|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
||
|
گزین گویه فیلسوف می آفریند ، بازتاب نمی دهد( دلوز)
تصویر برگزیده
فیلم پیشنهادی
|
ژیل دلوز از مهمترین فیلسوف های معاصری است که به سینما و هنر توجه داشته اند.نمونه متاخرش ژان لوک نانسی است که پیشتر گفتگویی از او عباس کیارستمی را به فارسی برگردانده ام. دلوز دو جلد کتاب در باب سینما نوشته. یکی تصویر- حرکت و دیگری زمان –حرکت. بیشتر مباحث او چنان پیچیده و سنگین اند که خواندنش برای سینما دوستان فلسفه نابلد اصلا لطفی ندارد.ولی آنها که پیش زمینه ای از فلسفه دارند با خواندن نوشته های او منظری تازه و شگرف پیش رو می بینند. در اینجا بخش بسیار کوچکی از این کتاب را برای شما خوانندگان محترم آدم برفی ها ترجمه نموده ام که بیشتر موردی و دور از کلی گویی های فلسفی اوست و به چند فیلمساز شناخته شده اشاره دارد. خواندنش خالی از لطف نیست.(ر.ک)
آنتونیونی نمونه کاملی از یک ترکیب دوگانه است. یگانگی کار او اغلب در به کار بستن دستمایه های تنهایی و عدم ارتباط به عنوان مشخصه فقر دنیای مدرن است. در مواجهه با او ما به دو قلمرو گام می گذاریم:یکی بدن و دیگری مغز. او یک جا به زیبایی توضیح می دهد که دانش ما درنگ و تردیدی برای نو و تازه شدن ندارد در حالیکه اخلاقیات و احساسات مان به شکلی باور نکردنی زندانی ارزشهای کهنه و متحجر کهن باقی می مانند و تنها بهانه های سخیف کلبی مسلکانه، اروتیک و روان نژندانه برای رهایی خود از این کاستی می تراشیم. آنتونیونی دنیای مدرن را متهم نمی کند. او عمیقا در احتمالات خویش بر این باور است که: نقدش به همزمانی زیستن در دنیای مغز مدرن و تن خسته و مضطرب است. بنابراین کار او در یک حس بنیادین به نوعی دوگانگی می رسد که با دوجنبه زمان- تصویر مرتبط است: سینمایی از بدن که همه سنگینی و وزن گذشته، همه خستگی دنیا و نژندی مدرن را به بدن می سپارد و در همان حال سینمایی درباره مغز که جنبه آفرینشگری دنیا را نمایان می کند که رنگهایش از یک فضا- زمان تازه برخاسته اند و توانمندی هایش، از مغزهای مصنوعی بر هم انباشته ،تکثیر یافته است. اگر آنتونیونی رنگباز خوبی است به این دلیل است که او رنگهای دنیا و احتمال آفرینش آنها و تازه سازی همه دانش فکری(مغزی) ما را باور دارد . او مولفی نیست که مدام از از فقدان رابطه در دنیا بنالد.دنیا با رنگهایی با شکوه نقاشی شده ولی بدن ها که انسانها مالکش هستند بی رنگ و بی روح مانده اند. دنیا در انتظار سکون است، سکون و آرامشی که در اضطراب و نژندی گم شده . اما این دلیل دیگری برای توجه بیشتر به بدن است برای موشکافی و ریشه جویی خستگی و نژندی اش و گرفتن این ته رنگ ها از آن. یگانگی کار آنتونیونی رودررو قرار دادن کاراکتر بدن با خستگی و گذشته اش و رنگ مغز با همه بالقوه گی های آینده اش است اما این دو یک چیز واحد و یک دنیا را شکل می دهند :امیدها و ناامیدی ها را. فرمول آنتونیونی تنها برای خود او معتبر است و اوست که مبدع چنین فرمولی است. تقدیر بدن فرسوده شدن نیست ، همانگونه که تقدیر مغز تازه شدن پیاپی است. اما مهم امکان وجود سینمایی درباره مغز است که همه نیروها را گرد هم می آورد همان اندازه که سینمایی درباره بدن ، بدن ها را گرد هم می آورد.، پس با دو شیوه روبروییم.