درباره ما     تبلیغات     ارسال نظر     آرشیو

     صفحه اول سایت

 

گزین گویه

        پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است         

 

 

تصویر برگزیده

 

 

 

فیلم پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تحلیل فمینیستی شعر و زندگی فروغ فرخزاد

عاطفه خادم

 

با اين كه در دو دهه ی  اخير مطالبي كه درباره ی  شاعران ونويسندگان زن نوشته مي شوند ، از كميت بيشتري نسبت به گذشته برخوردار است ؛ امّا اكثرشان نه به عنوان كار تحقيقي بلكه بيشتر به عنوان مقاله هايي هستند كه جسته گريخته به مسأله زن در ادبيات و ادبيات زنان مي پردازد.و در اكثر پژوهشهايي كه درحيطه ی  نقد زنان انجام شده ؛ به جاي ايجاد ابزاري منحصر به فرد براي بررسي نوشتار زنانه ؛ تلاش عجيبي براي بازسازي تصوير زن هنرمند با توجه به هنجارهاي جامعه صورت گرفته است .

در این مقاله سعی شده فارغ از تلاشهای صورت گرفته پیرامون بازسازی تصویر فروغ در شبکه ارتباطات خانوادگی یا تعالی شعرش را مدیون موتیفهای برخاسته از مذهب،اسطورهو تاریخ دانستن و...که همه گفتمانی مردانه را رقم میزنند، شعر فروغ فرخزاد را با توجه به بینامتنیت های مورد تحلیل جامعه شناختی به طور عام و فمنیستی به طور خاص مورد بررسی قرار دهیم.

الف) ميزان همپوشانی ادامه حيات ادبی فرخزاد با پاسخهای جامعه شناسی ذهنيت  فمنيسم:

سوال جامعه شناسي ذهنيت فمنيسم مبني بر اينكه « آدم ها به چه صورتي ادامه ی  حيات مي دهند وقتي كه تجربه ی  شخصيشان با نمونه ی  تعريف شده ی  همان تجربه در اجتماع همخواني ندارد ؟ » را به این صورت مطرح می کنیم که فرخزاد در آثار متأخرين چگونه به حيات ادبي ادامه مي دهد ؟ و متأخرين در آثارشان مغايرت « زن هنرمند بودن » را با هنجارهاي مردانه توليد فرهنگي چگونه توجيه كرده اند ؟!                                                                                                            

برطبق الگوي جامعه شناسي ذهنيت فمنيسم در مرحله اول بايد مشخص شود كه :                                                                                                                              

1ـ آيا مفسرين براي معنا دار كردن زندگي فروغ به نمونه هاي شخصي ديگر متوسل مي شوند ؟   

يگانگي مهمترين وجه اشتراك تمام متوني است كه با محوريت « فروغ » به نگارش در آمده اند و در بسياري از اين آثار اين تك بودگي پيش فرض نگارش متن بوده است. براهني يگانگي فروغ را در بنيانگذاري مكتب مؤنث شعر فارسي مي داند و مخملباف تا حدي يگانگي فرخزاد را برجسته مي كند كه معتقد است فرخزاد به عنوان تنها استثناء تاريخ ايران ؛ تصحيح مفهوم زن بودن" در ذهن مردان را امكان پذيري ساخته است. مهدي اخوان ثا لث نيز با گفتن اين جمله كه « فروغ فروخزاد در حال و موال خويش همتا  نداشت »به ابراز تأسف به خاطر از دست دادن « پريشاندخت شعر آدميزادان » مي پردازد و شاملو در مقاله ی  " تجديد عهد بادريغي بزرگ " مي نويسد « مرگ فروغ تنها مرگ يك انسان ، مرگ يك شاعر نبود ، فرصتي عظيم بود براي تاريخ شعر فارسي كه از دست رفت » شميسا اين يگانگي را در مطرح كردن زندگي خصوصي در شعر مي داندو...

در تبين ارائه چهره اي يگانه و منحصر به فرد از فرخزاد در متون مورد بررسي در قدم اول بايد گفت كه چنين رويكردي از « نگارندگان اين متون به مدرنيته » نشأت گرفته است . از آنجا كه طيف گسترده اي از هواداران فرخزاد را گروهايي تشكيل مي دهند كه اگر « سنت ستيز » نباشند ؛ به اتصال چهره ی  مورد توجه شان به نمونه هاي سنتي نيز علاقه ندارند .                                                                                   

اگر چه« يگانگي »  از جمله امتيازات مثبت و مورد اجماع فرخزاد است ؛ امّا چنين رويكردي پيامدهاي عميقي به دنبال دارد .                                                               

در نظر گرفتن فرخزاد به عنوان يك استثنا به جاي« الگوسازي» به اسطوري سازي ختم شده است . مطرح شدن فرخزاد به عنوان اسطوره ی  عصيان و احساس زنانه، در عدم ايجاد سنت « نوشتار زنانه » بعد از فروغ تأثير بسزايي دارد زيرا « اسطوره بيش از همه چيز اين احساس را منتقل ميكند كه مطلقاً منحصر به فرد است وممكن نيست در هيچ جاي ديگر و براي هيچ كس ديگري چنين چيزي روي دهد .

البته اگرچه فروغ را به عنوان بنيانگذار مكتب شعر مؤنث در فارسي معرفي مي كنند امّا ظاهراً زنان پس از فروغ اجازه ی  ورود به اين مكتب را ندارند و به عنوان مقلّد صرف در نظر گرفته مي شوند .چنين رويكردي دقيقاً خلاف جهت گيري جريان هاي فمنيستي است . كليه فمنيستها در تلاش براي ايجاد يك هويت متمايز براي زنان هستند و تفاوتهاشان تنها در يكپارچكي و عدم يكپارچگي اين هويت براي تمام زنان است . بدین ترتیب   هيچ شباهتي ميان « منحصر به فرد در نظر گرفتن فروغ » با  سنت فمنيستي وجود ندارد وهيچ كوششي براي اتصال فروغ به زنان پيش از وي صورت نمي گيرد و چنين رويكردي مانع از قرار گرفتن زنان بعدي حول يك محور است .                                                                                                                      

در نظر گرفتن شعر فروغ با توجه به ويژگيهاي منحصر به فرد و زندگي خصوصي اش؛ پي آمد بلافصل چنين رويكردي است.

2 ـ دومين سوال جامعه شناسي ذهنيت فمنيستي این است كه آيا مي توان اجتماعي از زنان را در نظر گرفت كه با فروغ در اين واقعيت دوپاره سهيم باشند ؟

براي پاسخ به چنين سوالي بايد به بررسي دسته بندي هايي بپردازيم كه مفسران به شكل جسته وگريخته ؛ فروغ را در آنها قرار مي دهند .

 از آنجايي كه هنرمدرن به عنوان فرهنگ اقليت فرهنگ اكثريت را به چالش مي طلبد ، جدا افتادگي هنر مدرن از اجتماع اكثريت ، يك اصل است. بنابراين به دنبال اجتماع وسيعي از زنان گشتن براي شركت در تجربه ی  زن هنرمند نه تنها بي نتيجه كه گمراه كننده نيز است .                                                                                                       

مفسران فرخزاد را به طور معمول جزء بانيان مدرنيته در ايران محسوب ميكنند.و آنرا « زخم دهان گشوده ی  انسان روشنفكر عصر او »،« نمايشگر روشنفكر آوانگارد و تراز اول ادبيات چهل و پنجاه سال اخير ايران » و... بر میشمرند.اما   پارادوكس هميشگي مواجه با فرخزاد در اين است كه وي از طرفي زن بي نظير و يگانه اي در نظر گرفته مي شود كه نقطه عطفي در تاريخ ادبيات ايران است و از طرف ديگر در همين متون، زنانگي فروغ نقطه ی  ضعفي است كه فرخزاد با توجه به ويژگي ها ي منحصر به فردش از آن مي گذرد تا به تكامل برسد .

فمنيستها نگران تعريف فرهنگي از زنانگي در رسانه ها هستند كه نقش كليشه شده اي ارائه مي دهد در اين ميان اين فرض كه ظاهر انسان هويت او را مي سازد از اولين اهداف نويسندگان فمنيست بود.    به نظر نويسندگان فرانسوي وآمريكايي « زنانگي » بخشي از يك ايدئولوژي است كه زنان را همچون ديگري « در مقابل مردانگي از سوي جامعه قرار ميدهد .براي نمونه سوزان براون ميلر ميگويد زنانگي راهي است براي افزودن به ابهت وايستاد مردانگي». بنابراين « زن براي مرد هميشه آن ديگري بوده .آن متضاد مكمل اگر قسمتي از وجود مرد بخواهد با او اتحاد يابد ، قسمتي ديگر كه به همان اندازه مبرم است ، او را رد مي كند ». چنين ديدگاه پارادوكسيكالي با دو شقّه كردن فروغ به پيش از ‹ تولدي ديگر› وبعد از آن به چشم می آید.

اصولاً تحسين كنندگان و تقبيح كنندگان فروغ شعرسرايي او را به دو دوره تقسيم مي كنند دوره اول كم اهميت ، سطحي وبه طور كلي زنانه و دوره ی  بعد از ‹تولدي ديگر › كه شاهكار ادبيات ايران محسوب مي شود وگاهي آنقدر براي توصيف عظمت دوره دوم به دنبال واژه مناسب مي گردند كه در نهايت به جز واژه ‹مردانه› كلمه ی  ديگري را براي نشان دادن اوج قلّه شعري فروغ فرخزاد مناسب نمي يابد؛ در اكثر قريب به اتفاق آثاري كه معتقد به وجود دو دوره در شعرسرايي فرخزاد هستند ؛ پرداختن به من شخصي شاعر در دوره ی  اول را نشانه اي از بي ارزشي وسطحي بودن اين دوره ميداند «فروغ با ‹ من سرايي › و به ويژه با ‹زن سرايي › و حتي ‹ تن سرايي › آغاز كرد امّا زود از ‹ تن › از ‹ زن› و از   ‹ من › فرا گذشت وبه ‹ ما › رسيد.»

بنابراين مفسران معجزه ی  فرخزاد را در گذشتن از زنانگي اش و رسيدن به « ما» و« جامعه ما »  می دانند . جامعه اي كه به زعم خودشان با حذف فرخزاد از آن تبديل به جامعه اي سراسر مردانه مي شود . 

ناگفته پيدا است كه امكان تصور هيچ اجتماعي از زنان كه بتوانند در تجربه ی  فرخزاد سهيم باشند وجود ندارد زيرا فرخزاد هنگامي به قلّه شعرش مي رسد كه تبديل به« نه زن كه مردي از تبار خونين گلها » و «مردانه تر از هرچه مرد » و « زني كه در موقعيتهاي مختلف مردانه ايستاد »  ميشود .                                      

يكي از راه كارهايي كه جامعه ادبي براي زدودن چهره ی  فرخزاد از اتهامات وارده پيرامون زندگي اش به انجام ميرسانند، مبرا كردن وي از فمنيست بودن است.برای نمونه آتشی در اين باره مي گويد : « نكته ی  مهمي كه نبايد فراموش كنيم اين است كه نبايد اين زنانگي را به فمنيسم تعبير كنيم ،فروغ يك زن ايراني است كه بيدار شده واز همه هم بيدارتر شد ،شعر زنانه گفته و شعر زنانه ی  خوب هم گفته امّا فمنيست نيست ».

    3 ـ تا چه حد به چه صورتي مفسران به نفي تجربه ی  شخصي فرخزاد و همانند كردن او با هنجارهاي اجتماعي مي پردازند ؟

چنانچه مشاهده شد به هيچ وجه از مكانيزم هاي اول ودوم يعني متوسل شدن به نمونه هاي شخصي ديگر و يا جاي دادن فروغ در قالب اجتماعي از زنان هم تجربه ،براي معنادار كردن تجربه ی  زن هنرمند استفاده نمي شود .امّا مكانيزم سوم گزينه اي است كه به وفور به صورت مستقيم وغير مستقيم از سوي شرح حال نويسان و منتقدان مورد استفاده قرار گرفته است . مصداق بارز نفي تجربه ی  شخصي زن/شاعر مورد بررسي ؛ پرداختن به آثار اوليه فروغ وسپس نفي آنهاست .

 پرداختن به اشعار فرخزادهميشه دوپاره است .كه درشّق اول به نفي صريح آثارش مي پردازند آن هم نه به خاطر شرايط سني فرخزاد و نا پختگي كه در آثار اكثر قريب به اتفاق هنرمندان تازه كار يافت مي شود ـ سه كتاب اول در فاصله ی  هفده تا بيست و چهار سالگي شاعر به چاپ رسيد ـ بلكه به خاطر سطحي ومبتذل بودنشان كه اين ابتذال در دايره ی  لغات منتقدين ادبي با كلمات زنانه وخصوصي مترادف است . بنابراين به صورت چرخه اي اين ابتذال  به عنوان علت ومعلول تجربه هاي زنانه محسوب مي شود . با توجه به چنين رويكردي است كه كتاب آيه هاي آه و همچنين  فيلم سرد سبز كه در واقع كوششي است براي ابهام زدايي واتهام زدايي از زندگي خصوصي فرخزاد ،  به عنوان اقدام معناداري مورد توجه قرار مي گيرد زيرا پر بسامدترين سئوال اين مجموعه به چگونگي رابطه ی  فروغ و «گلستان» باز مي گردد . و مصاحبه كننده با اصرار به پاسخگويان تأكيد مي كند كه : « يعني نمي خواهيد چيز بيشتري براي ما تعريف كنيد و...

استراتژي كلي و دوجانبه ی  نفي شعر وزندگي خصوصي فروغ به دو استراتژي فردي وآشكار ختم مي شود كه اولي حذف اشعار فروغ براي سازگار كردن با هنجارهاي اجتماعي است و ديگري دستكاري بيوگرافي شاعر براي از بين بردن شبهات . امّا دو مكانيزم مهم براي نفي تجربه ی  فرخزاد به عنوان هنرمند زن ، يكي پرداختن به زنانگي / مادرانگي در چهارچوب زندگي خصوصي است و ديگر هيستيريك در نظر گرفتن وي .  

 حضور زن در ادبيات بر طبق سنت ادبي مان تنها به دو صورت امكان پذير است : يا ‹زن › گناهكار و مايه ی  شّر « حوّا » و يا « مادر » مقدّس و پاكدامن «مريم » .  با توجه به اينكه سياستهاي فرهنگي سه دهه ی  اخير در حذف فرخزاد از پروسه ی  شعر فارسي ناموفق ماند و رويكرد دوباره اي با لاخص بعد از سال 1376 به فرخزاد شده است به بازسازي چهره ی  فرخزاد در وجهه ی  مادرانه اش احتياج مبرمي احساس مي شود .

 استراتژي مهم و بسيار قابل توجه بعدي در زمينه ی  نفي تجربه ی  هنرمندي زن ،هيستريك جلوه دادن فرخزاد است . فمنيستها معتقدند توصيف رفتارهاو نگرش هاي اغلب زنان به صورت بيمارگونه در واقع بخشي از سياست جنسي بيماري را شكل ميدهد .«تلقي عمومي فمنيستي درباره ی  مازوخيسم زنانه »وهيستري و دوگونه از اين بيماريهايي هستند . گاهي مفسران آنقدر در بازنمايي فروغ به عنوان شخصي بيمار پيش مي روند كه براي تببين آن مجبور به دستكاري بيوگرافي شاعر مي شوند . چنانچه نويسنده اي در توجيه اين مطلب ، ازدواج فروغ را ناخواسته و تحميلي ارزيابي مي كند...

 نكته اين جاست كه حتي اندك مواقعي كه مفسران در صدد ايجاد ارتباط بين حالات روحي و شكست زندگي خصوصي اش برمي آيند باز هم گزاره ی  آشفتگي روحي فروغ دست نخورده باقي مي ماند و في المثل تنها ‹پدر› جاي ‹همسر› را در اين معادله اشغال مي كند .

در تمام تبيين های فوق متغيير هاي مستقل جابه جامي شوند ؛ امّا متغير وابسته كه همانا مفعول واقع شدن فروغ در نقش زن هيستريك است ، ثابت مي ماند.                                                                                                            

فوكو معتقد است : « هيستريك شدن بدن زن يكي از استراتژيهايي است كه از طريق آن روابط ‹ قدرت زن ومرد › تنظيم مي شود. » « فرايندهاي سه گانه كه طي آن اين بدن در در نتيجه آسيب شناسي ذاتي اش ، در حوزه ی  كردارهاي پزشكي ادغام مي شود و سرانجام فرايندي كه طي آن بدن زن رابطه اي ارگانيك يافت و با كالبد اجتماعي با خانواده وبا زندگي كودكان .تقابل ‹ مادر › با تصوير نگاتيوش يعني ‹ زن عصبي › مشهورترين شكل اين هيستريك شدن است .       

با كمي تعمق مي شود به اين نتيجه رسيد كه اگر چه تمام شرح حال نويسان داعيه ی  نوشتن دقيق وموشكافانه ی  زندگينامه ی  فرخزاد را دارند ؛ امّاحقيقت موجود در اين متون از بيوگرافي شاعر نشأت نگرفته و يكي از استراتژي هايي است كه از طريق آن كنترل هنرمند زن توسط سنت ادبي مردانه، ممكن مي گردد . 

ب )تاثیر نحوه بازنمایی فرخزاد بر تثبیت نظام فرهنگی:

بعد از توصيف ميزان همپوشاني گذاره هاي جامعه شناسي ذهنيت فمنيسم با نحوة ارائه فرخزاد در آثار متأخرين، اكنون به مختصات كلي اين كالاهاي فرهنگي و توليدكنندگان و مصرف كنندگان آن متمركز مي‌شويم تا دريابيم كه آيا بايد حجم بالاي مطالب منتشر شده پيرامون شرح و تغيير زندگي و آثار فرخ زاد را نشانة تغيير گفتمان حاكم بر ورود زنان به عرصة ثبت انديشه و توليد كالاي فرهنگي تلقي كرديا خير؟

يعني در وهله اول بايد مشخص شود كه:

1- فروغ درآثاري كه پيرامون زندگي و شعرش نوشته مي‌شود، قرباني قهرمان است يا دلاور قهرمان

2- اهميت هريك از اين نقش‌ها چيست؟

3- چه نوع كاركردي در تثبيت نظام فرهنگي دارد؟                                            

  درحيطة ادبيات تقابل بين قهرمان و قرباني چنان چه در اجتماع حاكم است، وجود ندارد. و نكته بسيار مهم اين است كه قرباني به محض قرارگرفتن در مركز يك متن تبديل به قهرمان مي‌شود. بنابراين اگر چه فرخ زاد به خاطر قرارگرفتن در مركز بسياري از متون، قهرمان اين آثار محسوب مي‌شود اما مسئله قابل بررسي اين است كه در اين آثار به عنوان دلاور قهرمان ارائه مي‌شود يا قرباني قهرمان؟

از نظر وايگل زناني كه در محوريت متن قرار مي‌گيرند، اصولاً به عنوان قرباني به ايفاي نقش مي‌پردازند و تنها در نوع قرباني كردن خود از يكديگر متمايزند. زنان قرباني در ادبيات در دو نقش ظاهر مي‌شوند: نخست چهره‌هاي زنانه‌اي كه واجد عظمتند يا كارهاي عظيمي انجام مي‌دهند و بهاي آن را با مرگ خود مي‌پردازند و ديگر زناني كه فداكارانه و به عنوان قرباني به زندگي ادامه مي‌دهند. دربارة فروغ فرخ‌زاد با هردو شق چهرة زن قرباني مواجهيم در واقع براي توجيه دورة حيات فرخ‌زاد از مكانيزم دوم و براي توصيف واقعة مرگش از مكانيزم اولي استفاده مي‌شود.

در بخش‌ قبل به تعدادي از وجوه چهرة باز نمايانده شدة فرخ‌زاد به عنوان زن هيستريك و مادر فداكار اشاره شد. از نظر فمنيستها نقش زن هيستريك دو گانه است «چرا كه او هم قهرمان است و هم قرباني . او يك روح آسماني است كه در لبة فرهنگ هم چون يك ساخت زنانة نظم نيافتني عمل مي‌كند»زيرا دراشكال متفاوت « جنس ضعيف» مانند زن هيستريك و زن شكننده، وجه نمادين گذشت نهفته است. بيماري يا ناهنجاري، نشاني است بر جسم زني كه به عنوان قرباني مي‌زيد و درمقام قهرمان اثر به ارجي ادبي دست مي‌يابد» . و قرباني بودن فروغ دليلي بر اسطوره شدنش مي‌شود « زني تنها كه جوانيش را قرباني افيون زمانش كرد زني كه ارزش دارد انسان تمام عمرش را از او بگويد و بنويسد و از او بخواند».  و اين در حالي است كه حتي خود فروغ نيز معتقد نيست كه در تمام زندگي در نقش قرباني حضور داشته است. 

همچنین روایتهای متفاوت و متضادی که از مرگ فروغ وجود دارد عميقاً در نقطة هسته‌اي خود با هم اشتراك دارند و آن اين است كه هيچ مفسري حاضر نشده تنها به نگارش يك جملة ساده خبري بسنده كند كه: فروغ بر اثر حادثه رانندگي در تهران در گذشت.

