|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
|
|
|
گزین گویه من یه دیوونه جهنمی ام و خیال ندارم عوض شم! ( پیتر فینچ ـ شبکه)
تصویر برگزیده
فیلم پیشنهادی
|
پس از چشمک کارولين استيل آگوستا برگردان از : نيما ساده
خيلی بی غرض شروع می شود. از اين کار منظور خاصی ندارم. صرفا در يکی از آن حال و هواها سير می کنم. منظورم اين است که در چهل و دو سالگی و با داشتن شوهر و سه بچه و مسئوليت های مختلف ، کيست که که دنبال هيجان هم باشد؟ چيزی غير از هيجان منفی ، مثل وقتی که محکم می کوبی روی ترمز و تمام شريان های خونی ات هری پايين می ريزند. حقيقت دارد که تازگی ها زياد به مردها توجه می کنم. به خصوص دست هايشان ، از من نپرسيد چرا ، اما ناگهان شيفته دست های مرد ها شده ام. ساعدشان ، که کم موست ، با آن خط تاندون و برآمدگی غضله زير آرنج که زن ها ندارند. دست هايی تنومند و توانا. محض رضای خدا همه جا هم می بينم شان. در رستوران ها ، پمپ بنزين ها، وسط راهروی کی مارت. مايه شرمندگی است که در روز روشن دارم شهوتی می شوم. فقط مردهای جوان نيستند ، به پيرترها هم توجه می کنم. مردهای چهل- پنجاه ساله ، مردهايی که ممکن است فکر کنند هيچ زنی ديگر به اين چشم نگاهشان نمی کند. بيشتر از همه ، آنهايی را دوست دارم که هنوز يک عالمه مو و چهره هايی زمخت دارند. آنهايی که هنوز به نظر می رسند هنوز چيزی دارند ، می دانيد که ؟ موهای دم اسبی مردهای مسن تر هم توجهم را جلب می کند. اينجا مردی است که فکر می کند جوان است، تصورم اين است. ممکن است اشتباه کنم. شايد صرفا آدمی باشد که از آرايشگاه رفتن متنفر است. به هر حال در کافی شاپ نشسته ام. دارم کتابی از رابين هملی می خوانم که مرا بلند بلند به خنده می اندازد. دور و بر را نگاه می کنم تا ببينم آيا کسی توجه می کند يا نه. مردی اينجاست که دارد به من لبخند می زند. خوش تيپ هم هست. پشت يکی از ميز ها نشسته و مجله می خواند. نه هر مجله ای البته ، مثلا درباره موتورسيکلت يا کامپيوتر و يا سرگرمی. نيويورکر می خواند. خدای من طرف تحصيل کرده است. لبخند کوچکی تحويلش می دهم. دوباره بر می گردم سر وقت خواندن ، در صندلی ام جابه جا می شوم، پا روی پا می اندازم و پشتم را کمی صاف می کنم. به قول عمه ام پستونا بالا ! چانه ام را به دستم تکيه می دهم و به گردنم کمی قوس می دهم. در زبان بدن معنی اش می شود« خوش ام می آد » يا چيزی شبيه اين. يکی از مشتری ها نزديک پيشخوان قهوه از دستش می افتد و گند بزرگی بالا می آيد. سينی روی زمين تلق تلق می کند. نگاه سريعی به آقای جذاب می اندازم و او هم دارد نگاهم می کند. لبخند می زنم و خدايا به اميد تو ، چشمک می زنم. حالا اين صرفا يک چشمک است. اذعان به اين نکته که او آنجاست و من آنجايم و ما هر دو طنز موقعيت را درک می کنيم و شايد اين که هر دوی ما از متوسط مردم عادی کمی بيشتر سرمان می شود و تا اينجای قضيه اين ارتباط کوچک را برقرار کرديم.اما کل قضيه همين است. قسم می خورم. اما همين کافی است. چون می دانم بعدش چه پيش می آيد. قهوه و نيويورکرش را برداشته است و دارد می آيد به سمت من. آن حرکت کوچک ابرو بالا انداختن به نشانه اين که آيا می تواند به من ملحق شود را انجام می دهد و من به نشانه تاييد سر تکان می دهم و در فکرم که هنوز هم باورم نمی شود. او در باره کتاب ام از من سوال می کند ومن از او درباره مجله اش و من فروتنانه اشاره می کنم که نويسنده ام و او فروتنانه اشاره می کند که موسيقيدان است و اينکه با اين وجود ، من کتابدارم و او تحليل گر سيستم ها. می فهميم که ما با شغل های رسمی مان تعريف نمی شويم. اسمم را به او می گويم و او اسمش را به من می گويد. اسمش از آن اسم هايی است که هميشه دوست داشته ام. کمی موی فرفری سياه/خاکستری/سفيد از يقه پيراهنش بيرون آمده است. گوشه چشم هايش چروکيده است و ساعدش ، هنگامی که خودش را روی آرنجش جلو می کشد تا با صدای پايين تری با من صحبت کند منقبض می شود و باعث می شود من هم خودم را جلو بکشم. لبخند می زنم تا چال صورتم را نشانش دهم و اميدوارم نفسم بوی قهوه ندهد. به گفتگو ادامه می دهيم. درباره کتاب و موسيقی و تاتر. درباره اينکه چقدر جای پارک پيدا کردن در شهر سخت شده است و چقدر اوضاع ترافيک مسخره است. اشاره می کند که نزديک ساوث پارک زندگی می کند و من اشاره می کنم که بالاتر از دانشگاه زندگی می کنم و خيلی زود قهوه هامان سرد می شود و چيزی حول و حوش يک ساعت می گذرد. ديگر وقت اش رسيده است که بروم و او مرا تا ماشين ام که خدارا شکر به شکل آبرومندانه ای تميز است و هيچ علامت Happy Meal مک دونالدی روی صندلی جلويش وجود ندارد همراهی می کند.می گويد که جمعه آينده به شب شعر می رود چون دوست اش برای چند شاعر فلوت می زند و من می گويم که هرگز تا حالا به شب شعر نرفته ام و او می گويد که بايد امتحانش کنم. بنابراين می گويم که شايد بيايم و سوار ماشين می شوم و با دستانی عرق کرده روی فرمان دور می شوم. در مورد شوهرم هيچ شکايتی ندارم. اين را بايد روشن کنم. دوست داشتنی و متفکر و جذاب است و جوراب هايش را جمع می کند و درپوش توالت را می گذارد. اما جمعه شب ، در آن شب شعر لعنتی هستم و در حاليکه وانمود می کنم که دارم لذت می برم فقط دنبال آقای خوش تيپ می گردم و از اينکه پيدايش نمی کنم احساس حماقت می کنم و در شرف ترک آن جا هستم ( منظورم اين است فقط پنج دقيقه ديگر مهلت می دهم ) که می آيد تو و به من چشمک می زند. محل برنامه شلوغ و پر سروصداست. افراد در حال صحبت با يکديگرند و به خانمی که موهای بنفش دارد و لباس تنگ بنفش رنگی پوشيده و دارد درباره اسپاگتی شعری را با فرياد می خواند کوچکترين توجهی ندارند. وقتی که آرنجم را می گيرد و مرا به گوشه ای ساکت تر می برد ، رعشه ای در تمام دستم عبور می کند. از من می پرسد که دوست دارم از آنجا برويم و من به نشانه تاييد سر تکان می دهم و ناگهان زانوهايم چنان شل می شوند که می ترسم اگر راه بروم نکند به عقب خم شوند ، در جهت مخالف. که اگر اين اتفاق بيافتد اصلا چيز جذابی نخواهد بود. خودم را جمع و جور می کنم. سوار ماشين هايمان می شويم و من او را تا بار دنبال می کنم. بار ساکت است و کم نور و گروه موسيقی اش آهنگ های قديمی خاطره انگيز می نوازد. صحبت می کنيم و می رقصيم و دست هايش دور کمرم که عمدتا به بند پيش بند و پا های ناآرام بچه ها و دست های شوهرم -که آنها هم همان جور که می خواهم پر مو است و قهوه ای و عضلانی - خو گرفته است حلقه می شود. دست هايی که سعی می کنم طوری بهشان فکر نکنم که انگار دارم سعی می کنم اين نکته را که هم من و هم آقای خوشگل حلقه ازدواج داريم را از قلم بياندازم. چون که ما حلقه ازدواج داريم و خودمان را گول نمی زنيم که اين کار هيچ چيز نيست جز تمرين در ملا عام. می دانيد ، به نظرم بعد از چهل سالگی ، آدم نامرئی می شود. تو هنوز آنجا هستی و مردم می بينندت اما واقعا تو را نمی بينند.آنها اين فرد را می بينند که دخترش الان بالغ است و مادرش بچه شده است و قرار است همه چيز را با هم نگه دارد. فردی که نمی تواند هوس داشته باشد ، نمی تواند شک کند و نمی تواند آرزوهای کام نيافته داشته باشد. شخصی که همچنان ، غير محتملانه و شايد به طور نامحسوسی يک شخص است. خوب به آقای هنوز باحال نگاه می کنم و می توانم ببينم که همچنان عاشق راک اندرول است ، همچنان پشت فرمان کوروت خوش تيپ است و همچنان در مورد اينکه در نظر يک خانم جوان تر از خودش – که من باشم نسبت به او – چه طور به نظر می رسد کمی اضطراب دارد. پس لبخند می زنم و برايش عشوه می آيم و او هم در جواب عشوه می آيد. حس خوبی است. می رقصيم و من در اين فکرم که چقدر بودن در دست های يک نفر ديگر عجيب است ، يک مرد ديگر ، مردی که کمی بلندتر و حجيم تر از شوهرم است، با صدايی متفاوت و لب هايی متفاوت و چشم هايی متفاوت. حس عجيبی است و عجيب تر هم می شود وقتی که ببوسدم ، که اين کار را می کند، درست همان جا وسط پيست رقص . در 20 سال گذشته لب هيچ مرد غيری را نبوسيده ام و حالا ، لب هايش روی لب هايم است و ، فرق می کند ؛ تماس و طعم و سبکی متفاوت. علاوه بر اين ، واقعی است؛ من واقعا اين جايم و دارم اين کار را می کنم. شروع می کنم به لرزيدن، مثل يک دياپازون شروع می کنم به ارتعاش. تا وقتی که او احتمالا فکر می کند که آنقدر در بوسيدن ماهر است که من به اوج لذت جنسی رسيده ام. اما واقعيتش اين است که کيلومترها با اوج لذت جنسی فاصله دارم. من صرفا از وحشت می لرزيدم؛ چون به خودم می آيم و می بينم که دارم به چيزی بسيار فراتر از بوسيدن فکر می کنم و اين تمام وجودم را به لرزه می اندازد. خنده کوتاهی می کند ، خنده ای نرم و خوشايند. و من تا نوک انگشتانم سرخ می شوم و بر می گرديم پشت ميزمان.دارد به من نگاه می کند و با خودم فکر می کنم ، آره ، نگاه کن. برای پير شدن و جا گذاشتن همه خوشی ها پشت سرم هنوز آماده نيستم. می خواهم وقتی می رقصم عشوه بيايم و وقتی راه می روم وول بخورم. می خواهم مردی نگاهم کندو دلش هری پايين بريزد. بعد اين فکر به سرم می زند شايد دليل اينکه آدم ها خيانت می کند در درجه اول اين باشد. بدست آوردن سرزندگی که از چشم های کس ديگری می آيد. يادآوری اينکه که هستند و اينکه آن آدمی که همه تصور می کنند نباشند و کمی هم آن آدمی که خودشان تصور می کنند هستند، نباشند. من هم نگاهش می کنم. مردی را می بينم که به اندازه من از نامرئی شدن می ترسد. از ديده شدن به عنوان کسی که دوران اش تمام شده است. آن سوی ديگر مردانگی و از پير شدن. دستم را از روی ميز به طرفش باز می کنم و دستش را می گيرم ( دست های خوبی است ، پهن با انگشتانی زمخت، دست های مردی که از پس تعمير کردن چيز ها بر می آيد) ، مچش را نوازش می کنم و بدون آنکه کلمه ای بگويم به او می گويم که هنوز جذاب است و دهانم را آب می اندازد. به همه چيزهايی که هرگز انجام نداده ام و همه چيزهايی که هرگز نخواهم بود فکر می کنم و می مانم که آيا خيلی دير شده است يا نه. چيزی از درونم هجوم می آورد. با لبهايم شروع می شود. احساس گرما و پرشدگی. فکر می کنم ، لعنتی ، اين چه وقت گندی برای اولين گرگرفتگی است. اما گرگرفتگی نيست. تشخيص اين نکته است که من قرار نيست هيچ کاری انجام دهم. چون در بين همه چيزهايی که می خواستم با زندگی ام بکنم اين در ليست نبود. بوسه ای سريع بر گونه آقای ممکن – است – باشد می زنم. تا مدتی در رويايش غوطه ور خواهم بود.با افکارم بازی می کنم تا در نهايت به اعتراف ختم شود و خاطرات بوسه اش را برای روزهايی که نمی توانم هوس هايم را بروز دهم نگه می دارم. تا خانه رانندگی می کنم و دقيقه ای در ماشين می مانم و به نور پنجره اتاق خواب نگاه می کنم. می دانيد ، گاهی يک چشمک واقعا صرفا يک تيک عصبی است. يک پرش ناگهانی عضلانی توسط يک نورون غافل ، يک خطای سيناپسی. گرفتگی عضلات ادامه پيدا می کند تا چيزی بپرد و عضلات رها شوند ، عين پرش در يک صفحه 45 دور قديمی . بعد همه چيز سرجايش بر می گردد. همانطوری که بايد باشد. همانطوری که هست ، همانطوری که موسيقی در بهترين حالتش پخش می شود.
|
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |