر اساس آن کرایتریا نوعی چیرگی طلبی بر هنر و منحصر کردن زیبایی شناسی به باور شخصی است. ژانر وسترن به دلیل جغرافیای روایت داستان وسترن نامیده می شود یا به دلیل دستمایه های استقرایی که قاعده ساز می شوند؟...اساسا گونه بندی هنر به چه کار می آید؟تلاشی برای مهار آفرینش هنری در یک چارچوب است یا تلاشی برای آسانی تحلیل؟ اصلا دنیای بازخوانی چرا می خواهد بر دنیای آفرینش اثر بگذارد؟ نمونه ها نشان می دهند که نمی گذارد. هیچ هنرمندی و از جمله فیلمساز برای خلق اثرش به گونه و چارچوب فکر نمی کند .
و یک بحث اساسی دیگر: چرا یک متن را باید فارغ از نویسنده اش دید؟نتیجه ساده اش می شود این برداشت خامنگرانه که در ویراستاری امروز ایران رواج دارد: نویسنده باید خودش را در نوشته اش بکشد و از ضمیر من استفاده نکند و مثلا به جای من فکر میکنم این فیلم فیلم بدی است بنویسد نگارنده فکر میکند این فیلم فیلم بدی است... و یک سوء تفاهم دیگر اینکه به نویسنده بگویند چرا نظر شخصی خود را در متن دخالت دادی!!! جل الخالق! یعنی باید نظر شوهر عمه ام را در نوشته ام دخالت می دادم؟ یا همسایه بغلی را؟ هنوز این نکته خیلی ساده در ادبیات منتقدانه این سرزمین جا نیفتاده که هر فرد حق دارد بدون هر معیاری در نوشته اش فقط نظر شخصی اش را بگوید و به هیچ کس هم بابت این بدهکار نیست.باور کنید هیچ متنی را جز نویسنده اش ننوشته.!!! البته مساله دیگری هم هست و آن امکان بروز و همگانی شدن این نوشته هاست. به هرحال فضای ژورنالیزم فضای محدودی است و اندک فضای موجود در نشریات سینمایی کشورمان به شدت دسته بندی شده و غیر آزاد است.

این تقصیر مجید اسلامی و امیر قادری نیست که نظر خود را می نویسند( مسلما آنها نظر همسایه هایشان را نباید بنویسند) دیگران که ناراحتند که چرا از فلان فیلم فقط یک نظر در یک مجله منتشر می شود و آنها نظر دیگری دارند که امکان انتشار ندارد فقط دو راه دارند: یا یک جور خود را به دایره تنگ ژورنالیزم برسانند و امکان انتشار نگاهشان را پیدا کنند یا خود خوری کنند و لب بجوند( کاری که خیلی از آدمهای باسابقه این کار هم این روزها دارند میکنند) راه سوم هم البته فضای اینترنت است که البته برخی ها آن را هنوز دست کم می گیرند.ولی آینده نشان خواهد داد که اینترنت با امکانات وسیعش جای نشریات مکتوب را خواهد گرفت. دیر یا زود.مثلا مجید اسلامی که دوست دارد فریم های مورد نظرش از فیلم مورد علاقه اش مثلا سایکلو را با کیفیت خوب به دید خواننده اش بگذارد تا ارتباط ملموس تری با او برقرار کند به سادگی می داند که فراتر از این امکان در اینترنت برای او وجود دارد.( راستی آقای اسلامی من این فیلم را از خارج از کشور خریدم فقط به خاطر نقدی که شما نوشتید و آن نمای زیبای آکواریوم ولی از فیلم چندان خوشم نیامد)به هر حال اگر این امکان با همه این راهها میسر نشود حتما ساده ترین راه که بازجویی و مواخذه از یک صاحب نظر است پیش می آید که : تو موظفی دلایل علاقه ات به یه یک فیلم را دسته بندی کنی و هنر یک امر مکانیکی حقیر است که باید با فرمول و معیار های قطعی و خشک به آن نگاه کرد. شک نکنید نقدی که نگاهی چنین محقرانه به هنر دارد نقد کار آمدی نیست.هنر اگر فرمول پذیر بود حتما بیشتر فیلمسازان خوب تاریخ فارغ التحصیل دانشکده های هنر می بودند. نیستند. نمونه های اندک را فراموش کنید.از هیچکس به خاطر نظرش بازجویی نکنید. نقد سینمایی خودش یک اثر هنری است و در چارچوب هیچ فرمولی نمی گنجد.ایسم دادن به نقد هنر حتی بدتر از ایسم دادن به هنر است.

تا اینجای بحث با این چند گزاره روبروییم:

1-نقد فیلم در چارچوب ژانر و رد و پذیرش فیلمها بر اساس قواعد فرضی و زیبایی شناسی مطلق انگارانه

2- دلیل اصرار بر نگاه به متن به مثابه یک موجود خودبارور و اصرار بر حذف نویسنده( تنها در ایران این همه اصرار دیده می شود)

3-فرض مخدوش دو اکستریم پوینت نقد در ایران: یک سر طیف: مجید اسلامی/ یک سر طیف: امیر قادری

4-فضای ژورنالیزم و میان کنش آن با نقد(متن)

5-ایسم دادن به نقد

6-نقد به مثابه یک متن و آفرینش (فازغ ازخود اثر)

 درباره گزاره یک که کمابیش سخن گفته شد.در ادامه این نوشته گزاره دوم را کمی باز می کنیم و در نوشته هایی دیگر به دیگر گزاره ها خواهم پرداخت:

آقای اسلامی با نگاهی واقعگرایانه به دلیل اصرار برای حذف حضور شخصی نویسنده و سلایقش از نقد فیلم در ایران اشاره میکند.:بروز افراطی نقدهای میان تهی و عوامانه(پوپولیستی؟)

شکی نیست من با این نگاه موافقم ولی این یک راهکار ناگزیرانه است نه یک قاعده گرایی آرمانی. نگاه من هرگز تایید گر نوشته های بی پشتوانه از نظر ساختار شناسی و بینامتنیت و ...نیستند. هرجند بینامتنیت گرایی تنها شیوه بازخوانی نیست و گاه از پدیدار شناسی صرف یک ابژه/نماد می توان به خلق متن مرجع دست یافت. به هرحال هر متن رفرنس ما نیز روزی نگاشته شده. من با دامن زدن به اوهام در شکل گیری متون موافق نیستم. مناقشه(ناهمرایی) بزرگ که من نیز از آن خواهم گریخت متون (مقدس) اند.ساده ترین راه برای رسیدن به یک پیش زمینه دیالوگ مستثنی کردن این متون از بحث ماست یعنی دست کم این نوشته هرگز اشاره ای به آنها ندارد( این توضیحی آینده نگرانه و بایا بود)

پست مدرنیست ها همچون بیشتر سرخطهای گفتمانی شان ،در باره مولف و متن  هم هرگز به نگاهی یکه و قاعده مند نرسیدند.دو متن درخشان که رفرنس من در این بخش خواهند بود دونگاه کمابیش ناهمجور به مولف دارند.لطفا از این نامهای تکراری پس نزنید:

رولان بارت و میشل فوکو.

خیلی ها(واقعا خیلی ها) هنوز بی آنکه درنگ و اندیشه ای بر همین بارت و فوکو و ... داشته باشند برخی گزاره هایشان یا حتی برخی ترکیب های واژگانی شان را طوطی وار به کار می برند و چماق بر سر دیگران می کنند. باید با بازخوانی تسهیل شده برخی از این متون( که اصلا آسان نیست و رقص بر تیغه است.) به برخی از مناقشه های بیهوده تا حدی پایان داد.

رولان بارت با طرح مرگ مولف در نوشته ای کوتاه، مناقشه ای(ناهمرایی) بزرگ برای همگان و در همان حال بهانه ای بزرگتر برای پست مدرن دوستان( بعید است به هرکس که ترم پست مدرن را مدام به کار می برد بشود پست مدرنیست گفت) به یادگار گذاشت. او از نقطه ای میگفت که در آن زبان ،فاعل و چیره است و «من» نیست و بی رنگ. مولف پدر متن است(چنانکه او می گوید) و فرزند از پدر است ولی در تملک پدر نیست. من (نگارنده=رضا کاظمی فرزند محمود) پیش از این مثال پدر ژپتو و پینوکیو را را چند بار به کار برده ام. اولین بار در نقدی که بر اینلند امپایر دیوید لینچ نوشتم و در ماهنامه فیلم منتشر شد.پدر ژپتو می توانست هرجور که می خواهد چوب را بتراشد و هر نامی که میخواهد بر دستکارش بگذارد ولی گسترش روایت با پینوکیو بود. پدر ژپتو دیگر راوی سرنوشت نبود. سر رشته از دستش رفته بود.

مرگ مولف از آن دست که بارت میگوید بازنویسی ساده گیرانه اش هم، حذف ضمیر از متن نیست. کفه سخن بسیار فراتر از این است. بارت تملک مولف بر متن را تحدید رمزگشایی از آن می دانست.او متن را گرانیگاه روزگاران و آزموده های بسیار و پراکنده می داند که نمی تواند به چیرگی نام در آید. کوتاه کلام اینکه مرگ مولف هیچ ربطی به ساختار متن و راوی متن( اول شخص، دانای کل محدود و میانباش ،دانای کل قادر متعال، و دوم شخص گریزپای ناپایا،کاغذ پاره ،گزارش و... ) ندارد. به نظرم( به نظر من رضا کاظمی ) طرح و بسط و ابهام زدایی این نظریه بارت ضروری است تا کژکارانه استفاده نشود.

پیش از آنکه به نظر فوکو برسیم به این نکته بازیگوشانه توجه کنید: من( رضا کاظمی) با همین کاربرد اخیر نامم در این متن سه بار نامم را برای خواننده ای که شما هستید بازگفتم.فکر میکنید وجود نام من چه هویتی فراتر از دیگر گزاره های این نوشته به نویسنده این متن می دهد؟ دست کم پاسخ من این است:هیچ. این متن هرچند مخالفان بسیاری خواهد داشت ولی ناخواندنی نیست و اگر آوای ناخوشایند نام من ده بار دیگر هم در آن تکرار شود شالوده و بافت متن دست نخورده(Intact) می ماند. این نوشته در بازخوانی مختصر مولف و متن است و هیچ ضمیر و نامی نمی تواند گرانیگاه نوشته را نابرجا کند.

نگاه فوکو در  متن «مولف چیست» ابهام زدا ست.او با تکرار اینکه نقد و فلسفه ، مرگ مولف را پیشتر از تاریخ نگارش او اعلام کرده اند انگاره های جایگزین مولف را هم کارکرد آن می داند: اثر و نوشتار . فوکو تاکید می کند کار نقد آشکار ساختن مناسبات اثر با مولف نیست و  در جایی دیگر می گوید تایید کر و کورانه مرگ مولف کافی نیست.

به نظر فوکو نام خاص یک مولف  به فردی واقعی و بیرونی باز نمی گردد و کارکرد اساسی اش این است که محدوده های یک متن را آشکار میکند. ارتباط میان برخی متون را باز می نمایاند و به دسته بندی آنها کمک میکند. او همچنین کارکرد نام مولف را تمایز گذاری متن از سخن هرزه و روزمره می داند.فوکو بیرون زدن سخن از مرزهای«نباید» و جزای پیامدوارش را دلیل اصلی پیدایش مولف می داند. مولف از کنشمندی سخن در گستره تابو/توتم به دنیا می آید. ...و در گزین گویه ای ویرانگر مولف را چهره ایدئولوژیکی می داند که حاصل وحشت انسان از کثرت معنا است.(ر.ک به دایره تنگ ژورنالیزم در آغاز این نوشته)

نقل و گزینش من از متن گرانقدر و ماندگار فوکو به پایان رسید.ولی چگونه می خواهم گزاره های ناهمسازش را به بازی بگیرم؟ فوکو به تکرار خشکسرانه مرگ مولف هشدار می دهد و در همان حال که زایش مولف را کوششی ضد گفتمانی و ارجمند در پیکره هستی می داند  بر هژمونی زدایی از نام خاص برای در نیامیختن یک کوشش ضد گفتمانی با گفتمان یا «ذوب در گفتمان» تاکید دارد.

