|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
|
|
|
گزین گویه شب که میشه تو کوچه غم... تصویر برگزیده
فیلم پیشنهادی
کتاب پیشنهادی
|
شير پسته رضا کاظمی به: نیما نداف پور
اينجا تهران است.ميدان اصلي شهر است.شايد هم اصلي نباشد.اصلا روي چه چيزي يك ميدان،ميدان اصلي شهر مي شود.مهم نيست.براي من ميدان اصلي شهر است. اسمش را همه مي دانيد.ساعت شش غروب پاييز است.هوا سربي وسرد است. اين ور و آن ور چندتا سينما هست.چه فيلمهايي نشان بدهند خوب است؟ راه مي افتم.از پل هوايي آن ور كه مي آمدم گدايي نديدم كه خوابيده باشد و احتمالا بچه اي هم كنارش باشدو..حالا اين ور خيابانم،از آنور آمده ام. كم پيش مي آيد توي تهران روي خيابان افقي باشي.خط رو به بالا را پياده مي خواهم بروم.خيلي ها منتظر ماشين اند.شايد باران بيايد. بروم بالاتر برسم به آبميوه فروشي وبعد بروم و باز برسم به آبميوه فروشي و راستي چقدر آبميوه فروشي!يكي دوبار تنه مي خورم. بين اين همه آدم كه مي آيند و مي روندعادي است. توي دستم هيچ چيز نيست.توي جيبم اما دو تا دست هست كه سردشان است. توي فرعي سمت راست نگاه كردم.روزگاري فقط يكبار اينجا همبرگر خورده بودم يا كوكتل؟همان يك بار كه خبرنگار چاق آمده بود.دختر بود.پشت به پشت سيگار مي كشيد و ازچند نفر مي پرسيد رنگ مورد علاقه شان چيست و سوالهاي ديگر حتما كه براي من مهم نبود.مي خواستم بگويم خانم تو با اين هيكل چاق و اين همه سيگار زود سكته مي كني مي ميري و نگفتم. فرعي اما فرق كرده. چند وقت است اين پايين نيامده ام؟ بالاتر مي روم.شيب، خيلي هم ملايم نيست، مخصوصا برای پاي راستم كه درد مي كند،درد سمج و گنگ.حالا از اين ور فكر كنم سمت چپ، بيمارستان بزرگي هست كه يك شب سعيد را كه با موتور كله پا شده بود به آنجا برديم. حالا سربالايي را خيابان زيبايي قطع مي كند.آن دورتر چند تا دكه هست.دكه ها هميشه هستند.توي دكه ها چي مي فروشند؟هميشه يك جور نبوده.اينجا پر از درخت، خيلي كه نه ،براي اين شهر اما زياد.چند نفري شايد بالاي بيست نفر وسط پارك جمع شده اند . از خياباني كه بالا مي رود بالا نمي روم.پارك نمي روم. مي پيچم به راست. وسط بلوار دو رديف صندلي چيده،اين ور و آنور . روبه رو. مي خواهم بروم روي يكي از اين نيمكتها بنشينم. مي روم روي يكي از نيمكتها مي نشينم.براي كتاب و مجله نمي نشينم يا براي فكرهايي كه ته نشين شوند و عابران بيايند و بروند و ماشينهايي كه هميشه مي آيند و مي روند.هميشه كه دروغ است. خودم شبهاي زيادي ديده ام هيچ ماشيني نبود توي اين خيابان يا توي خيلي خيابانها،حتي اگر اينجا تهران باشد.تهران است.تهران نيست؟! روبروي من نيمكت خالي هيچ مفهومي به ذهن نمي رساند.نه جاي كسي كه رفته.نه انتظار كسي كه مي خواهد بيايد. دوست دارم بروم روبرو ،روي نيمكت خالي بنشينم.همينطور بيخودي.بلند مي شوم.مي روم روي نيمكت روبرو بنشينم اما باز هم به سمت راست مي روم.دوست دارم با همين درد گنگ سمج،بلوار را بروم.پياده بروم. سيگار ندارم.سيگار بكشم؟مي كشم. حالا مي روم سيگار فروشي پيدا كنم.بايد باز هم بروم . اين نزديكيها نيست. دورتر در حاشيه پارك دكه اي هست شايددويست متر جلوتر، مي روم.اريب مي روم.يعني در حالي كه به آن سمت خيابان مي روم كجكي جوري مي روم كه وقتي به آن ور رسيدم دويست متر را هم كم كرده باشم. به آن ور خيابان مي رسم. اين ور چراغ قرمز شده.به دكه مي رسم . روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و... هاي مختلف چيده اند. مجله هاي خارجي هم هستند. دوست دارم روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و ... نخوانم. سيگار خاصي در نظرم نيست.سه نخ مي گيرم. هميشه سه نخ مي گيرم و دو تا را پشت سر هم مي كشم .يكي، اثر نمي كند.اينبار هم سه نخ مي گيرم و دو تا را پشت سرهم مي كشم.