در بررسي هاي متون به نگارش درآمده پيرامون فرخ‌زاد به وضوح اجتماع دو گونة متناقض قرباني/ قهرمان در مفهوم سوم شهيد(به تعبیر اخوان ثالث) را شاهديم.و این ظاهر شدن زن قرباني در نقش قهرمان كاركرد مهمي را در تثبيت نظام فرهنگي به عهده دارد. «زيرا مرگ يا ازخودگذشتگي زن در ادبيات باعث مي‌شود تا از سهم داشتن در ساخت نظام فرهنگي به دور بماند. و هر دو روش نشانه و نماد نقش زن فداكار است كه زن در اين نقش خود بخشي از اين نظام به شمار مي‌رود».

و گلي ترقي مي‌نويسد كه «شعر فروغ سرود مادر و تجليگاه بزرگ- بانوي ازلي است . او از دهان زني سخن مي‌گويد كه متعين در زمان و مكان خاصي نيست بلكه چون خاطره‌اي قديمي پراكنده در اعصار تاريخ است و همه عالم نشاني از او دارد. او اصل مادينة هستي است و چون خوابي مكرر هزاران هزار سال است كه خيال آدمي را به خود مشغول داشته است . تمامي طبيعت و جلوه‌هاي آن مظهر اوست و بازگشتي ابدي دارد» .

در آثار متأخرين چنين اسطوره‌ سازي از بعد از حيات فرخزاد به قبلش نيز تسّري پيدا كرده چنانچه رضايي در‹زندگي فرخزاد› منتشر شده در 1384 به آثار استثنايي زمان جنيني فروغ بر روي زندگي مادرش اشاره دارد.

اگرچه نثر شاعرانة اين متون موجبات رضايت خاطر هواداران فرخزاد را فراهم مي‌آورد اما پيامد قابل ملاحظه اسطوره سازي از فروغ در عرصه‌هاي ازلي، ابدي  دور ماندن وي از حيطة توليد فرهنگي و قطع ارتباطش با زنان هنرمند قبل و بعد از خودش است كه نتيجة بالافصل اين انفعال از دست رفتن ترميم سنت ادبي زنانه براي تاريخ ادبيات ايران مي‌باشد.

4- مخاطبين اين متون(متونی که پیرامون فروغ و زندگی او نگاشته شده اند) چه كساني هستند؟ آيا چنين آثاري براي اجتماع زناني كه سعي دارند در تجربة متفاوت زن هنرمند سهيم شوند نوشته مي‌شود و يا هنرمند زن در اين آثار مانند ساير توليدات فرهنگي موضوع خاموش نگاه مرد است؟

اگرچه توجه به گذشتة شاعر براي فهم آثار هنري‌‌اش، جزء ابزارهاي نقد كلاسيك است، اما وجود اين حجم بالاي زندگي‌نامه، ياد‌نامه، بزرگداشت، پاسداشت ...و معني‌دار‌تر از آن است كه صرفاً به راهي براي كشف معاني شاعر تعبير شود.اما مخاطبین این آثار کیستند؟

بخش اعظم نوشته‌هايي كه به بررسي دورة اول شعرسرايي فرخزاد پرداخته‌اند، مخاطب چنين داوري‌هاي اخلاقي را نيز جزء داوران اخلاقي به حساب آورده‌اند. به عنوان مثال هنگامي كه شهريار مي‌گويد: « فروغ اولش از من تقليد مي‌كرد. او روحاً شاعر بود . اما خرابش كردند. هم اخلاقش را خراب كردند و هم شعرش را»مسلما تصورش براين است كه مخاطبينش مردان عرصة ادب هستند نه زناني كه قصد دارند در تجربة زن هنرمند شريك شوند. نوشته‌هايي كه به تحسين فروغ مي‌پردازند نيز از حيث مخاطب شناسي فرق نمي‌كنند. به عنوان مثال مخملباف كه در رد مردسالاري به ستايش از فروغ مي‌پردازد به طور مشخص تنها مردان را مخاطب خود قرار داده است.

