درباره ما     تبلیغات     ارسال نظر     آرشیو

     صفحه اول سایت

 

گزین گویه

دیدن دی وی دی قاچاق سنتوری شرعا حرام است( مهرجویی)

 

تصویر برگزیده

 

 

فیلم پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهمان مامان

پس از پخش نسخه‌ی کامل‌تر آن

فرید ذاکری

 

کمتر پیش آمده. اینکه فیلمی ساخته شود، در سینما به نمایش عمومی دربیاید، چندین بار از تلویزیون پخش شود، دی‌وی‌دی و وی‌سی‌دی‌اش هم از طریق رسانه‌ی تصویری بیرون بیاید، پرونده‌ها و یادداشت‌ها و مصاحبه‌های درباره‌اش هم در روزنامه و مجلات و اینترنت منتشر شود و ما‌به‌ازای عنوانِ فیلم در ذهنِ مخاطب را فیلم و دنیای‌اش تشکیل بدهد؛ آن‌وقت بعد از سه سال از اولین دیده‌شدنِ فیلم، با پخش نسخه‌ی کامل‌تری از آن، چیزی به این دنیا و آدم‌های‌اش اضافه بشود.

این اتفاق برای «مهمان مامان» افتاده. فیلمی که همه‌اش، آن چیزی که توی تلویزیون، روی پرده، یا روی مانیتور رایانه‌مان دیده بودیم، نبود. چیزهای دیگری هم داشت که ندیده بودیم. چنین تجربه‌ای به آدم می‌فهماند که نبودنِ چند سکانس یا حتی پلان در یک فیلم یا بودن‌اش، چقدر می‌تواند در ذهنیتِ ما نسبت به شخصیت‌ها و روابط‌شان در فیلم تأثیر بگذارد.

اینکه چقدر روی چیزی که به اسم فیلم، تدوین می‌کنند و به خوردمان می‌دهند، می‌توانیم حساب کنیم. اینکه آیا فیلم‌های تکّه‌پاره‌شده‌ی فرنگی یا حتی غیرفرنگی‌ای که تلویزیون نمایش می‌دهد، می‌تواند قابل اعتنا باشد؟ اگر می‌تواند، تا چه حدّ؟

فرقی ندارد. فیلم چه سانسور شده باشد، چه برای نمایش عمومی به اجبار کوتاه شده باشد یا هر چیز دیگر... در هر صورت چیزی که داریم می‌بینیم همه‌ی آن‌چه هست، نیست. همه‌ی ماجرا، همین تصاویری که پشت سر هم، توی اتاق تدوین، توسطِ تدوین‌گر ردیف شده‌اند، نیست. می‌توانیم ذهن‌مان را به پرواز دربیاوریم و ادامه‌ی هر سکانسی که ناگهان پیوند می‌خورد به سکانسی دیگر را کشف کنیم. قوّه‌ی تخیل این اجازه را به ما می‌دهد که وسطِ هر جامپ‌کات، یک اتفاق بزرگ را، یک احساس بزرگ را، یک حرف بزرگ را کشف کنیم و این کشف بزرگ را لای‌اش بگذاریم تا کم‌کم چیزی به اسم تدوین وجود نداشته باشد. تا تدوین‌گر، خودِ ما باشیم و ابزار تدوین، ذهنِ ما.

آثار داریوش مهرجویی عموماً این‌شکلی‌اند. مهرجویی، تکه‌هایی را کنار هم گذاشته تا ما به هم متصل کنیم. جامپ‌کات‌هایی گذاشته که وسط‌ش را ما پُر کنیم. همیشه برای فیلم‌های مهرجویی دو حیات قائل بوده‌ام؛ یکی حیاتِ معنوی که خودِ فیلم است و از آخر تیتراژ اول فیلم تا اول تیتراژ آخرش ادامه پیدا می‌کند. و دیگری حیاتِ واقعی‌شان که درست از زمانی که فیلم تمام می‌شود و اسامی روی تیتراژ می‌آید آغاز شده و هیچ‌وقت پایان نمی‌پذیرند. مهرجویی هیچ‌وقت برای فیلم‌هایش سری دوم نمی‌سازد. فیلم که ساخته شد، می‌اندازدش دور و می‌رود سراغ طرح بعدی، متن بعدی، فیلم بعدی. انگار برای او همه‌چیز تمام می‌شود. و خوب، این را یاد گرفته.

× × ×

سریال شش قسمتی «مهمان مامان»، که هر روز صبح ساعت 11:00 به مدت یک هفته مهمان سفره‌های ملّت بود، داستان‌های مختلفی اضافه بر فیلم سینمایی‌اش داشت که سعی می‌کنم به‌طور خلاصه آن‌ها را برای‌تان تعریف کنم. تا شاید بتوانید، شما هم مثل من، به تعریفِ جدیدتر و دقیق‌تری از شخصیت‌ها و روابط‌شان برسید.

 

1- سفر حجِّ خانم اخوان: نقشی که ژاله علو بازی می‌کند، نقش خانم باکمالات و جاافتاده‌ای است که هم برنج می‌آورد، هم وساطتِ امیر را می‌کند، هم برای همسایگان حلوا می‌پزد و خلاصه زنِ کاملی است. امّا وقتی واردِ زندگی شخصی‌اش می‌شویم، می‌فهمیم که اسمش برای حج درآمده؛ ولی چون پسرش بیکار است، به پولِ فیش‌اش احتیاج دارد. وقتی این موضوع را با عفّت خانم درمیان می‌گذارد، جواب می‌شنود: «این که حلال نیست خانم اخوان جون… باید یه فکر درست‌حسابی بکنیم. نباید همچین سعادتی رو از دست بدی…»

× در بهبوهه‌ی پخت غذا و ریختن برنج توی قابلمه، موقعِ نمازخواندنِ مادر می‌شود. ولی مادر برای اینکه پی‌گیر مشکلِ خانم اخوان هم باشد، به اخوان می‌گوید: «من الآن می‌خوام یه سر برم مسجد، تو جلسه با خانم‌ها راجع به کار شما صحبت کنم.»

در مسجد «خانم‌ها» جلسه گذاشته‌اند و دارند درباره‌ی نیازمند‌های محل با هم صحبت می‌کنند تا کارشان را راه بیندازند. مادر نمازش تمام شده. جانمازش را جمع می‌کند و به سمت خانم‌ها حرکت می‌کند و می‌نشیند. در این حین این دیالوگ‌ها ردوبدل می‌شود: - خانم‌ها: «قبول باشه…» - مادر: «قبول باشه.» - خانم‌ها: «قبول باشه…» - مادر: «قبول باشه ان‌شاالله.» - خانم اول: «قبول حق باشه.»!

حالا نوبت به مادر رسیده که دردودل‌اش را شروع کند: «والله من مهمون دارم، عجله‌ای اومدم. می‌خوام راجع‌به خانم اخوان، یکی از همسایه‌هامون با شما صحبت کنم. این بنده خدا اسمش برای مکه دراومده. اما چون پسرش بیکاره، پول لازم دارن، اینه که می‌خواد فیش‌اش رو بفروشه.» - خانم اول: «ای بابا! حج واجبه که. سعادته.» خانم دوم که همین‌طور دارد تسبیح می‌زند، می‌گوید: «خانم! مگه ما می‌ذاریم که بفروشه؟!»

[این‌وسط موبایل خانم اول زنگ می‌خورد. موبایل‌ش را از کیف‌ش در می‌آورد و جواب می‌دهد: «بله؟… جلسه داریم. بعداً تماس می‌گیرم.» و تلفن را قطع می‌کند.]

- مادر: «والله وُسعش نمی‌رسه. دست خالی که نمی‌تونه بره مسافرت.» - خانم اول: «از مبلغی که تو این ماه جمع شده خانم، 80 هزار تومان داریم. اگر خانم‌ها موافقت بکنن، فردا تو مسجد اعلام می‌کنیم، دومرتبه پول جمع‌آوری می‌کنیم.» - خانم دوم: «ان‌شاالله اون‌قدری که کار خانم اخوان راه بیفته، به‌شون کمک می‌کنیم.» - خانم اول: «اصلاً به‌ش بگین نگران نباشه. اسمی هم از ایشون نمی‌بریم. به امید خدا پسرش که رفت سرکار، خُب پول رو برمی‌گردونه.» - مادر: «الحق که دل این زن رو شاد می‌کنین.»

× موقعِ پختنِ ماکارونی، وقتی همه به سمتی می‌روند تا ابزار پختِ آن را جور کنند [یکی پیِ کبریت، یکی دنبالِ قابلمه، یکی هویج، دیگری سبزی] مادر فرصت پیدا می‌کند تا این خبر خوش را به خانم اخوان بدهد: «اینو می‌خواستم بهت بگم خانم اخوان. الحمدالله کارت هم درست شد. اگه خدا بخواد همه چی جور می‌شه. با خانم‌ها صحبت کردم، قرار شد یه پولی به عنوانِ قرض‌الحسنه برات تهیه کنن که تا پسرت کار پیدا کنه، برگردونی.»

اخوان می‌گوید: «خدا عمرت بده.» و کلّی خوشحال می‌شود. آن دو یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. اخوان می‌گوید: «نمی‌دونی امشب چه‌قدر خوشحالم کردی. حتماً قدمِ خوشِ مهمون‌هاته. برای همینه که همه از جون و دل دارن کمک می‌کنن.» - مادر: «من کاری نکردم که.» مادر خجالت می‌کشد و لبخند می‌زند.

 

2- امیر و یوسف؛ دو پسر: اولین سکانسی که از رابطه‌ی این دو نفر نمایش داده می‌شود، همان‌جایی است که امیر از یوسف می‌خواهد بساطش را جمع کند. در پایان وقتی یوسف می‌فهمد «جناب سرهنگ و زنش» قرار است بیایند، به امیر نگاه می‌کند، با کمی مکث، بلند می‌شود و می‌گوید: «لااله الا الله! جناب سرهنگ واس چی دعوت کردین؟!» و به کمک امیر بساطش را جمع می کند.

× بعد از سکانسی که در آن بهاره به آقای دکتر سر می‌زند تا از او سؤال شیمی بپرسد، سکانسی هست که پیش‌زمینه‌ی خرید شیرینی توسط امیر می‌شود. امیر توی خانه‌ی یوسف دارد برایش خاطره تعریف می‌کند:

«اَی قدیما… موزیکِ «عمر گران می‌گذرد خواهی نخواهی»! واقعن هم! کلاس اوّل بودیم… بعد هر درسی که می‌شد، هر حروفی که می‌شد، هر کی یه چیز می‌آورد. نوبت رسید به من؛ حروفِ «ش»! مامان‌م شله‌زرد آورد. بعد معلمه فرداش اومد. بعد هِی پرروبازی درآورد و از این حرفا! گفتش که… خیلی عصبانی شدم خداوکلیلی.»

ناگهان پدر امیر سر می‌رسد و او را می‌اندازد بیرون تا خودش با یوسف چنین صحبتی را انجام دهد: «آقا یوسف! ما مهمون واسه‌مون رسیده. دست‌و‌بالمون خالی‌یه. می‌خواستم ببینم داری یه کم پول به ما قرض بدی؟» یوسف دست توی جیبش می‌کند تا پولی پیدا کند. یدالله توضیح می‌دهد: «البته همین روزها قراره برم سر یه فیلمی، رُلِ مکمّل بازی کنم… دستم باز شه، از خجالتت درمی‌یام. شرمنده…» که یوسف نمی‌فهمد و می‌پرسد: «مکمّل دیگه کی‌یه؟!»

× جامپ کاتی که یوسف و امیر را ناگهان سوار بر موتور آقایدالله نشان می‌دهد، چنین میانه‌ای دارد: - یوسف: «آقایدالله. آقایدالله. یه دقیقه این موتورت رو به ما قرض می‌دی؟» - یدالله: «این وقت شب؟» - یوسف: «یه کار کوچولو دارم. الآن برمی‌گردم.» - یدالله: «بفرمایین.» - یوسف: «قربون دستت.» یدالله به امیر می‌گوید: «تو کجا می‌ری؟» - یوسف: «با منه.» - یدالله: «آقایوسف! یه وقت موتور رو ندی دست‌ش.» - یوسف: «‌نه بابا! مگه دیوونه‌ام؟ خیالت تخت.»

 

3- تناقض‌های مش مریم: صحنه‌ی ورود داماد و عروس به خانه، جایی که مادر یادش می‌آید که یادش رفته اسفند دود کند و مهمان‌ها را تنها می‌گذارد و… ناگهان مش مریم سر و کله‌اش پیدا می‌شود و به سمت آنها می‌رود… یدالله آرام به داماد می‌گوید: «مش مریم کلانتر اینجاست… اومده فقط ببینه چه خبره و کی اومده!» و مش مریم می‌آید و به عروس می‌گوید: «الهی من قربانت برم! چه عروسی… چه گلی! الهی درد و بلات بخوره تو جانِم!»

× مش مریم بعد از اینکه خروسش را پس گرفته، خوش‌و‌خندان او را به سمت قفسه‌اش می‌برد و به‌اش می‌گوید: «الهی قربانت باشم. برو تو. برو تو. الهی قربانِ قد و بالات برم!» و به مرغ‌ها می‌گوید: «بیاین! این هم برادرتان. این‌قدر قدقد نکنین. بگیرین بخوابین دیگه. اِ!» و قفس خروس را می‌بوسد.

صدیقه هم آن‌جاست. مش مریم دوباره چشم‌هایش را درهم می‌کند و به او نگاه می‌کند. صدیقه می‌گوید: «این‌طوری نگام نکن. آره. می‌دونم. اذیتت کردم. بی‌خوابت کردم. من رو ببخش. می‌خواستم خوش‌خدمتی کنم. به خاطر مهمان‌های عفّت خانم بود.» - مش مریم: «عیب نداره. بخشیدمت. حالا که بی‌خوابم کردی، می‌گی چه بکنم؟» - صدیقه: «بیا بریم اونجا به ما کمک کن.»

و هر دو به سمت آشپزخانه‌ی مجازی داخلِ حیاط حرکت می‌کنند! ناگهان صدیقه دردش می‌گیرد. مش مریم می‌گوید: «اِ! تو نباید این‌قدر خم و راست بشی. خدای نکرده یه دفعه بچه تو شکمت می‌کفه، کار دستت می‌ده ها! حالا دلت می‌خواد بچه چی باشه؟» - صدیقه: «هر چی خدا خواست… امّا من دختر خیلی دوست دارم. شیرینه. مادر خودش رو تو صورتِ دختر می‌بینه. ولی پسر هم بد نیست. نون‌بیار خونه است.» وقتی به تخت‌ها و مادر و خانم اخوان می‌رسند، لحنِ مش مریم تغییر می‌کند و می‌گوید: «دیگه به من نگی دیوونه ها! اگه یه دفعه دیگه از این حرف‌ها بزنی، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. اصلاً به تو چه مربوط تو کار من دخالت می‌کنی بدبختْ بیچاره؟! هِــ!!! تازه یادم آمد چی بــِشـِم گفتی! [دستش را بلند می کند.] بزنم تو سرت؟!»

 

4- شیطنت‌های بهاره: وقتی که مادر می‌خواهد برای مهمان‌ها هندوانه ببرد، بهاره چنین درخواستی را مطرح می‌کند: «یه چند تا از اون گل‌ها رو می‌دی ببرم بدم به معلم‌مون؟ مریضه! با بچه‌ها قرار گذاشتیم فردا بریم خونه‌شون عَیادت.» که البته مادر هم خوب توی ذوق‌اش می‌زند و می‌گوید: «نمی‌شه! این‌ها رو برای ما آوردن… این امیر چرا نیومد، دلم شور می‌زنه!»

× وقتی آن همسایه‌ی چاق ماکارونی را می‌آورد، مادر می‌گوید: «پس یه آتیش دیگه هم می‌خوایم…» - صدیقه: «آره. من چراغِ خوراک‌پزی دارم. ولی یوسف رفته بیرون. کار من نیست، سنگین‌ه.» - مادر: «بیا کمکت کنم…» همین موقع است که شیطنتِ بهاره گل می‌کند و با خنده و شادی‌کنان این را می‌گوید و بدو بدو از آن‌ها دور می‌شود: «نه نه! وایسین من الآن مالِ آقای دکتر رو می‌یارم!»

مادر می‌گوید: «اِ! کجا؟ وایسا ببینم.» بهاره به خانه‌ی دکتر می‌رسد. روسری‌اش را مرتب می‌کند و در می‌زند و جمله‌ی «آقای دکتر؟» را می‌گوید. - دکتر: «بله بله؟» - بهاره: «ببخشید. باز هم سلام.» - دکتر: «خواهش می‌کنم.» - بهاره: «خوب هستین؟ بخشید اون منقل، نه، چراغِ خوراک‌پزی‌تون رو می‌خواستم.» - دکتر: «بفرمایین.» - بهاره: «اگه ممکنه ها. خیلی ممنون.» - دکتر: «بذارین من خودم براتون می‌یارم. سنگینه این. اذیت می‌شین.» و چراغ را برایش حمل می‌کند.

چراغ به سرمنزلِ مقصود یا همان تخت‌هایی که آشپزخانه‌ی مجازی را تشکیل داده‌اند می‌رسد. - دکتر: «سلام…» - مادر: «سلام علیکم. دستِ شما درد نکنه. بی‌زحمت اونجا بذارین.» - دکتر: «خواهش می‌کنم. کبریت ندارین؟» - بهاره: «الآن…» - مادر: «اینجا نیست. بالاست.» - دکتر: «اجازه بدین من خودم از تو اطاق می‌آرم.» دکتر بدوبدو می‌کند. مادر به بهاره می‌گوید: «تو برو یه قابلمه بیار برای ماکارونی. توی کمد، اون قابلمه این‌قدری‌یه رو بیار. توی اون کمد اون‌وری گذاشتم.»

× بعد از کل‌کلِ صدیقه با یوسف سر ِ آزمایشی‌کباب‌کردنِ دو- سه تا گوشت [که جلوتر می‌خوانید.]، بهاره سر می‌رسد و ظرفِ سالاد را به مادرش می‌دهد و می‌پرسد: «بیا مامان جون! این خوبه؟» مادر: «بله. لابد خوبه دیگه.» مادر هم کار خودش را نشان می‌دهد و سؤال می‌کند: «همین‌جوری گفتی؟»

- بهاره: «آره… خیلی خوبه. فقط می‌دونی؟ خوب بود سه - چهار جور پنیر بود. تو این فیلم‌ها دیدم سه - چهار جور پنیر می‌ذاشتن. از این مثلثی‌ها هم می‌ذاشتن. توش گوشت و فلان و… .» - مادر: «حالا همین یه‌جورش هم پیش‌کشه!» نگاه‌اش به کارِ بهاره می‌افتد و می‌گوید: «چرا کره گذاشتی؟ این عسل می‌خواد…» - بهاره: «مامان جون! این صبحونه که نیست، پیش‌غذاست. کره هم می‌ذارن.» - مادر: «چه می‌دونم!»

× بعد از اینکه یوسف می‌گوید درد دارد و با دکتر می‌رود، بهاره و عروس خانم به سمت خانم پرستار می‌روند و بهاره می‌پرسد: «خانم! ببخشید. نمی‌گین این مریضِ ما چـــِــشه؟ بابا ما نگرانیم این بیرون وایستادیم خُب!» - پرستار: «باید صبر داشته باشین... من هم خبر ندارم. باید صبر کنین جواب آزمایشش بیاد. دکتر بیاد. بعد معلوم می‌شه.»

- عروس: «ببخشین خانم! من می‌تونم یه زنگ بزنم؟» - بهاره: «به کی می‌خوای زنگ بزنی؟» - عروس: «دکتر حاجی! خدا کنه خونه باشه.»

 

5- دکتر عادلی؛ امین حیایی: کارگردان در تیتراژ فیلم، نام حیایی را پس از گلاب آدینه و پارسا پیروزفر، در جایگاه سومین نفر نوشته. این نشانه‌ای است از حضور همه‌جانبه‌ی دکتر سرخوش و صاف و ساده‌ی فیلم که فردا امتحان دارد و آخرش هم معلوم نیست بالاخره کتابش را تمام می‌کند یا خیر.

امیر بعد از اینکه از دستِ پدرش فرار می‌کند تا کتک نخورد، به خانه‌ی دکتر پناه می‌برد. و دکتر چنین زمزمه می‌کند: «پیش…! مثلاً ما فردا امتحانِ آناتومی داریم. هیچی هم نخوندیم... با این سروصداها هم که نمیشه درس خوند. اَه! هِی میرن میان، میرن میان… خُب اونجا نوشتیم بابا مزاحم نشوید لطفاً!» و وقتی باز صدای «آقای دکتر!»گفتنِ بهاره را می‌شنود، می‌گوید: «بیا...!»

بله. بهاره می‌آید تو و می‌گوید: «دیدی چه غوغایی به‌پا کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟ بلند شو بینم!» و وقتی امیر را کتک می‌زند، دکتر می‌گوید: «نزنیدش! عیب نداره!» بهاره باز هم می‌خواهد درباره‌ی شیمی با دکتر مشورت کند. می‌نشیند و سؤالش را می‌کند. دکتر که می‌بیند وضع‌شان خیط است و دو نفری با هم تنها شده‌اند، بلند می‌شود و در را باز می‌کند و می‌گوید:‌ «خُب اجازه می‌دادید من می‌اومدم بیرون براتون حل می‌کردم!»

چندی بعد آن‌ها خوش و خرّم دارند به سوتی‌های هم می خندند:- بهاره: «شما خودتون هم اشتباه می‌کنین آخه!» - دکتر: «من هم قاطی کردم آخه دیگه!» همین‌طور که این دو نفر مشغول خنده و شادی هستند [مگر می‌شود کسی با دکتر باشد و سرخوش نشود؟!] خانم اخوان سر می‌رسد و می‌گوید: «حالِ شما خوبه؟ براتون حلوا آوردم.» بهاره هم خجالت می‌کشد و به سمت در می‌رود. - دکتر: «خیلی خوش اومدید! بفرمایید تو.» - اخوان: «مزاحم نمی‌شم. متشکرم.» بهاره هم می‌رود و می‌گوید: «خُب خیلی ممنون دیگه. من هم با اجازه‌تون دیگه مزاحم نشم.» - دکتر: «خواهش می‌کنم. اشکالات شیمی‌تون که رفع شد؟» بهاره هم با اطمینان می‌گوید: «بله! همه‌اش رفع شد. خداحافظ.» - دکتر: «خُب خدا رو شکر!» وقتی هر دو دور می‌شوند، دکتر باز همان دکتر قبلی می‌شود [البته کمی شارژتر از قبل!] و پیش خودش می‌گوید: «ان‌شاالله که دیگه، کسی پیداش نشه! ما درس داریم. لطفاً نیاین تو!»

 

6- عروس و داماد: بهاره برای عروس و داماد، شیرینی خودشان و شیرینی‌ای که آن‌ها آورده‌اند را می‌آورد و می‌گوید: «ما هم می‌خواستیم از این شیرینی‌ها بگیریم ها، ولی این دوروبرها شیرینی خوبی که قابل عروس خانم و شادوماد باشه پیدا نکردیم.» - عروس: «ماشاالله چه سر و زبونی داری! چه تعارف‌هایی بلدی!» - یدالله: «اوستاش مامان‌ش بوده! بابا، مامانت کجاست؟» - بهاره: «تو حیاطه. داره با همسایه‌ها حرف می‌زنه. یه کارهایی هم میکنه…» - عروس: «حمید بلند شو ببین خاله جون به زحمت نیفتن!» و هر دو بلند می‌شوند. بهاره هم دنبال‌شان می‌رود. یدالله همین‌طور که انگشت‌ش را لیس می‌زند و شیرینی‌ها را توی ظرف‌ش گذاشته، مات و مبهوت به این سه نفر که از اتاق خارج شده‌اند، نگاه می‌کند و از جایش جُم نمی‌خورد! فعلاً خوردن مهم‌ترین کار برای اوست...

- داماد: «خاله جون! خاله جون! تو رو خدا نمی‌خوام زحمت بکشین. یه چیز ساده و مختصر دور هم می‌خوریم. ما که غریبه نیستیم.» - مادر: «قربونت برم الهی.» - عروس: «راست میگه خاله جون! تو رو خدا خودتون رو تو زحمت نیندازین. کاری دارید بیام کمکتون.» - مادر: «همینم مونده که یه شب اومدین پیش ما بکشونموتون به کار. این حرفها چیه؟»

 

7- امیر و رفقا: بعد از اینکه امیر می‌آید پشت پنجره‌ی خانه‌ی دوستش، دوستِ امیر به کنار پنجره می‌آید و امیر ماجرا را برای‌ش تعریف می‌کند. بعد دوربین تصویر خانه‌ی او را نشان می‌دهد که پدرش درحالِ روزنامه‌خواندن خوابش برده. پسر از جیب کت‌ش کلید مغازه را می‌گیرد و از مادرش برای بیرون‌رفتن اجازه می‌گیرد و... .

 

8- صدیقه؛ زنِ خونه: از معجزاتِ صدیقه‌خانم می‌توان به این گفتگوی چندنفره درموردِ بهترین راه برای بهینه‌ترین استفاده از ماکارونی‌ای که همسایه‌ی چاقِ بامزه برای‌شان آورده است، اشاره کرد:

- صدیقه: «بَه! این خیلی خوبه. زود هم درست میشه.» - مادر: «خُب خالی که نمیشه. گوشت می‌خواد.» - صدیقه: «اِ! عفّت خانم. گوشت نمی‌خواد دیگه. اون مدلِ قدیمی‌یه. مگه برنامه‌های تلویزیون، آشپزی رو نگاه نمی‌کنی؟ من با این‌ها با یه ذره سبزیجات و هویج و سس تند یه غذای خوشمزه برات درست می‌کنم.» - اخوان: «اِوا چه حرف‌ها. ممکنه خوششون نیاد.» - صدیقه: «برای چی خوششون نیاد؟ این‌ها جوونن، حتماً دوست دارن.»

- مادر: «خُب اگه می‌دونی سختت نیست، دست به کار شو دیگه! بدبختی هویجش هم نداریم.» - مش مریم: «من دارم. الآنه می‌آرم.» - صدیقه: «خودم هم تو یخچال سبزیجاتِ حسابی دارم. سسِ گوجه‌فرنگی‌اش هم با سرکه و فلفل و نمک براتون درست می‌کنم.» - بهاره: «وا! صدیقه خانم! مگه سسِ تند به همین راحتی‌یه! تازه پودر خردل هم می‌خواد.»

- صدیقه: «اون یه چیز دیگه است بهاره جون. بذار من این رو درست کنم، وقتی خوردی خودت متوجه می‌شی.» - بهاره: «حتماً پیاز هم نمی‌خواد…» - صدیقه: «بـــــله. اون که معلومه.» - اخوان: «سیر هم توش بریزیم. خوشمزه می‌شه.» - بهاره: «بابا نه. شاید این‌ها دوست نداشته باشن.» - مادر: «پس یه آتیش دیگه هم می‌خوایم…»

× صدیقه شاد و شنگول و خوشحال تمام سس را روی گوشت خالی می‌کند. یوسف دارد آوازی را زیر لب زمزمه می‌کند. از کنار منقل بلند می‌شود می‌رود سمتِ گوشت‌ها. سیخ را که کنار خانم اخوان است برمی‌دارد. صدیقه می‌گوید: «با این دست و بالِ ذغالی. این‌طوری که نمی‌شه…» - یوسف: «گردویی‌یه…» دست‌ش را با لباس‌اش تمیز می‌کند مثلاً!

- صدیقه: «…بذار یه خورده تو این سُس بخوابه.» - یوسف: «چقدر بخوابه. بسّشه دیگه.» - مادر: «آخه دیر نمی‌شه؟» - صدیقه: «همین الآن گذاشتم. لااقل باید 10 دقیقه بخوابه.» - مادر: «حالا چی هست این سُس؟» - صدیقه: «پیاز و آبلیمو و روغن زیتون و نمک و فلفل. بقیه‌ش هم جزو اسراره.» - مادر: «آها.» - صدیقه: «ولی باشه، به شما می‌گم: ماست.» - مادر: «ماست؟» - صدیقه: «بله…» - اخوان: «ماست گوشت رو نرم می‌کنه.» - مادر: «آها.»

یوسف که تا حالا مشغول سیخ‌کردن گوشت بود، می‌برد تا کباب کند. صدیقه می‌فهمد و می‌گوید: «کجا؟» - یوسف: «دو- سه تیکه رو آزمایشی بزنیم به بدن، ببینیم چه‌جوری شده.» - صدیقه: «خوب نیست.» - یوسف: «این همه زحمت کشیدم، منقل رو حاضر کردم…» - صدیقه: «بوش بلند می‌شه مهمون‌ها فکر می‌کنن غذا حاضر شده. بیا بذار.»

 

9- یدالله؛ آرتیستِ موتوری: داخل اطاق را می‌بینیم که آقایدالله قبل از اینکه وی‌اچ‌اسِ «رضاموتوری» را بگذارد، دارد برای عروس و داماد بخش‌هایی‌ش را تعریف می‌کند: «توی اون خونه، رضا موتوری یه تیکه چوب گرفته دستش و کنار حوض نشسته، خودش رو زده به دیوونه‌بازی. آقا گازش رو گرفته، دِ برو…قام…. قام…. دِ برو کنار. دِ گفتم برو کنار… زیر ماشین… اَ….ه! دی‌دی‌دی‌دین! عباس قراضه از راه می‌رسه: عباس آقا! عباس آقا!»

اشتباه می‌گوید و این‌گونه آن را تصحیح می‌کند: «اِ. آقا رضا! آقا رضا! عباس‌ت رو تنها نذاری. رضا موتوری شال می‌کنه، ترمز رو می‌گیره، می‌گه: ای‌ول! بابا ما تو دنیا یه رفیق داشته باشیم، اون هم عباس قراضه است. اون رو که تنها نمی‌ذاریم. به‌خاطرش رگ می‌دیم. بپر بالا بریم. ق…»

عروس با ذوق دارد گوش می‌دهد. داماد می‌گوید: «آقایدالله! تو رو خدا بذار فیلمه رو ببینیم.» یدالله می‌خندد و می‌گوید: «چشب.» و برمی‌گردد تا نوار را بگذارد. ولی منصرف می‌شود و ادامه می‌دهد: «آها! دو تا صدا هست من عاشقش‌ام. دو تا صدای کلفت. یکیش می‌گه: زیر ِ این بازارچه تا حالا مرد ندیدم به ما نارو بزنه. تی! به ما می‌گن ممّد الکی، نه زیرسیگاری!

آقا ممّد الکی و دار‌و‌دسته‌اش می‌ریزن تو خونه‌ی ننه رضاموتوری. رضا موتوری هم سوار موتورشه. هندل رو می‌زنه و گازش رو می‌گیره و آقایون دماغ‌سوخته.»

این بار عروس خانم می‌گوید: «آقایدالله! می‌شه خواهش کنم فیلم رو بذارید ببینیم؟» - یدالله: «بعدش یه صدایی هست عروس خانم می‌گه: بـــــــــــاز…» - داماد: «آقایدالله! تو رو خدا فیلم رو بذار ببینیم دیگه.» - یدالله: «چشب. چشب.» روی‌ش را برمی‌گرداند تا وی‌اچ‌اس را بگذارد، ولی باز پشیمان می‌شود و می‌گوید: «یه صحنه هست، واقعاً دیدنی‌یه. فرنگیس، دختره باباش یه باغ گنده داره. با رضا موتوری و موتورش می‌یان تو باغِ باباش. رضا موتوری به‌جای اینکه از دختره تعریف کنه، بنا می‌کنه از موتورش تعریف‌کردن! می‌گه:» عفت‌خانم از دمِ در یدالله را صدا می‌زند. یدالله همین‌طوری که دارد تعریف می‌کند بلند می‌شود و می‌رود دم در. در این مسیر این‌طوری ادای رضاموتوری را درمی‌آرود: «خوب نگاش کن. انگاری جون داره. آدم حَظ می‌کنه وقتی نگاش می‌کنه. وقتی بچه‌های زیرِ بازارچه نباشن، این لاکردار عین‌هو برّه می‌مونه، گازش رو می‌گیره می‌ره وا!»

- مادر: «چرا این‌قدر روده‌درازی می‌کنی مرد؟ خُب بذار فیلم رو تماشا کنن دیگه. تو بیا ببین این امیر دوباره کجا رفته؟» - پدر: «کجا برم؟ مهمون رو که تنها نمی‌ذارن. با یوسف رفته.» - مادر: «با یوسف رفته تو هم هیچی نگفتی؟» - پدر: «حالا مگه چطور می‌شه؟» - مادر: «وای از دست تو…» - پدر: «بابا! شور نزن. یه دقیقه موتور رو گرفتن، رفتن، می‌یان.» - مادر: «هِــ! با اون پسره‌ی کله‌خرابِ معتاد؟» - پدر: «اتفاقاً کله‌اش خیلی هم خوب کار می‌کنه. برو برو.» - مادر: «پس برو جنازه‌ی پسرت رو از تو خیابون جمع کن.» - پدر: «خیلی خُب.»

حینِ صحبت‌کردن یدالله و عفّت، داماد بلند شده و به سمت تلویزیون می‌رود. - عروس: «حمید! دست نزن بذار خودشون بیان.» و عروس هم بلند می‌شود و می‌رود همان‌جا. بعد که حرف‌های یدالله با عفّت تمام می‌شود و برمی‌گردد، می‌گوید: «اِ! پسرخاله! این همین‌جوری الکی که نیست. عینِ اسبِ جان وین. چیز داره، قلق داره. همین‌جوری نیست که شما بذارین، بره که! قلقش هم من بلدم، این‌جوری:» صدایش را تغییر می‌دهد: «شما دستِ عیالت رو می‌گیری، می‌ری لنج می‌شینی، بنده برات آپارات رو راه می‌اندازم. دِ پاشو پسرخاله، عروس خانم بفرما.» عروس و داماد می‌روند سر جای‌شان. - یدالله: «خُب! نشستین؟… آتیش کنم بریم؟… رفتم که رفتم.» بالاخره وی‌اچ‌اس را هُل می‌دهد توی دستگاه!

× کل‌کلِ صدیقه با یوسف سر ِ آزمایشی‌کباب‌کردنِ دو- سه تا گوشت که خاطرتان هست؟ صحنه‌ی بعدش، داخل اتاق است. عروس و داماد و یدالله و امیر دارند رضاموتوری می‌بینند. امیر سرش را روی شکمِ پدرش گذاشته و پدر او را بغل کرده. عروس و داماد هم آن‌کنار دارند نگاه می‌کنند.

- داماد: «چی شد این؟» - یدالله: «اینجا، یکی از این نامردا، چاقو رو می‌چلونه تو شکمش.» ناگهان تصویر قطع می‌شود. - عروس: «اِ! چی شد آقایدالله؟» - امیر: «باز این خراب شد…» یدالله می‌رود جلو تا درست‌ش کند.

- امیر: «بابا! مشکلش از این ویدئو‌ش نیست، از این تلویزیونشه. اَه!» - پدر: «شما بهتر درست‌ش می‌کنین آقای مهندس! بفرما درستش کن. بفرما. بس که این، انگولکش می‌کنه… داغ کرد دیگه. نشون نمی‌ده، شرمنده. فیلمش هم سالمه ها… البته تهِ فیلمه، چیزیش نمونده. همه‌اش این‌قدر مونده. اینجا رضاموتوری چاق…»

- داماد: «نه آقایدالله. صبر می‌کنیم. داغ کرده، خُنک می‌شه.» - یدالله: «بابا چاق… مهمه. باید بگم پسرخاله!» - داماد: «نه صبر می‌کنیم.» ولی یدالله پرروتر از این حرف‌ها می‌گوید: «اینجا چاقو می‌خوره؛ ممّدالکی…» - عروس: «آقایدالله! تو رو خدا تعریف نکن، فیلم خراب می‌شه…»

- یدالله: «حوصله کن عروس خانم! همه‌ش این‌قدر مونده دیگه… رضاموتوری اینجا چاقو می‌خوره، ممّدالکی اینا و دار و دسته‌اش، پول‌ها رو ورمی‌دارن، جلو در سینما، پلیس‌ها می‌یان ممّدالکی و دار و دسته‌اش رو می‌گیرن. رضاموتوری هم زخمی و نادون از پله‌ها می‌یاد پایین. تو خیابون‌ها، با ماشین‌ها…»

× وقتی آقایدالله روی سفره دارد می‌رقصد، ناگهان صدای مهیب برخورد چیزی با چیزی دیگر می‌آید. - صدیقه: «صدای چی بود؟» - مادر: «بیا برو ببین چه خبره…» - یدالله: «من برم؟» - مادر: «پس کی بره؟» صدای مهیبی که همه‌ی همسایه‌ها را از سر سفره به بیرون خانه کشاند، صدای برخورد ماشین شهرداری با دیوار خانه بود.

مرد اول می‌گوید: «اِ اِ اِ اِ! ببین چی کار کرد…» - مرد دوم: «بابا ماشین. ترمزش خوب ایراد داشت...» - مرد اول: «زدی خونه‌ی مردم رو داغون کردی که! چی جواب بدم الآن؟ بپرین پایین…» - مرد دوم: «بیاین این آجر ماجرها رو جمع کنین ببرین…» - یدالله: «مرد حسابی چی کار کردی؟ خوبه‌خرابم کردی…» - مرد اول: «چهار تا آجر ریخته زمین…» - یدالله: «آخه ما چی کار کنیم؟ سروصدا راه می‌اندازین، ایراد نداره. خونه‌خرابم کردین… بابا ما مهمون داریم، مریض داریم آخه.»

- دکتر: «مسئله‌ای نیست. زنگ می‌زنیم 110 الآن می‌یاد خسارت تعیین می‌کنه.» - یدالله: «110 چی‌یه آخه؟» - مرد اول: «خُب چی کار کنم؟ می‌خواستی کوچه‌ات رو گشاد کنی؟» - یدالله: «گشاد؟ فحش می‌دی؟»!

یدالله به مرد اول حمله می‌کند و دعوا شروع می‌شود. بقیه‌ی مردم هم در راه جداکردنِ این دو، با هم دعوا می‌کنند. از دکتر و مادر و یوسف گرفته تا ممّدآقا و بقیه‌ی اهالی محل! بعد، یدالله را می‌برند خانه و لباس‌اش را تنش می‌کنند. وقتی می‌رود تو، گوشه‌ای ولو می‌شود.

مادر می‌گوید: «آخه تو، بیخودی چرا خودت رو عصبانی می‌کنی؟ این‌ها کار امشب‌شون نیست که. هر شب همین برنامه است… پاشو بخور.» و آبی که نمک تویش ریخته را به‌اش می‌دهد. یدالله هم بلند می‌شود و می‌خورد و می‌گوید: «بالاخره من هم باید یه خودی نشون بدم… همینجوری که نمیشه که…» - مادر: «آهان. همین. پس بگو می‌خواستی آرتیست‌بازی دربیاری…»

- دکتر: «آقایدالله بذار ببینم چی شده؟» - مادر: «این شکسته دیگه اینجا…» - یدالله: «آی آی یواش. دکتر یواش.» - دکتر: «چیزی نیست. یه زخم کوچیکه… یه خورده از این…» - مادر: «دواگلی می‌زنم.» - دکتر: «بتادین. بله…» - یوسف: «بابا مگه نمی‌گم دست به چیزی نزنین. من و دکتر قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو تمیز به شما تحویل بدیم. مگه نه دکتر؟»

- دکتر: «بله؟» - یوسف: «می‌گم قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو بشوریم… تو قول بده.» - دکتر: «بله می‌شوریم. خواهش می‌کنم. آشغال‌هاش رو اول جمع کنیم.» - مادر: «بابا تو رو خدا زحمت نکشین. همه به اندازه‌ی کافی کار کردین… خودم جمع می‌کنم.» - داماد: «شوکت جان! مگه نگفتم باید بریم… پاشو دیگه. خاله جون! با اجازه‌تون ما دیگه زحمت رو کم می‌کنیم.»

 

10- همسایه‌ها: که علاوه بر خودشان، روابط‌شان هم مثل موجوداتِ زنده با هم رابطه دارند.

- مش مریم: «آمدم! آمدم!» - صدیقه: «مش مریم! کجایی تو؟» - مش مریم: «سیب‌زمینی، پیاز، گوجه فرنگی، فلفل سبز.» - مادر: «دستت درد نکنه. تو چه بلایی مش مریم! برو بذارش رو تخت.»

- اخوان: «پس این تخت‌ها چی شد؟» - صدیقه: «الآن میاره. بابا یوسف کجا موندی؟» - دکتر: «شاید خوابش برده!» یوسف منقل را دستش گرفته و امیر بادبزن‌ها و سیخ‌ها را با ادابازی دارد می‌آورد. - اخوان: «اون دیس رو بدین به من.» - صدیقه: «یَخ‌ش وا شده، نه؟» - اخوان: «بـــلــه. حسابی.» - امیر: «این‌ها رو کجا بذارم؟» پای امیر به پای صدیقه می‌خورَد. - امیر: «هِــ!» صدیقه پسِ گردن‌اش می‌زند!

- مادر: «بادبزن‌ش رو بذار اونجا. این مرغ‌ها کم نیست؟» - اخوان: «نه! کوچیک‌کوچیک می‌کنیم می‌رسه.» - مادر: «آخه مگه چند تا سیخ می‌شه؟» - صدیقه: «نگران نباش عفّت خانم درست می‌شه.» صدای زنگِ در می‌آید. - مادر: «کی‌یه این وقتِ شب؟» - اخوان: «فقط یه تختِ دیگه دارین؟» - مادر: «نه همین رو، همین رو داشتم دیگه.» - صدیقه: «من دارم. الآن می‌گم یوسف بیاره.»

دوربین از صدیقه به سمت یوسف حرکت می‌کند. یوسف ایستاده خوابش برده! - صدیقه: «یوسف؟ چرا اینجا وایستادی؟» - یوسف: «داشتم فکر می‌کردم. این رو کجا بذارم؟» دکتر نگاهی باخنده به یوسف می‌کند. صدیقه هم خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «بذارش همون‌جا. قربونِ دستت بی‌زحمت اون تختِ گوشت هم از تو اتاق بیار.» اعصابِ یوسف خُرد می‌شود و می‌گوید: «خُب از اول می‌گفتی من این همه راه برنگردم دیگه!»

- دکتر: «من این رو نصف‌ش کنم، کافی‌یه دیگه؟» - مادر: «بله. خیلی خوبه.» - صدیقه: «اِوا! عفّت خانم. وا می‌رن ها!» - مادر: «نه بابا! این‌قدر این‌قدر می‌کنیم همه یکی یه ظرف… خُب…» - دکتر: «شش تیکه‌ش کنم!» - مادر: «نه دیگه. اون قیمه، [خنده‌ی جمع!] چی‌یه؟، قیمه‌ماهی میشه. دو تیکه‌ش کن، آردش رو زیاد می‌زنیم، وا نره!»

- دکتر: «چشب.» با خنده دو تیکه‌اش می‌کند!

× بعد از اینکه دکتر به یوسف می‌گوید: «شما برو همون منقل‌ت رو راه بنداز. برو عزیزم.»، یوسف می‌رود و همان منقل‌ش را راه می‌اندازد. ممّدآقا (رامین پرچمی) دارد آواز می‌خواند. عفّت خانم دارد چاقو را تیز می‌کند. گربه‌ی نامرد هم یک گوشه‌ای برای خودش خوابیده. مش مریم سر می‌رسد. با انگشت، گوشت‌ها را نشان می‌دهد و می‌پرسد: «این‌ها چند تیکه میشه؟ برای چند نفره؟» - مادر: «این چون مرغ‌هاش بزرگه، خدا رو شکر غذای دیگه هم هست، برای 20 نفر بسّه.»

دکتر هم سرمی‌رسد و ماهی‌ها را می‌آورد. مش مریم متعجب است و انگشت‌ش همین‌طور روی هوا است. - دکتر: «ماهی‌ها آماده است… بفرمایید.» - مادر: «آها. خیلی خوب شد. بذارش همون‌جا. کاش اون تیکه بزرگ‌هاش رو از اینجا خُرد می‌کردی.» مش مریم هِی انگشت‌ش را این‌ور، آن‌ور می‌کند و ماهی و گوشت را نشان می‌دهد! - دکتر: «چشب.» - صدیقه: «مش مریم. بیا کمک کن این پیازها رو پوست بــِکــَن.»

مش مریم می‌رود. دوربین یوسف را نشان می‌دهد. - صدیقه: «یوسف اون منقل رو بذار کنار. حالا زوده، نمی‌خواد روشن کنی. پاشو بیا اینجا به خانم اخوان کمک کن.» یوسف بلند می‌شود به سمتِ آن‌ها می‌رود.

- اخوان: «پس من می‌رم یه ماهی‌تابه‌ی بزرگ بیارم.» - صدیقه: «دست‌تون درد نکنه.» - مش مریم: «یادِ شبِ عروسی‌م افتادم. [تازه معلوم می‌شود چرا مش مریم این‌قدر متعجب شده!] عینِ امشب بود. [البته، نه درست عینِ امشب!] یه عالمه غذا…» - یوسف: «مگه تو عروس هم شدی؟ من واقعاً باور نمی‌کنم.» - مش مریم: «پس چه؟»

× بخش پایانیِ حضور موتورسوار [همان تمایلِ فیلمِ سنتوری!] به این‌جا ختم می‌شود:

- دکتر: «شما به یه آرام‌بخش احتیاج دارین! هه…» - یدالله: «برو باباجون… برو نوکرتم… برو قربونت برم… شر نشو. برو پی کارت…» - موتوری: «تو دیگه چی می‌گی چلغوز؟» - یدالله: «اِ… چلغوز باباته سیرابی. وایسا ببینم.» - دکتر: «ولش کن. آقایدالله، آقایدالله.» - بهاره: «بابا تو رو خدا جواب‌ش رو نده. اَه!»

ناگهان مهرداد و مش مریم از سمت چپ، یوسف و امیر از سمت راست با موتورشان سرمی‌رسند. موتورسوار هم جلوی ماشین است و سرعتِ ماشین، پایین است. موتوری‌یه هم تعجب می‌کند و می‌گوید: «این‌ها دیگه کجا بودن؟»

مش مریم فحش‌های مختلفی نثار طرف می‌کند که متأسفانه قادر به تشخیص‌شان نشدم. احتمالاً فحش‌هایش هم فحش‌های روستای خودشان است! یوسف هم همین‌کار را می‌کند که این‌بار متوجه‌اش شدم ولی گفتن ندارد! در‌ آخر هم ضربه‌ای به کله‌ی موتورسوار، نثار می‌کند و موتورسوار هم سرعتش را زیاد می‌کند و گازش را می‌گیرد و می‌رود. و بعد آن تصادف اتفاق می‌افتد و در ادامه هم پایین و بالاکشیدن شیشه‌ی خودرو و کم و زیادکردنِ سرعتِ ماشین!

× برای پذیرش عفّت خانم در بیمارستان هم مراسمی شکل می‌گیرد به این شکل که ابتدا خانم مسئول پذیرش صورت‌حسابِ بیمار را [!] به جناب سرهنگ می‌دهد. 10000 تومان. بعد یدالله می‌گوید: «پسرخاله بده من خودم حساب می‌کنم.» و بعد دکتر و داماد و یوسف هم شبیه این جمله را می‌گویند. سپس همه‌شان دست توی جیبشان می‌کنند و پولی که دارند را درمی‌آورند! مش مریم هم از فضولی مرده، هِی بپربپر می‌کند تا ببیند آن پشت چه خبر است. وقتی نمی‌تواند ببیند، می‌رود آن کنار، پیش دکتر و بالاخره می‌فهمد!

پول دکتر و جناب سرهنگ که تحویلِ خانم داده می‌شود، معلوم می‌شود 3250 تومان کم است. بعد یدالله و یوسف و مش مریم هم پول‌هایشان را می‌دهند. و دوباره شمرده می‌شود. خانم می‌گوید: «50 تومن دیگه کمه!» - دکتر: «50 تومن هم دیگه تخفیف بدین دیگه! همکاریم...» یدالله از بهاره و عروس خانم و بقیه سؤال می‌کند... ناگهان امیر بلند داد می‌زند: «صبر کنید. صبر کنید.» ... 50‌تومان را از جیبش در می‌آورد و می‌گوید: «بینگو!» یک‌بار دیگر، مشکلی دیگر حل می‌شود!

 

11- گنج توی حفره: بعد از جراحی پرهیجانِ ماهیِ بهاره، بی‌هیچ حرفی می‌رسیم به چیدن سفره و مراسم پلوخوری و… . امّا درواقع این‌طور نیست. این وسط یک اکتشاف تازه توی حفره، پیداکردنِ گنج، شناختنِ یکدیگر، یافتنِ مترو و خیلی چیزهای دیگر اتفاق می‌افتد که حتا از مراسم پلوخوری هم مهم‌تر است. جایی که معلوم می‌شود مهمان‌های مامان هم دقیقاً مثلِ خود آن‌ها هستند.

مش مریم از داخلِ خانه‌اش برای همسایه‌ها و مهمانان شربت می‌آورد. عروس و داماد و دکتر و یوسف و صدیقه و بهاره و امیر هم هستند.

- داماد: «از قرار معلوم شما پزشکی می‌خونین…» - دکتر: «پزشکی که نه! من درواقع سالِ دومِ داروسازی‌ام. جراحی رو هم دیگه…» مش مریم به داماد شربت تعارف می‌کند. - داماد: «خیلی ممنون.» - دکتر: «به به به. دستِ شما درد نکنه. این چی هست؟» - مش مریم: «شربت به لیمو. خودم درست کردم.» - دکتر: «بـَــــه. هیچی!» - بهاره: «مرسی!» - عروس: «دست‌تون درد نکنه.» - بهاره: «دستِ شما درد نکنه.»

مش مریم به صدیقه می‌رسد. چون فقط یکی مانده، صدیقه، یوسف را نشان می‌دهد و مش مریم آن را می‌برد به طرفِ یوسف. - داماد: «ولی عجب خونه‌ی خوبی‌یه ها.» - دکتر: «ای ول!» - داماد: «آدم هیچ‌وقت اینجا دلش نمی‌گیره.» - دکتر: «ای ول!»

- داماد: «راستی! اون قسمت که دیوار فرو ریخته. با اون حفره. اون چی‌یه؟» - دکتر: «نمی‌دونم. از موقعی که اومدم، همین‌جوری بوده. احتمالاً باید یه راهِ مخفی باشه… [به بهاره به نشانه‌ی سؤال نگاه می‌کند.] ها؟» - بهاره: «نمی‌دونم والله.» - داماد: «یعنی شما هیچ‌وقت نرفتین ببینین؟» - بهاره: «نه بابا جناب سرهنگ! اینجا کسی حوصله‌ی اکتشاف نداره.» - داماد: «پس بریم کشفش کنیم.»

امیر: «‌باید با این [چراغ قوه‌ای که از عملِ جراحیِ ماهی به بعد، هنوز دست‌اش است، را نشان می‌دهد.] بریم.» عروس از بهاره می‌پرسد: «بریم؟» - بهاره: «بریم…» - امیر: «اونجا خیلی تاریکه. مش مریم میگه اونجا خونه‌ی اجنه‌هاست!» - صدیقه: «تو کجا می‌ری؟» - بهاره: «بریم آقای دکتر!»

سفر شروع می‌شود؛ یه اکتشاف تازه! - دکتر: «خانم‌ها نمی‌ترسن اون تو؟» - بهاره: «نه خیر هم!» - عروس: «ترس نداره!» - دکتر: «سوسک داره، موش داره، خفّاش داره…» - عروس: «اینجا موش داره؟ من از موش می‌ترسم.» - دکتر: «موش کجا بوده؟! برو برو. معمولاً خونه‌های قدیمی دارن؛ سوسک و خفّاش و…»

بهاره از امیرسؤال می‌کند: «تو اومدی تا حالا اینجا؟» - امیر: «آره اومدم. ولی تا اون نزدیکی‌هاش رفتم. بعداً یه صدای وحشتناکی اومد، من دیگه ترسیدم و رفتم.» - دکتر: «صدای چی بوده؟» - امیر: «یه صدای غرّشِ وحشتناک!» دکتر: «نکنه همون اجنه‌ها بودن که مش مریم می‌گفت؟!» بهاره و عروس خانم و خودِ دکتر می‌خندند!

- داماد: «عجب جائی‌یه ها! اینجا رو هم می‌تونین اجاره بدین.» - بهاره: «بابا بیاین بریم جلوتر شاید یه گنجی چیزی…» - دکتر: «چیزی از بالا احتمالاً افتاد رو سرتون، نترسین، رُتیل‌ه!» بهاره و عروس خانم جیغ می‌کشند! داماد یک چیزی تو همین مایه‌ها می‌گوید: «یه نگاهی دکتر به وضعیت هم بکن ها!» - دکتر: «هیجان لازمه!»

- بهاره: «غاره؟» - دکتر: «اومدیم یه جای دیگه! مواظب باشین! اینجا لیزه ها! بهاره خانم بپّا! امیر دستِ جناب سرهنگ رو گرفتی؟… [چراغ قوه را به سمت آنها می‌گیرد و خودش متوجه می‌شود:] آره. بیا. وَه! یه صندوق اینجاست!» - بهاره: «اَه! گنجه… خدا گنجه!» - دکتر: «خدا کنه گنج [با خنده!] ‌باشه!» - داماد: «دَرش رو وا کن، شاید واقعاً گنج باشه.» - دکتر: «آره.»

- بهاره: «بچه‌ها یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود. [صدایش را بلند می‌کند:] نکنین! یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود…» عروس خانم جیغ می‌کشد! - دکتر: «چی شد؟» - داماد: «چته؟» - بهاره: «چی کار می‌کنی؟! [می‌خندد!] من شوخی کردم!» - عروس: «حمید بیا برگردیم.»

- امیر: «بابا آروم باشین… آروم… هیچ‌کی در این صندوق رو… هیچ‌کی در این صندوق رو باز نمی‌کنه! فهمیدین؟» گردوخاک می‌رود توی چشمش! با دستش چشمش را می‌مالد! - دکتر: «چی‌يه؟ برا چی می‌ترسی؟» - بهاره: «چرا…؟» - دکتر: «اگه توش طلا جواهر هم باشه همین حرف رو می‌زنی؟!» - بهاره: «آهان… نه دیگه! اون‌وقت برمی‌داره!» - دکتر: «چی شد؟ چی رفت تو چشمت؟ بیا جلو…» - امیر: «یه چیزی رفت… هیچ هم نمی‌ترسم! اصلاً می‌خوام خودم بازش کنم…» - دکتر: «بازش کن دیگه.» زور می‌زند، ولی نمی‌شود.

- دکتر: «این‌جوری نیست که امیر!» داماد دست به کار می‌شود. - دکتر: «آهان! ببین… کار رو می‌دن دستِ کاردون!» داماد سعی می‌کند و در باز می‌شود. - دکتر: «اَه! اینجا رو ببین!» - بهاره: «مامانِ من می‌خواسته همه‌ی این‌ها رو بندازه دور ها!»

دکتر نگاتیو فیلم را درمی‌آورد و می‌گوید: «چی‌یه این؟» - امیر: «نمی‌دونم این چی‌یه…» - دکتر: «فیلم سینمایی‌یه!» بهاره هم کلاه‌خودِ شمر که برای تعزیه استفاده می‌شده را می‌گیرد و خندان می‌گوید: «بچه‌ها! این رو… بابام راست می‌گفت، تو تعزیه کار می‌کرد!» - امیر: «معلومه نقشِ شمرون رو داشته!» - دکتر: «شمرون؟!» امیر هم پوستر فیلم رضاموتوری را پیدا می‌کند: «بچه‌ها! رضاموتوری!»

- دکتر: «این عتیقه است ها! کلّی پولشه!» - داماد: «ببریم بدیم بهش بفروشه!» - عروس: «نه خیر! کار درستی نیست. اگه بفهمن در ِ صندوق‌شون رو باز کردیم، حتماً ناراحت می‌شن…» - داماد: «بابا این کلّی پولشه.»

دکتر حرکت می‌کند و جلوتر می‌رود و می‌گوید: «بیرونِ اینجا هم یه راه دیگه است… اِ؟! اون‌ور چی‌یه؟ نگاه کنین یه سوراخه… بیاین بریم بچه‌ها… بیاین. وَه! بیاین اینجا نور هم هست، دیگه چراغ نمی‌خواد…» - داماد: «چه خبره اینجا دکتر؟» دکتر: «اینجا رو… ریلِ قطاره!» - داماد: «قطار؟» - بهاره: «نه بابا! متروئه. قطار رو زمینه.» - دکتر: «عینِ تونلِ زمان می‌مونه!» - امیر: «قطار دیدم، ولی مترو ندیدم!» - دکتر: «بریم یهو مثلاً صد سالِ دیگه!»

از کنار مترو راه می‌روند و کارگران را می‌بینند و سلام علیک می‌کنند و…! برای اینکه بروند آن‌طرف، از چوبِ باریکی استفاده می‌کنند و یکی یکی از روی آن می‌گذرند.

اوّل خود دکتر؛ «نه! خوبه… محکمه. بیاین بیاین، محکمه.» بعد امیر؛ «امیر بیا. بدو بیا. آها… بدو آفرین!» و عروس خانم؛ «عروس خانم ماهره ها! ماشاالله! ماشاالله!» بهاره؛ «بهاره بیا. نترس، نترس. پایین رو نگاه نکن! من رو نگاه کن. بیا… آها… آها!» در آخر از کارگرها تشکر می‌کند: «آقا دستِ شما درد نکنه!» و خداحافظی.

به سمت پله‌های خروجی حرکت می‌کنند… - دکتر: «از این‌ور بریم بالا…» دکتر از وجود این پله‌ها تعجب می‌کند، سرش را می‌خارند و می‌گوید: «مگه اومدیم پایین؟!» - بهاره: «آره دیگه!»

× مادر و خانم اخوان دارند سفره‌ها را پهن می‌کنند. خانم اخوان: «حالا ظرف و ظروفت کامله؟» - مادر: «بله. یه شش تا… نمی‌دونم حالا. چندتاش رو… نمی‌دونم. ولی یه سرویسِ چینیِ گلِ سرخی دارم. که از ترس بچه‌ها که نشکونن، قائم کردم توی کمد. مالِ جهیزیه‌ام بوده. فقط برای مهمون درمی‌آرم.»

- خانم اخوان: «لیوان چی؟ یه ده – پونزده‌تایی لازم داریم ها!» - مادر: «اون‌ها رو از صدیقه‌جون می‌گیرم. آخه نمی‌دونم این بهاره، این‌ها رو کجا ورداشت برد؟ دلم شور می‌زنه…» - خانم اخوان: «نگران نباش! الآن‌ها پیداشون می‌شه.» - مادر: «یه دونه برای اونجا، یکی هم برا اینجا می‌آرم…» منظورش زیرانداز است… - خانم اخوان: «بله.»

× یوسف دارد دوغ را توی پارچ می‌ریزد. زنگ در را می‌شنود. نگاهی می‌کند و می‌رود تا در را باز کند… می‌گوید: «بابا اومدم دیگه. دیگه از این تندتر؟ ... اِ… شماها کجا بودین؟ چرا کله‌تون عینِ پشمک شده؟ نکنه رفته بودین سر ِ این ساختمون رو‌به‌روئی‌یه کمک؟» - امیر: «نه آقا یوسف… رفته بودیم مترو. اون سوراخه رو می‌بینی؟ دیوار سوراخه؟ یه راه مترو داره…»

- بهاره: «برین کنار ببینم این ماهیِ من چی شد؟» - دکتر: «ماهی‌یه چی شد راستی؟ زنده است؟» - یوسف: «حالش خوبه. من بهش سر زدم. حالش از من هم بهتره.» - بهاره: «سلام. الهی قربونت برم. فکر کنم یه ذره درد داره…» - یوسف: «بابا حالش خوبه. اگه درد داشت که این‌قدر تکون نمی‌خورد!» - دکتر: «چطوره؟ زنده است؟…» - داماد: «به به! این هم از ماهی…»

- یوسف: «حالا از آقای دکتر خواهش می‌کنیم بعد از شام، یه آمپول مُسکّنی چیزی هم بهش تزریق کنن!» - دکتر: «آقای دکتر دیگه بااجازه‌تون باید بره درس بخونه… بااجازه‌تون.» عروس سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. بهاره قیافه می‌گیرد. یوسف می‌گوید: «آقای دکتر یکی از اون مُسکّن‌هات رو بیار دیگه. این ماهی بدبخت چه گناهی کرده؟»

مادر سرمی‌رسد و بهاره را صدا می‌زند. عروس می‌گوید: «شرمنده خاله جون! شما رو با این همه کار تنها گذاشتیم و رفتیم.» - مادر: «اختیار دارین. خوب کاری کردین. حالا خوش گذشت؟» - عروس: «جای شما خالی…» - مادر: «قربان شما.»

- داماد: «جای شما خالی! حتماً یه بار با آقایدالله و بچه‌ها برین ببینین. خونه‌تون چه تونلی داره! یه راست می‌خوره به ایستگاه مترو.» - مادر: «آها…» - داماد: «حیف که بار آخرمونه، وگرنه از همین تو سوار مترو می‌شدیم.» - مادر: «خیلی حیف شد. آره.» - یوسف: «حتماً دیگه بلیط هم نمی‌خواست دیگه… همین‌طوری مجانی می‌رفتین!» - داماد: «مجانیِ مجانی.» - مادر: «بفرمایین دیگه. خیلی سرپا وایستادین. برین استراحت کنین.»

- بهاره: «چی‌یه؟» - مادر: «تو خجالت نمی‌کشی می‌ذاری میری؟» - بهاره: «همه‌ی کارها رو همسایه‌ها به جای تو کردن! مثلاً دختر دارم. یه سفره ننداختی!» - بهاره: «همه‌ی کارها رو کردن دیگه… مامان من درس دارم.» - مادر: «این‌جوری؟ آخه دختر می‌ذاره میره اینجور جاها؟» - بهاره: «مگه من بردمشون؟ خودشون خواستن. اون جناب سرهنگ بود، آقای دکتر بود، امیر هم بود. فقط به من شما حرف بزن…» - مادر: «با این خودسری‌هات هم من تکلیفت رو روشن می‌کنم. دیگه حق نداری راه بیفتی بری این‌ور اون‌ور.»

× × ×

مطمئناً هیچ‌کدام از شخصیت‌های مهمان مامان [حالا چه فیلم و چه سریال] فرصتِ فکرکردن به گنج واقعی را پیدا نخواهد کرد. چون به‌قولِ بهاره «اینجا کسی حوصله‌ی اکتشاف نداره». چون توی این خانه کسی به این چیزها فکر نمی‌کند. اصلاً مطمئن نیستم کسی به چیزی فکر کند. [خُب البته به‌جز به حرفِ مردم] چون همه سخت مشغول‌اند و هیچ‌وقت وقت ندارند.

چون همه‌اش همه‌شان مشغولِ لذت‌بردن از خود زندگی هستند، دیگر وقت نمی‌کنند برای «این» زندگی، برنامه‌ریزی کنند یا به روش‌اش فکر کنند. فقط گاهی، مثلاً توی جایی مثلِ بیمارستان، تازه یاد بدبختی‌های‌شان می‌افتند و افسوس گذر عمر گران را می‌خورند. ولی وقتی توی خونه‌شان هستند، هیچ‌چیز را با موزیکِ «عمر گران می‌گذرد خواهی نخواهی» عوض نمی‌کنند! یا کمی بعد از این «حالا امروز که گذشت؛ فردا چی؟!» سرخوشی‌شان گل می‌کند و سعی می‌کنند یکی از شخصیت‌های‌شان را بازی کنند و خلاصه خوش بگذرانند!

که خوشبختانه همه‌اش بساط رقص و موسیقی‌شان به راه است. و هر کدام با یک چیزی خوش‌اند. یکی‌شان با سینما حال می‌کند و دیگری عاشقِ آشپزی است. یکی با ماهیِ قرمزِ کوچک‌اش خوش است و یکی دیگر با مرغ و خروس‌هایش. یکی هم خرابِ رفیق است و حاضر است برای این رفاقت، همه‌چیز بدهد [در عینِ حال بدش نمی‌آید ظرف‌ها را هم بشورد و بارها روی این تأکید می‌کند. اشکالی ندارد؛ لابد به‌اش حال می‌دهد دیگر.]، یکی هم عاشق کشف است و اهلِ درمان‌کردن.

هر کسی با هر علاقه‌ای، توی این خانه زندگی می‌کند و اتفاقاً علایق‌اش را با دیگران هم به اشتراک می‌گذارد و چیزهایی که دارد، به درد بقیه هم می‌خورد. همان‌طور که عروس و داماد هم رضاموتوری می‌بینند، مرغ و خروس‌های مش مریم هم به درد شام می‌خورند. دانش صدیقه توی غذادرست‌کردن، به کار می‌آید و تجربه‌ی دکتر توی بیماری‌ها و زخم‌ها. دکتری که خودش از همه سالم‌تر و سرخوش‌تر است و به همین خاطر است که راحت‌تر می‌تواند همه را خوب کند، همه را نجات دهد، به همه هیجان بدهد و برای همه‌ی دنیا واکسنِ ضدّ اضطراب و بدبختی بسازد.

گنج واقعی هم همین است. همین شادی... همین سرخوشی... همین بی‌خیالی... واقعاً هم. گور بابای تحلیل و نقد و فکر و سریال و فیلم و مجله و هر چی که فکرش را بکنید. زندگی را عشق است... عشق، را عشق است... همین‌که همدیگر را داریم، همین‌که هنوز چیزهایی هست که بتوانیم دوست داشته باشیم، همین‌که بلدیم چطور از زندگی لذت ببریم، کافی است. یکی با فیلم‌ساختن لذت می‌برد، یکی با نقدنوشتن. فرقی نمی‌کند. مهم این است که بلد باشد چطور با آن، زندگی شادی داشته باشد. گنج اصلی «مهمان مامان» هم همین است.

نظر شما

 استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است

   

نظرات شما