او والایش متن را یک آرمان می شمارد و به هرگونه اقتدار جویی در متن بدبین است. به نظر او این اقتدار جویی ها از دل نقد سر بر می آورند.او با همه اینها نام خاص مولف را به مثابه واقعیتی ناگزیر می پذیرد و حتی نگاهی همدلانه با آن دارد.

....

من به کارگیری سلیقه در نقد را معیاری برای والایش یا خوارداشت یک نقد نمی دانم. بی شک من با نگاه مرعوب و استیلا پذیر به نگارش و وجود مراد  و معیار در هنر هیچ میانه ای ندارم. برای من یک نقد فیلم یک اثر هنری است که مستقل از خود فیلم و فیلمسازش است ولی خودش فارغ از نام نویسنده اش نیست. چگونه می شود نام را دست کم گرفت . من با دیدن نام مجید اسلامی،احمد میراحسان،ایرج کریمی و... خود را با یک دریچه نگاه یکه به هستی روبرو می بینم و از این رو متنشان را می خوانم.نقد اسلامی بر سایکلو مرا به شعف وا می دارد در حالیکه خود فیلم نه. نوشتارهای میراحسان بر کیارستمی مرا با دنیایی از بینامتنیت های گران گوهر مواجه می کند در حالیکه شاید از سینمای کیارستمی آن لذت را نمی برم یا من به هیچ روی فیلمهای تارکوفسکی را دوست ندارم ولی تحلیل های ایرج کریمی  و بابک احمدی بر سینمای او برایم در حکم یک لذت بی پایان است.امیر قادری هرچند متن های خوبش کمتر از متن های ناخوبش است ولی انکار آفتاب است که چند متن درخشان و ماندگارش را نادیده بگیریم....

بازی بی رحم و رسواگر کلام و فروکاستن سخن به مثل هایی همچون سبزی فروش سر کوچه هم می تواند سلیقه اش را بنویسد!!! نگاهی در خلاء و بی توجه به ماهیت نگارش در دل گفتمان قدرت و عدم توجه به انتشار نگارش به منزله یک امکان دیریاب و عدم تفکیک گفتن و نوشتن است. هر یک از این گزاره ها خود یک مقاله می خواهد. مثلا چگونه می توان به یک همرایی ترمینولوژیک در باره گوهری به نام نوشتن نرسید و بحث نقد ( یک متن آفریده و آفرینشگر) را با نظر دوقطبی(خوب/ بد) سبزی فروش سر کوچه یکی دانست چه او اگر بخواهد هم نمی تواند بنویسد(مگر نوشتن به همین سادگی است؟) و اگر بنویسد هم نمی تواند جز به همسر احتمالا بی سوادش نشان دهد و اگر بخواهد هم نمی تواند آنرا به انتشار برساند مگر جایی که حضور دست انداختنی انشای یک سبزی فروش  با گوشه ای از نمایش پیکره قدرت تلاقی کند...

اتفاقا بحث ژوزنالیزم ایرانی بحث بسیار خوبی است. اگر یک سبزی فروش محترم به ژورنالیزم ایرانی راه پیدا میکند آسیب شناسی این پدیده نتایج بسیار راهگشا و درخشانی به دست می دهد. اتفاقا هدف اساسی من از برانگیختن این بحث هم رسیدن به چنین منزلگاهی است.شک نکنید ورود فرومایگان به دنیای سابقا فرهیخته و ارزشمند نقد هنر و حذف و طرد رندانه فرهیختگان از چنین فضایی نه ناخود آگاه که کاری حساب شده و در راستای برآوردن شهوت شهرت و فردمحوری در ژورنالیزم است تا اینکه حذف و طردی از جانب قدرت باشد.. جدا  از اینکه آفرینش متون درخشان همچون هر آفرینش هنری باید در اتمسفری از عقلانیت و آرامش رخ دهد که به دلیل نبودنش فرهیختگان رانه و انگیزه ای برای نوشتن ندارند

ادامه دارد

نظر شما درباره این مطلب

   

استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است