همچنین فيلم سردسبز به خاطر بصري بودنش بيشتر از هر اثر ديگري بر غيبت يا نبود نقش فاعلي مؤنث بنا شده زيرا در اين فيلم زن فروغ- كسي است كه به او نگاه مي‌شود و در واقع موضوع خاموش نگاه جامعه مرد سالار است. در اینگونه دربازنمايي ها« مرد با تبديل كردن زن به شيء و با دگرگون كردن او به نحوي كه منافع، خودخواهي، عذاب و حتي عشقش انشاء مي‌كند زن را به يك آلت، به وسيله‌اي براي كسب تفاهم و لذت و راهي براي بقا دگرگون مي‌  كند».

هم ذات پنداري زنان حتی با متوني كه مشخصاً جنسيت خاصي را به عنوان مخاطب در نظر نگرفته‌اند نیز به جز تثبيت جايگاه‌شان در نظام ارزشی جامعه، نتيجه‌اي در بر ندارد.

اما مخاطب شناسي متون به نگارش در آمده با محوريت فرخزاد وجوه قابل توجه ديگري هم دارد. و آن طيف وسيع دختران جواني است كه به خواندن سه كتاب اول فروغ علاقه‌مند هستند. چنان چه دلايل چنين علاقة مطالعاتي از نظر شمس لنگرودي، محقق و نويسنده معاصر خود نيازمند پژوهش ديگر است و مي‌گويد« به دنبال اين است كه بفهمد چرا اغلب جوانان ما به همان سه كتاب اول علاقه‌مند هستند.» يا اينكه چرا از ميان آن همه شاعر فقط فروغ و تعداد كم ديگري امروز باقي مانده‌اند

برنشتاين معتقد است « ساخت اجتماعي معين، رفتار و زباني معين را به وجود مي‌آوردو متعاقب آن ساخت اجتماعي معيني باز توليد مي‌شود . علاقة جوانان به 3 كتاب اول فروغ باعث شده است طيف وسيعي از ناشران بازاري به چاپ ديوانهاي فروغ بپردازند و هر روز شاهد اضافه شدن كتاب، پوستر، عكس، دفتر و حتي گزين گويه»  جديدي به اين مجموعه هستيم. اگر به مقدمه‌هاي اين چنين كتابهاي مراجعه كنيم به راحتي به عدم اطلاع ناشرين شان ازجریان ادبيات معاصر پي خواهيم برد.

ورود ديوان فرخزاد به عرصة كتاب هاي بازاري دو پيامد در پي دارد:

1) طيف وسيع خوانندگان علاقه‌مند به سه كتاب اول كه اصولاً دختران نوجوان هستند هنگامي كه به خواندن زندگي‌نامه فرخزاد رو مي‌آورند متوجه مي‌شوند كه سه كتاب اول از سوي مفسران به بي‌مايه، سطحي و مبتذل تعبير شده‌اند كه اين تعابيردر دايره لغات مؤلفان با زنانه و خصوصي مترادف است. بنابراين تنها دو راه براي مخاطبين باقي مي ماند يا بايد خود را به‌جاي مؤلف قرار دهند و ديدي مردانه اختيار كنند و يا خود را به جاي شخصيت مؤنث- فروغ- بگذارند و موضعي انفعالي و خودآزارانه بگيرند.

2)قرار گرفتن متون مربوط به فرخزاد در چرخة كتابهاي بازاري ؛امكان رويگرداندن نخبگان ادبي از اين هنرمند را در آينده‌اي نزديك ،افزایش میدهد.

با توجه به اين كه ادبيات تنها عرصه‌اي است كه روشنفكران ايراني مي‌توانند تمايزشان را با تودة مردم حفظ كنند و مصرف ادبيات نيز مانند ساير شيوه‌هاي مصرف عرصه‌اي براي سبك زندگي متفاوت است، نخبگان ادبي بي‌وقفه به بازتوليد مرزهاي تفكيك كننده بين خود و خوانندگان متوسط ادبيات مي‌پردازند. در واقع ديوان فروغ در سالهاي اوليه پس از انقلاب به- خاطر ممنوعيتش - جزء متون سرخوشي بخش محسوب مي‌شد . اما امروز آنقدر به چاپ‌هاي چند باره رسيده است كه به متن لذت بخش تغيير ماهيت داده . بنابراين ورود فروغ به عرصة كتابهاي بازاري باعث از دست رفتن پتانسيلش براي قرار گرفتن در حلقة ادبيات مؤنث آينده خواهد شد.

نظر شما

 استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است

   

نظرات شما