که تفاوتشان هم مدام در حال تغییر است سینمای بدن گدار و سینمای مغزآلن رنه ، سینمای بدن کاساوتیس و سینمای مغز کوبریک. همان قدر در مغز، فکر وحود دارد که در بدن خشونت و شوک. و مقدار یکسانی از احساس در هردو مستتر است.مغز به بدن- که برآمده ای ازمغز است- فرمان می دهد و بدن به مغز به عنوان جزیی از خود بدن فرمان می دهد. در هردو مورد گرایش جسمانی و رفتار مغزی یکسان نیستند.بنابراین ویژگی سینمای مغز، در رابطه اش با سینمای بدن است. کوبریک :اگر به کار کوبریک نگاه کنیم مغز در آن به درجه ای رسیده که خودِ میزانسن است .گرایشهای جسمانی به بالاترین سطح خشونت دست می یابند ولی باز هم به مغز وابسته اند. برای کوبریک خود دنیا یک مغز است میان مغز و دنیا همسانی وجود دارد همچون میز شیشه ای و گرد بزرگ دکتر استرنج لاو و ابر رایانه ادیسه فضایی 2001 و هتل چشم گیر درخشش. سنگ سیاه ادیسه فضایی ،هم بر حالات کیهانی و هم بر مراحل مغزی اشاره می کند:سنگ سیاه ،روحِ سه بدن است: زمین ، خورشید و ماه و همچنین نطفه سه مغز : حیوان، انسان، ماشین. کوبریک دستمایه سفر نخستین را از نو زنده می کند زیرا هر سفری در جهان مکاشفه ای در مغز است. جهان- مغز یک پرتقال کوکی است یا باز هم ،همچون یک شطرنج کروی است که ژنرال می تواند شانس پیشرفتش را بر پایه نسبت میان سربازهایی که کشته شده اند و پوزیسیون هایی که به دست آورده است محاسبه کند( راه های افتخار)؛اما اگر محاسبه اشتباه شود، اگر کامپیوتر از هم بپاشد،تنها به این خاطر است که مغز، منطقی تر از جهان معقول نیست! همسانی مغز و دنیا، اتوماسیون، یک کلیت را تشکیل نمی دهند بلکه یک محدوده را شکل می دهند؛ پرده ای که اندرونی و بیرونی را از هم جدا می سازد و این دو را به هم عرضه می کند که روبرو قرار گیرند یا باهم برخورد کنند.اندرونی ،حوزه روانشناسی است،گذشته، رجعت،روانشناسی فراگیر ژرفاهایی که مغز را می کاوند. بیرونی، کیهان شناسی کهکشانهاست،آینده، سیر تکامل، یک چیز فوق طبیعی که به گسترش و انفجار دنیا منجر می شود.این دو نیرو، نیروهای مرگ اند که در لحظه با هم عوض می شوند و به آنی غیر قابل تمییز می گردند. خشونت جنون آمیز آلکس در پرتقال کوکی نیروی بیرون است پیش از اینکه به سیستم دستوردهنده درونی دیوانه وار وارد شود. در ادیسه فضایی رباتی از درون فرو می پاشد پیش از اینکه فضانوردی که از بیرون به او رسوخ کرده( او را سوراخ کرده) مغز او را باز کند. و در درخشش چگونه می توانیم تصمیم بگیریم از این ادراکات فوق حسی یا فرافکنی های توهم آمیز کدامشان از بیرون می آید و چه چیزی از درون؟ جهان- مغز به شکل مستحکمی غیر قابل جدا شدن از نیروهای مرگ است که از هر دو سو به پرده رسوخ میکنند. مگر اینکه مصالحه ای در بعدی دیگر رخ دهد: یک بازسازی در پرده که بیرون و درون را آبه آرامش بکشاند و جهان - مغزی از نو بیافریند که با کره ها در هارمونی باشد. در نتیجه بعد چهارم است که در پایان ادیسه فضایی، کره جنین و کره زمین به یک رابطه ناشناخته و گنگ وارد می شوند که مرگ را به زندگی نو بدل می کند. پی نوشت: پوزیسیون(پوزیشن) اصطلاح رایج در شطرنج است که معادل «موقعیت» برای آن در تفسیر حرفه ای این بازی در فارسی معمول و رایج نیست. ( ادامه در شماره آینده) نظر شمااستفاده از مطالب این سایت بدون ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |
|