|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
|
|
|
گزین گویه اگه می دونستی چقد دوست دارم لاکردار! تصویر برگزیده
فیلم پیشنهادی
|
برای شکیبایی ما علی جعفرزاده -«الو سلام.خبرو شنیدی؟» :«آره.خیلی هم ناراحت شدم.یه بغضی تو گلوم جمع شده که نگو..» -«یادته همین دیشب می گفتی خسرو شکیبایی با رضا کیانیان محبوبترین بازیگرای منن؟» :«آره!...هنوز تعریفایی که از بازیش کردیم داغه داغ مونده.» -«یا به قول خودت داغش تو سینه جمعی ما ایرانیا می مونه.....راستی نمی خوای واسه این شماره یه چیزی واسش بنویسی؟» :«چی بنویسم؟ از همون سوگنامه های همیشگی که انگار تو آرشیو جمعیمون داریم و منتظر مرگ آدماییم؟» -«بنویس حمید هامون داخل پرانتز خسرو شکیبایی تو امواج مرگ غرق شد و سکانس آخر فیلم هامون همش دلخوش کنک بوده» :«....» -«یا بنویس دلم واسه نگاه سهمگینش توی کیمیا وقتی برای اولین بار دخترشو می بینه تنگ شده.» :« آره واقعا هم تنگ می شه» _«یا اینکه پرخاشگری اصیل و شیرینش که از مدرس به بعد تو خیلی از کاراش باهاش بوده دیگه تکرار شدنی نیست» :«راستی یادت می یاد تو خواهران غریب یه لحظه هایی که تو موقعیت های دراماتیک گیر می کرد چه طور استیصال پدرانشو با نگاه بازی می کرد؟» -« آره اینم موضوع خوبیه واسه نوشتن...یا اصلا چرا درباره ی چهره و کاراکتر متفاوتش تو اتوبوس شب نمی نویسی؟» :«آره ... می تونم بنویسم اتو بوس شب شکیبایی ما را به ایستگاه ابدیت برد...» -« یا اینکه از فیلم سارا بنویسی .اینکه چطور علیرغم منفی بودن کاراکترش به خاطر حس خوبی که تو بازیش سرازیر بود بازم دوسش داشتیم...» :«چطوره درباره ی پری بنویسم؟» -«آره...اینم خوبه! به خصوص بازیش تو دو نقش متفاوت... یه آدم معمولی از همونایی که دور و برمون ریختن و یه آدم عارف مسلک شوریده....واین شوریده سری چقدر به میمیک چهره ی آفتابسوخته و بازی بدنش می اومد...» :«دقیقا! بازی بدن! بیشتر وقتا هیجان زدگی و حرکات غیر قابل پیش بینیش انگار ساختار میزانسنو هم دست مینداختن!!» -«راستی صداش...» حرفهای آن طرف خط با صدای بوق ممتد تلفن خط خطی شد و نیمه کاره ماند.و من به یاد صدایش می افتم.از نخستین باری که صدای پای آب را با صدای نمناک خسرو شکیبایی شنیدم.چه هارمونی عجیب و تردی داشتند شعر نازک سهراب سپهری و تلنگرهای آرام صدای شکیبایی.سادگی و گفتار مندی شعرهای سید علی صالحی توی مجموعه نامه ها با ترنم قطره قطره های صدای خسرو شکیبایی آدم را تا دور دست دلتنگی می برد...« خلاصه بگویم حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن»....حتا تیزر جشنواره پارسال فیلم فجر با آن جیم بلند بالایش که مثل یه الف قد کشیده و سبزززز شده بود و از صفحه ی نت چند میلیمتر می جست بیرون هنوز توی سرم می چرخد.می گفتند متفاوت نیست.در نقش حمید هامون مانده.مثل پرستوی در نقش حاج کاظم.اما واقعا این طور بود؟ پس رضا صباحی عاشق پیشه ی دوست داشتنی و سبز خانه سبز چه؟او که سرشار از طمانینه و سبکسری و مهربانی بود.پس کاراکتر درد کشیده و تهی از عصیانش در کیمیا چه؟ یا آن فیلم دیگرش با موهای فر و سبیل پهن و کاراکتر جاهل مآبش که نامش را لابلای بغض مچاله ام گم کرده ام چه؟ و دهها مثال دیگر....صدای زنگ تلفن می پیچد توی سکوت زرد اتاق... -« الو! نمی دونم چرا قطع شد!...خلاصه فکر کردی می خوای چی بنویسی؟» -«آره!.. می خوام بنویسم صدای سبز سینمای ما خاموش شده.واسه همیشه...» استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است
|
|
|
نظر شما یلدا کوهی سلام... همه اين ها كه گفتيد نقشهايي بود كه بازي كرده بود. او همه اينها بود ولي هيچكدام از اينها نبود... هنرمند زندگي كردن و هنرمند مردن، زندگي كردن و مردن در نهايت غربت است چرا كه هنرمند همه هنرش هست ولي تنها هنرش نيست... وجود هنرمند وسيع است ولي اطرافيان حداكثر تنها هنر او را مي بينند و نه خود او را! روانش شاد...
|