اثر مي كند. حال خوبي دارم. باز هم مي روم و يادم مي آيد كه قرار بود از وسط بلوار بروم . مي آيم باز هم اين ور و مي اندازم وسط بلوار.دو تا دختر جوان دارند مي آيند ازجلو، جلوتر مي آيند يا شايد من دارم جلوتر مي روم، دو تا دختر كه خوب نمي بينمشان. مي آيند . مي روم. به هم نزديك مي شويم .خيلي مسيرشان را عوض مي كنند و از خنده مي پيچند.حالا رسيده ايم. روي يك خطيم.مي روند. مي روم. حالا از آنها گذشته ام.چراغها را روشن كرده اند.جلوتر باز هم بيمارستاني هست و بيمارستان كه زياد هست. جلو ، ميدان دارد ديده مي شود.دوست دارم. قرار زياد گذاشته اند اينجا هرروز و هر روز...من فقط چند بار قرار داشتم وهميشه غافلگير مي شدم از دستي كه به پشتم مي خورد.بااينكه هميشه چهار طرف را خوب نگاه مي كردم كه غافلگير نشوم اما مي شدم...دست پسرخاله اي كه مي خورد روي شانه ام و دستهايي كه يادم نيست... سينما را مي بينم.هيچكس براي فيلمش آنجا نمي رود.من مي روم. حالا به ميدان رسيده ام. به خيابان بالادست نگاه مي كنم.دوست دارم. بالا و بالاترش خيلي خاطره هست و آن ميدان بالايي كه اسمش هيچوقت عوض نمي شود و بالاتر باز... به خيابان روبرو نگاه مي كنم . دلگير و كهنه مي بينمش. زياد نرفته ام. با پسرخاله يكبار رفتيم توي ميدان معروف آن طرف نشستيم توي سبزه ها . سيگار كشيدم. سيگار چس دود كرد.گفت پير شده.جوان بود.حالا دوست دارم بروم پايين و بعد دوباره سمت راست ، كتاب ها را تماشا كنم. تماشاي كتاب هميشه بيشتر از خريدشان حال مي دهد... اما دوست دارم بروم به كسي زنگ بزنم كه سالهاست نديده امش. بروم؟ ميروم.شماره را مي گيرم. جواب نخواهد داد. به كاري كه كرده ام فكر مي كنم . لبخند نمي زنم. خودش است بايد بروم بالاتر.همان خياباني كه دوست دارم . مي روم آن سر خيابان ،مي روم.تاكسي نگه مي دارد . مي نشينم جلو.به راننده نگاه نمي كنم. بوي سرد ادكلن مسافر پشت سرم. بر نمي گردم كه نگاه كنم.چشمهايم را مي بندم. چقدر شيب باحالي دارد اين خيابان .مي روم با من كه چشمهايم را بسته ام.خودم خواستم ببندم.نه مثل وقتي كه بسته بودند و جهت خيابان برعكس بود.فكر نمي كنم كسي بخواهد گلويم را از پشت با تسمه بگيرد و من اق بزنم و سياه شوم.راديو روشن است. گوش نمي دهم . هواي فردا را اعلام مي كند . سربي و ابري. حالا داريم از كنار پارك مي گذريم. مي دانم. چشمهايم را باز مي كنم. شماره را دوباره مي گيرم. مثل همه روزها ي همه سالها چقدر بچه و مامان جوان . چقدر قرار ديدار .به ميدان مي رسيم . مي پرسم كه بالاتر هم مي رود يا نه! چرا نرود؟ خيابانهاي دور ميدان شلوغ و رنگ به رنگ، اين همه نور و اين همه آدمهاي خوب پوش ، بالاتر هم مي روم. مي رسم سر بلوار .پياده مي شوم.ساختمان بزرگ ،خوب مانده.با آن كاري ندارم. ميروم ماشين بگيرم. بروم آن سر بلوار. حالا پل است .دو طرف، برج و برج... مي رسم به ميدان كوچك... فكر مي كنم تصادف شده. يك عده زياد آدم جمع شده اند ... نه... به راننده مي گويم لطف كند من را تا آن سر بلوار برساند . دوست ندارم پياده شوم. هنوز شمع بازي... حالا اين سر بلوارم.خيابان شيبدار موازي با خياباني كه دوست دارم.همه مي رسند به آن بالا بالا ... مي روم آن سر خيابان و سوار تاكسي مي شوم.اينجا چقدر هواي آن روزهاست. با موتور بابك... جشنواره فيلم... آن سينماي قشنگ بالاتر... پياده مي شوم. دوباره تماس مي گيرم. جواب نخواهد داد. دوباره شماره بگيرم؟مي گيرم.جواب نخواهد داد. يكبار ديگر بزنم؟ نمي زنم. مي روم آن دست خيابان و دو تا شير پسته سفارش مي دهم.يكي براي تو كه جواب نمي دهي .هر دو تا را بخورم؟ مي خورم.دوباره به اسم دكتر روي تابلو مي خندم. مثل همان شبي كه مي خنديديم و شيرپسته مي خواستيم اما همه جا را 12 شب تعطيل مي كردند. سه شنبه 3 آذر 1383 لاهيجان |
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |