صفحه اول سایت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرچشمه های فانتزی در هفت گنبد نظامی

ابوذر کریمی

  

1. مقدمه

اگر در سنت ادبيات مكتوب فارسي، خواجوي كرماني را خيال پردازترين شاعر قصه‌گو در نظر بگيريم، بي‌شك نظامي پس از خواجو، بدين لحاظ در جايگاه بعدي قرار مي‌گيرد. تصاوير فانتاستيك ارائه شده از سوي نظامي در منظومه‌ «هفت‌پيكر»، الگوهاي خلّاقه‌ كاربردي و زيباي پرشماري از فانتزي بومي ايراني به دست مي‌دهد. منظومه‌ «هفت‌پيكر» به لحاظ ساختاري از دو بخش مجزا تشكيل مي‌شود كه نخستين آن داستان بهرام يا بهرام‌نامه است. در درون اين روايت، روايت مبسوطي تحت عنوان «هفت گنبد» روايت مي‌شود كه سرشار از جلوه‌هاي مخيّل و فانتاستيك است. منظور اين مقاله، معرفي جلوه‌ها و ساختارهاي فانتزي در داستان «هفت‌گنبد» است. البته بايد در نظر داشت قصه‌هايي كه نظامي روايت مي‌كند، براي كودكان نگاشته نشده است، اما جلوه‌هاي فانتزي در آن، همگي دستمايه‌هايي زنده و كارآمد در اختيار نويسنده‌ كودك و نوجوان قرار مي‌دهد.

اين اشاره بي‌مناسبت نمي‌نمايد كه هفت داستاني كه در هفت گنبد روايت مي‌شود، مشتركات بسياري با بن‌مايه‌هاي داستاني ادبيات گوتيك اروپا دارد. هنگامه‌ حيات نظامي (530 ـ 614 هـ . ق) با ندكي تسامح، همزمان با دكامرون (دهگانه) بوكاچيو است و در مقام مقايسه، اگر هفت گنبد با هپتامرون (هفت‌گانه)‌هاي قرون وسطايي اروپا مقايسه شود، گام‌هاي بسياري از آن ادبيات پيش است؛ علاوه بر اين كه مشتركاتي نظير روايات داستاني مبتني بر آموزه‌هاي ديني و اخلاقي، خشونت‌آميز بودن صحنه‌هاي داستاني و خيال‌پردازي غني با ادبيات گوتيك اروپا دارد. چنان‌كه بر اهل فن آشكار است، فانتزي‌هاي مشهور غرب در عرصه‌ ادبيات مكتوب، كاميك استريپ، انيميشين و فيلم كه براي كودكان ساخته و پرداخته شده است، از تعديل و به كارگيري ساختارهاي ادبيات گوتيك پديد آمده‌اند: هري پاتر، سوپرمن، ارباب حلقه‌ها، مرد عنكبوتي و… مي‌توان گفت وقت آن رسيده است كه از بازيابي الگوهاي فانتزي كهن نظير هفت گنبد، براي ادبيات كودك و نوجوان خود طرفي ببنديم.

از ميان هفت داستاني كه در هفت گنبد روايت مي‌شود، داستان‌هاي گنبد سياه، گنبد سرخ و گنبد پيروزه رنگ غناي فانتاستيك بيشتري دارند. داستان‌هاي گنبد سبز و گنبد زرد تقريباً از عناصر فانتزي بي‌بهره‌اند. داستان گنبد صندلي، داستان مشهور خير و شر است كه در افسانه‌هاي صبحي، تحت عنوان مرد و نامرد بازنويسي شده است. گنبد هفتم كه گنبد سپيد است بيش از آن كه به گونه‌ فانتزي متعلق باشد، به گونه‌‌ كمدي نزديك است؛ كامجويي دو دلداده در اين داستان، هر بار با اتفاقي كاملاً تصادفي و مضحك به مشكل برمي‌خورد تا عاقبت آن دو با يكديگر ازدواج كنند (چيزي شبيه كمدي‌هاي وايلدري).

داستان هفت گنبد پيرو يك روايت مادر است كه در درون آن هفت روايت مجزا شكل مي‌گيرد. الگوي هفت مرحله‌‌اي در فانتزي‌هايي نظير افسانه‌هاي پريان يا اساطير، همواره گوياي نوعي ساختار مدور و بازگردنده است. پايان چرخة هفت مرحله‌اي يك داستان، در حقيقت آغاز اعلام نشدة چرخه‌اي ديگر از ماجرايي ديگر است. پيوندي كه نظامي ميان هفت گنبد با رنگ‌ها و روزهاي هفته ايجاد كرده است، علاوه بر بُعد خلاقه‌اي كه در قصه‌گويي دارد، نمايانگر عينيت بخشيدن به چرخه‌ هفت مرحله‌اي است. هنگامي كه آخرين قصه در روز آدينه روايت مي‌شود، مخاطب مي‌داند كه شنبه‌ ديگر داستاني ديگر در كار است و هر هفته هفت، قصه در هفت گنبد براي بهرام روايت خواهد شد. پيوند عدد هفت با مفهوم بي‌نهايت، در ساختار مدور قصه‌هاي هفت مرحله‌اي خود را نشان مي‌دهد.

عدد هفت همواره در فرهنگ‌هاي مختلف، پيوندي عميق با امر قدسي و عرفاني دارد. در اين جا خاصيت اندرزگونه و عبرت‌آموز داستان‌ها، با اين ساختار پيوند خورده است. به تعبير ارنست كاسيرر، گرچه تقدس عدد هفت از كهن‌ترين گهواره‌ فرهنگ بشري در بين النهرين به همه‌ جهات ساطع شده است اما عدد هفت حتي در جاهايي مقدس شمرده مي‌شود كه براي تأثير فرهنگ بابلي ـ آشوري در آن جا دليلي و مدركي در دست نيست و احتمال چنين تأثيري وجود ندارد. در فلسفه‌ يوناني نيز اعتقاد به خصلت عرفاني ـ ديني عدد هفت مشهود است. در قطعه‌اي كه منسوب به فيلولائوس است، او عدد هفت را به آتنه‌ باكره كه از مادري زاده نشده است، تشبيه مي‌كند: «زيرا عدد هفت فرمانروا و آموزگار همه است؛ عدد هفت، خداست، يكتايي است كه هميشه وجود داشته و در سكون است، خودش به خودش ماننده است و از ديگران متمايز و متفاوت است.» در قرون وسطاي مسيحي نيز آباي كليسا، عدد هفت را عددي كامل و جامع و عددي جهان‌شمول و مطلق مي‌شناختند. ]كاسيرر 1378: 233[

 

2. قصه‌ هفت گنبد

داستان هفت‌گنبد، از ميانه‌ منظومه‌ بهرام‌نامه يا هفت‌پيكر آغاز مي‌شود. بهرام ساساني ـ كه اين منظومه يكسر درباره‌ اوست ـ پادشاهان هفت اقليم را براي خواستگاري دختران شان خطاب قرار مي‌دهد و هر پادشاه به طوع و رغبت و بي هيچ چون و چرا دختر خود را به او مي‌دهد. نخستين دختر را از نژاد كياني ايران طلب مي‌كند كه دختري است از پدري درگذشته كه هزار برابر ديگر دختران خواسته‌هايش را برآورده مي‌كند. پيكي به خاقان چين مي‌فرستد با پيامي آميخته از دوستي و تهديد كه خاقان دخترش را با خزانه و تاج و هفت سال خراج حكومت چين به وي دهد و خاقان چنين مي‌كند. لشكري را عازم روم مي‌كند و آتشي در آن ملك مي‌افكند كه قيصر روم از بيم، دختر خود را با عذرخواهي براي حرم‌سراي بهرام روانه مي‌كند. پيكي ديگر را روانه‌ پادشاه مغرب (مراكش) مي‌كند و دختر پادشاه مغرب را نيز به علاوه‌ طلاي ناب مغربي و تاج و تخت پادشاه مغرب صاحب مي‌شود. هم چنين با تدبير خود، شاهزاده‌ هندوستان و خوارزم را نيز به كابين مي‌آورد. آخرين پيك را نيز به سقلاب (سرزميني از آن قوم اسلاو شامل چك، اسلواكي و يوگسلاوي سابق) مي‌فرستد و كام خود را از هفت شاهزاده‌ زيبارو برآورده مي‌كند.

بدين مناسبت، بهرام مجلس عيشي برپا مي‌كند (نظامي 67 بيت را در وصف اين بزم هزينه كرده است) كه در اين بزم فردي به نام «شيده»‌نيز مدعوّ است. شيده مهندس و رسّامي است كه بر علوم طبيعي، هندسي و نجوم و نيز بنايي و نقاشي مسلط است و تبحري خاص دارد و نخستين استادش «سنمّار» معروف بوده كه قصر خَورنَق را مهندسي كرده است. هنگامي كه بهرام به وجد مي‌آيد و خرم مي‌شود، شيده با زمين‌بوسي پيش مي‌رود و پيشنهاد مي‌كند كه اكنون كه پادشاه، هفت همسر را برگرفته قادر است بر اساس هفت ستاره‌ فلكي و هفت روز هفته، قصري با هفت گنبد (هفت بخش مجزا) و به هفت رنگ گونه‌گون برسازد كه بهرام در هر گنبد با يكي از هفت همسر خود به خلوت رود. بهرام موافقت مي‌كند و شيده طي دو سال قصر وعده داده شده را آماده مي‌سازد. سپس نظامي بخشي را به برشمردن ويژگي‌هاي هفت گنبد به طور خلاصه اختصاص مي‌دهد و از حيرت بهرام كه هر روز را مي‌تواند در يك گنبد بگذراند، ذكر مي‌كند، اما پيش از رسيدن به قصه‌ گنبد سياه، لحظه‌اي مخاطب را از درون افسانه‌ بهرام بيرون مي‌كشد و به شيوه‌ كه يادآور شيوه‌اي فاصله‌گذاري برشت (Verfremdung آلماني / estrangement انگليسي) است، به خود گوشزد مي‌كند:

گفت افسانه‌هاي مهرانگيز               كه كند گرم شهوتان را تيز

گرچه زين گونه بركشيد حصار           جان نبرد از اجل به آخر كار

اي نظامي، ز گلشني بگريــز            كه گلشن خار گشت و خارش تيز

با چنين ملك از اين دو روزه مقام      عاقبت بين چگونه شد بهرام

 

1ـ2   شنبه / گنبد سياه / دختر پادشاه اقليم اول

روز شنبه، بهرام با جامه‌ سياه به گنبد سياه رفت و به بانوي هندي خود سلام كرد. از بام تا شام با او نشاط و بازي كرد و عودسوزي و عطرسازي كرد. آن‌گاه كه شب فرا رسيد، از بانوي هندي خود خواست كه از دُرج گوهر خود، سخن چون قند را بيرون آورد و سخناني زنانه گويد، چنان‌كه از افسانه، دهان شنونده را آب اندازد و به مست آرزوي خواب بدهد. آن‌گاه بانوي هندي با نگاهي بردوخته بر زمين، لب به سخن‌سرايي گشود. از اين جا نظامي، افسانه را از زبان بانوي هندي نقل مي‌كند:

در خردسالي از خويشاوندان خود شنيدم كه از ميان كدبانوان قصر بهشت، زني زاهد و لطيف سرشت بوده است كه هر ماه با جامه‌اي از حرير سياه به خانة ما مي‌آمد. بارها از او پرسيدند كه به دليل كدام ترس و بيم، تو كه به تن چون نقره‌ گداخته‌اي، خود را در لباس سياه پوشانده‌اي؟ سرانجام، روزي زن پاسخ اين پرسش را داد و راز آن را گشود. من كنيز پادشاهي بودم كه اكنون مرده است، اما از او خشنودم. توصيف زن از پادشاه گوياي آن است كه پادشاهي عادل بوده است. اين پادشاه بسيار مهمان دوست بود و روزي مهماني برايش رسيد. پادشاه به نحو احسن از مهمان خود پذيرايي كرد و از مهمان خواست كه حكايت زندگي خود را بگويد. مهمان نيز از شگفتي‌هايي كه ديده و شنيده بود، براي پادشاه گفت. از آن روز، پادشاه براي مدتي ناپديد شد، چنان‌كه هيچ خبري از وي باز نيامد. سرانجام، روزي بازگشت و قبا و كلاه و پيراهني سياه پوشيده بود. از آن پس، پادشاه جامه‌ سياه را از تن به در نكرد و به همين سبب وي را «شاه سياه پوشان» ناميدند.

شبي كه نزد پادشاه بودم، علت را پرسيدم. پادشاه غمگين بود و از نامردمي ايام گلايه مي‌كرد. آن‌گاه داستان سياه‌پوشي خو.د را نقل كرد. گفت: روزي غريبي نزد من آمد؛ زيرا مي‌دانست كه فردي مهمان‌نواز هستم. او كفش و دستار و جامه‌اي سياه داشت. از او پرسيدم كه چرا سياه پوشيده‌اي؟ گفت: از اين سخن بگذر. پس از اصرار بسيار، گفت كه شهري در ولايت چين است كه تمامي مردم آن با چهره‌هايي چون ماه سپيد، در تمامي ايام سال عزادار و سياه‌پوش‌اند و هر كس باده‌اي از آن شهر بنوشد تا ابد سياه‌پوش خواهد شد. بيش از اين سخني نگفت. مدتي در اين باره، پادشاه پرس‌وجو مي‌كند، اما به پاسخ نمي‌رسد و بالاخره روزي شهر و ديار خود را رها مي‌كند و به آن شهر مي‌رود. شهري كه پادشاه مي‌بيند، چيزي شبيه باغ ارم است كه در آن مردم به تن مانند شير سپيدند، اما در جامه‌هايي سياه خود را پوشانده‌اند. راز سياه‌پوشي مردم شهر را مي‌پرسد و تا يك سال پاسخي نمي‌يابد. پس از يك سال، با مردي قصاب دوست مي‌شود و به شاگردي او كمر مي‌بندد و برايش هداياي گران بها مي‌برد. قصاب پادشاه را ميهمان مي‌كند، اما بر سر سفره‌ رنگين او جز شرابي كه وصف آن رفت، هر چيزي يافت مي‌شود. قصاب در آن ميهماني از پادشاه مي‌پرسد كه چگونه مي‌تواند از دين او خارج شود؟ پادشاه مجدداً گوهرهاي گران بها براي قصاب مي‌آورد. قصاب حيرت‌زده از پادشاه مي‌خواهد كه هرچه مي‌خواهد، به ازاي الطاف خود طلب كند، وگرنه هداياي خود را پس بگيرد. پادشاه فرصت را مغتنم مي‌شمارد و راز سياه‌پوشي مردم آن شهر را از قصاب مي‌پرسد. قصاب مي‌گويد وقت آن رسيده است كه پادشاه آن چه را مي‌خواهد، ببيند. شبانه از خانه خارج مي‌شود و پادشاه به دنبال وي مي‌رود. قصاب، پادشاه را به خرابه‌اي مي‌برد و از كلبه‌ي ويراني در آن خرابه سبدي بيرون مي‌آورد كه دور تا دور سبد با ريسماني بسته شده است، چنان‌كه ماري گرد سبد چنبره زده باشد. از پادشاه مي‌خواهد كه در سبد بنشيند تا راز سياه پوشي زمين و آسمان را دريابد.

پادشاه در سبد مي‌نشيند و سبد به شكل پرنده‌اي در مي‌آيد و به آسمان مي‌رود. ريسمان گرد گردن پادشاه مي‌پيچد و هرچه سبد بالاتر مي‌رود، فشار بيشتر بر گردن او مي‌آورد، تا آن كه گره ريسمان محكم مي‌شود و پادشاه در ميان زمين و آسمان معلق مي‌ماند. او از كرده‌ خود پشيمان مي‌شود و فرياد و فغان مي‌كند، اما صدايش به جايي نمي‌رسد. مدتي در اين حال مي‌ماند تا اين كه پرنده‌اي عظيم الجثه، با پر و بالي مانند شاخ و برگ درخت و پاهايي مانند پايه‌ تخت، از راه مي‌رسد. اين پرنده منقاري چون ستوني كشيده دارد، چنان كه در ميان كوه بيستون غاري گشوده شده باشد. پرنده‌ عظيم بر پشت پادشاه مي‌نشيند و پادشاه پس از ترديدي چند، پاي پرنده را مي‌گيرد. پرنده بر مي‌خيزد و پادشاه را چون باد، بالاتر مي‌برد. از ابتداي روز تا ظهر، پرنده و پادشاه مسيري را در آسمان طي مي‌كنند و سرانجام پرنده تصميم به فرود مي‌گيرد و در نزديكي زمين، پادشاه پاي پرنده را رها مي‌كند و روي گِلي كم‌عمق و روي گياهاني نرم مي‌افتد. مدتي در حال نگراني و در انديشه‌هاي ناخوشايند بر پادشاه مي‌گذرد. هنگامي كه به خود مي‌آيد، خود را در باغي سرسبز مي‌بيند كه تا به حال پاي انسان بدان نرسيده است. جوي آ ب و گل‌هاي رنگارنگ و خوشبو در آن باغ اطراف او را گرفته‌اند و در چشمه‌هاي روان ماهيان زيبا در حركت‌اند. پادشاه تا شب در زير سروي مي‌نشيند و به خواب مي‌رود. صبح هنگام كه بر مي‌خيزد، پس از باراني آرام، پادشاه مي‌بيند كه از هر سو صد هزاران حور با شمع‌هايي در دست و تختي زيبا كه بالاي سر گرفته‌اند، به سوي او مي‌آيند. حوران مي‌آيند، فرشي پهن مي‌كنند، تخت را مي‌نهند و به دلربايي از او سرگرم مي‌شوند. اين ضيافت تا شب هنگام ادامه مي‌يابد. سپس بانويي به غايت زيباتر از تمامي حوران از راه مي‌رسد و روي تخت مي‌نشيند. بانوي زيبا به يكي از حوران مي‌گويد: «گويا از ميان نامحرمان كسي اين جاست. او را به نزد من بياور.» پادشاه را به نزد بانو مي‌برند. بانوي زيبا تقاضاي همنشيني با او را مي‌كند. پادشاه حيرت‌زده جوياي احوال مي‌شود و بانو مجدداً به پادشاه يادآوري مي‌كند كه همه چيز در آن جا از آن اوست و مي‌تواند از مهرباني او بهره‌مند شود. بزمي فراهم مي‌شود و در آن بزم، بانو جز بوسه كامي نصيب پادشاه نمي‌كند، اما يكي از كنيزان را به شبستان پادشاه هديه مي‌كند و آن دو را به قصري مي‌فرستد. شب به صبح مي‌رسد، كنيز قصد گرمابه مي‌كند و اسباب غسل پادشاه را نيز از آبداني فراهم مي‌آورد. پادشاه شست و شو مي‌كند و از قصر بيرون مي‌آيد، اما در آن سبزه‌زار اثري از كنيزان حور كردار و بانوي زيبا نمي‌بيند.

پادشاه، شب به خواب مي‌رود و شب كنيزان و بانوي زيبا از راه مي‌رسند و بزمي نو برپا مي‌كنند. در شب دوم نيز پادشاه قصد كامجويي از بانوي زيبا مي‌كند، اما بيش از شب پيش نصيبي نمي‌برد و بانو، كنيزي را به وي هديه مي‌دهد. شب سوم نيز بر اين منوال مي‌گذرد تا آن جا كه اصرار پادشاه بالا مي‌گيرد. در كشاكش اصرار و انكار پادشاه و بانو، بانو به پادشاه مي‌گويد كه لحظه‌اي چشمش را ببندد تا خواستش برآورده شود. پادشاه چشم  مي‌بندد و باز مي‌كند و خود را در سبد، در كنار خرابه مي‌بيند. قصاب به سوي او مي‌آيد و پادشاه از قصاب جامه‌ي سياه مي‌خواهد. در اين جا قصه‌ زن نيز به پايان مي‌رسد. بدين ترتيب، زني كه كنيز پادشاه بوده است و داستان را از او شنيده است، مي‌گويد:

   در سياهي شكوه دارد ماه                          چتر سلطان از آن كنند سياه

  هيچ رنگي به از سياهي نيست                    داس ماهي چو پشت ماهي نيست

  از جواني بود سيه مويي                             وز سياهي بود جوان‌رويي

  به سياهي ]= مردمك چشم[ بصر جهان بيند    چرگني بر سياه ننشيند

  گرنه سيفور شب سياه شدي                         كي سزاوار مهر ماه شدي؟

پس از آن كه داستان بانوي هندي بهرام به پايان مي‌رسد، بهرام شاد مي‌شود و به راحتي به خواب مي‌رود.

در موشكافي ساختاري روايت در گنبد سياه، بايستي به تودرتويي روايت اشاره كرد. اين ساختار در افسانه‌هاي ايراني يك ويژگي به شمار مي‌رود، اما آن چه هفت گنبد را در اين زمينه چهره‌اي مختص به خود مي‌بخشد، آن است كه راويان به صرف كاركرد روايتگري حضور ندارند، بلكه خود در روايتي كم و بيش پرداخت شده، نقشي جز روايت‌گري دارند. به عبارت ديگر، به جاي تبعيت از الگوي بسيط زير:

A از B از C از D از E شنيد…

] = A از B، B از C، C از D، D از E شنيد…[

از الگوي پرداخته‌تر زير تبعيت مي‌كند:

Aكهx بود]معرفيA [ درمحلy ]معرفي مكانيA [ به‌دليل z  ]تعليل‌داستانيA [ از…

Bكه1x بود]معرفيB [ درمحل1y ]معرفي مكانيB [ به‌دليل 1z    ]تعليل‌داستانيB [ از…

Cكه2x بود]معرفيC [ درمحل2y ]معرفي مكانيC [ به‌دليل 2z    ]تعليل‌داستانيC [ از…

Dكه3x بود]معرفيD [ درمحل3y ]معرفي مكانيD [ به‌دليل 3z   ]تعليل‌داستانيD [ از…

Eكه4x بود]معرفيE [ درمحل4y ]معرفي مكانيE [ به‌دليل 4z    ]تعليل‌داستانيE […

شنيد…

بدين ترتيب، مي‌توان الگوي روايت گنبد سياه را شكلي از نفوذ از پوسته به هسته و بازگشت از آن دانست. اين الگو به لحاظ شكل و تصوير ذهني كه پديد مي‌آورد، از كهن الگوها و نمادهاي مشخصي تبعيت مي‌كند:    

روايت بهرام

روايت بانوي هندي

روايت خويشاوندان بانوي هندي

در كودكي‌اش

روايت زن سياه‌پوش

روايت شاه سياه‌پوشان

روايت ميهمان‌غريب

روايت‌شاه‌سياه‌پوشان و‌قصاب

داستان پادشاه در سبد

و بانوي زيبا

 

سياه، رنگ مقابل سفيد و در ارزش مطلق خود برابر سفيد است؛ زيرا هم سفيد و هم سياه در دو قطب درجات رنگ جاي مي‌گيرند و حكم آخرين حد رنگ‌هاي گرم و سرد را دارند. سياه بنا بر تاري و يا درخشش خود نشانه‌ فقدان و يا تركيب رنگ‌هاست ]فرهنگ نمادها / 3/ 685 كه در اين جا بيشتر به معناي فقدان است [.

سياه از نظر نمادگرايي اغلب به عنوان سرد، منفي، ضدرنگ، تام رنگ‌ها شناخته مي‌شود و در ارتباط با ظلمت نخستين و بي‌تمايزي اوليه است ]همان [. اين بي‌تمايزي در داستان گنبد سياه، بر اين مبنا تحقق مي‌يابد كه نايافتگان بانوي زيبايي كه در باغ بهشت به سر مي‌برد، فراتر از مليت و مقام و نژاد، در يك ناكامي برابرند و بدين معنا همگي به يك ميزان به آرزوي خود دست نيافته‌اند. اين اشارت به اين نكته مي‌كند كه تمايز در نايافته‌ها و ناكامي‌ها از ميان مي‌رمود. «حسن وحيد دستگردي» در بيان مفهوم «هفت اورنگ» كه در شعر نظامي آمده، نوشته است: :«به معني بنات النعش (هفت برادران) و هفت آسمان هر دو آمده و اين جا هفت آسمان مراد است. حكماي قديم رنگ‌ها را هفت رنگ شمرده و هر يكي را منسوب به يكي از سيارات دانسته و سياهي را درجه‌ كمال تمام رنگ‌ها گفته‌اند». ]وحيد دستگردي / هفت پيكر / 181 (پاورقي)[. علاوه بر اين كه نظامي، گنبد سياه را متقارن سياره‌ كيوان آورده كه نشانه‌ عزرائيل، تنظيم كردن، شرق و نيز قضاوت و جهت‌گيري است. ]فرهنگ نمادها، همان‌جا[

افزون بر اين، رنگ‌هاي سياه و قهوه‌اي نماد زمين در نظر گرفته شده است ]همان، 344.[ سياه نماد زمان و سفيد نماد بي‌زماني آمده است. در ضمن، هر آن چه در ارتباط با زمان است، از طريق تضاد سياه و سفيد به بيان نمادين در مي‌آيد؛ از جمله تناوب تيرگي و نور، ضعف و نيرو، خواب و بيداري، به اين دو نماد مربوط مي‌شود و هم چنين، همة رنگ‌هاي متضاد مثل سفيد و سياه، نماد دوگانگي وجود انسان است ]همان، 345 با تصرف[. سياه نشانه‌ نيروهاي شبانه، منفي، پس رونده و رو به خرابي است. گفتني است كه تيرگي محل رشد بذر است، چنان كه يونگ به تأكيد مي‌گويد كه سياه محل جوانه زدن و رشد است؛ سياه، رنگ منشأ است؛ رنگ شروع،  رنگ اشراع، رنگ اختفا و غيبت، مرحلة جوانه زدن، قبل از انفجار نوراني تولد. ]همان[.

هم چنين حيوانات سياه، شوم انگاشته مي‌شوند. يك سگ سياه، باعث مرگ و مير در خانواده مي‌شود. مرغ سياه در جادوگري به كار مي‌رود. سياه به عنوان چشم زخم و دفع شور چشمي به كار مي‌رود. سياه را طبق اصل دفع جادو، با همان درمان باوري به كار مي‌برند و آن را وسيله‌ دخول در زمان مي‌دانند. در ايران، سياه رنگ عزا و سوگواري است. اين رسم بعد از اسلام هم باقي مانده است. تاريخ‌نگار مغربي، مكرّر مي‌گويد، در ميان مسلمانان قديم اسپانيا، سفيد و در ميان مشرقيان، سياه رنگ عزا و سوگواري بوده است. بدين ترتيب، ارتباطي ميان مفاهيم عزا، انتقام و شورش ديده مي‌شود. خليفه‌ عباسي سياه مي‌پوشيد و دستاري سياه مي‌بست. تنها با لباس سياه اجازه‌ ورود به دربار داده مي‌شد. با جامه‌ سياه محترمين به مسجد مي‌رفتند. جامه‌ي شرافت و افتخار سياه بود و هم چنين گنجينه، پارچه و برده‌ تالار پذيرايي بزرگان سياه بود. ]همان، 354 و 355[

در تمدن مصر نيز رنگ سياه داراي معاني مختص خود بود. در ميان مصريان، سياه علامت تولد دوباره و بقاي جاودان است؛ سياه رنگ قير است كه موميايي را از آن پر مي‌كنند، رنگ خدا آبونيس و مين است؛ اولي نمايانگر مرگ در عالم ديگر و دومي حامي نسل‌ها و خرمن‌هاست. گاه سياه، رنگ ايزيس به سبز تبديل مي‌شود، زيرا سبز رنگ زندگي نباتي و جواني و سلامتي و حاصل مدتي است كه دانه در تاريكي خاك گذرانده است ]همان، 348[.

هنگامي كه سياه در پايين‌ترين نقطه‌ي زمين انگاشته شود، نشانه‌ انفعال مطلق است، مرحله‌ مرگ كامل و سكون مطلق، جايي ميان دو شب. سوگ سياه، خسران قطعي است. سقوط بي‌بازگشت در عدم است. سياه رنگ محكوميت و در عين حال رنگ تن در دادن به پوچي اين دنياست و از سوي ديگر، سياه نشانه‌ ايمان در مسيحيت و اسلام است ]همان، 686.[ به علاوه، سياه درخشان و گرم، منتج از سرخ و نشانه‌ جميع رنگ‌هاست. اين رنگ در تفكر عرفان اسلامي، سرانجام تبديل به نور الهي مي‌شود. ]همان، 689[

با رجوع به ساختار كروي روايت در گنبد سياه مي‌توان اهميت نمادين اين الگو را در دريافت فرهنگي از حقيقت در ايران واكاوي كرد. قهرمان فانتزي گنبد سياه، براي حل يك معما يا يافتن يك گوهر گران‌بها، در يك سلسله‌ افقي از آزمون‌هاي زنجيروار پيش نمي‌رود. بحران ابتدايي اين داستان كه مخاطب را در تعليق قرار مي‌دهد، سياه جامه بودن دختر پادشاه اقليم اول و تمامي داستان مسير رمزگشايي از يك نماد است. اين جاست كه مسير طي شده توسط قهرمان، در سلسله آزمون‌هاي عمودي رو به درون يك حقيقت شكل مي‌گيرد. هر بخشي از قصه‌، به معناي طي مرحله‌اي براي نزديك‌تر شدن به حقيقت غايي مورد پرسش مخاطب است و به همين دليل اين روند، روندي عمودي‌، نه رو به بالا كه رو به عمق حقيقت دارد: پوسته به هسته. مرتبه‌مندي حقيقت مورد كشف در اين قصه، انگاره‌اي ايراني ـ اسلامي از سلوك در مسير كشف حقيقت هستي را بيان مي‌كند. در عين حال اين الگوي فانتزي، بيانگر انگاره‌ حفاظت از حقيقت است. قصه‌ گنبد سياه در زير متن خود، به مخاطب چنين مي‌رساند كه حقيقت دشوارياب، بايستي در لايه‌هايي از آزمون محافظت شود؛ وگرنه اهميت آن در سهل‌يابي آن مغفول مي‌ماند.

نماد رنگ سياه، چنان كه در توضيحاتي كه دربارة آن ارائه شد، مي‌توان دريافت، به پيامي ساختاري در قصه بدل مي‌شود. در قصه‌ گنبد سياه نايافته ماندن بهترين گزينه‌ها در زندگي بشري، تقديري براي درگذشتن از ظرفيت مادي اين جهاني براي تحقق آرزوهاست. تمامي زيست مادي اين جهاني، در خدمت آن زيباترين‌ها و بهترين‌هاي نايافتني است. علت حضور اين بهترين‌ها و زيباترين‌ها در قصه‌ گنبد سياه، آن است كه مخاطب از ناتمامي بگذرد. به تعبير نظامي، عشق ميل به «سرگرايي» دارد:

  عاقبت عشق سرگرايي كرد       خاك در چشم كدخدايي كرد

آموزه‌ كاربردي اين تعبير براي نويسنده‌اي امروزين، آن است كه الگوهاي آرماني، حقايقي دست نيافتني در جهان‌ و انگيزه‌ كوشش و تلاش هر روزه و همواره‌اند.

پيچيدگي ساختاري داستان گنبد سياه، در ميان هفت داستان هفت گنبد، از ساير داستان‌ها بيشتر است. در عين حال، خشونت شبه گوتيك ساير داستان‌هاي اين مجموعه در آن به چشم نمي‌خورد. علاوه بر اين كه در ابعاد مختلف و بديعي از عناصر فانتزي در آن بهره‌گيري شده است. فانتزي مكاني در پرواز پادشاه با سبد و نيز انتقال شخصيت اصلي به كمك پرنده‌ غول‌پيكر، به عالم آرزوها كاملاً بارز است. اين شكل از فانتزي علاوه بر مكان رخداد، در اوج‌گيري شخصيت اصلي از روي زمين نيز نمودار است كه شكل تخت فانتزي را با ارتفاع بخشيدن به آن در ذهن مخاطب، عميق مي‌سازد. تبديل سبد به شيئي پرنده، خود گوياي نوعي از فانتزي اجسام است و زيبايي استفاده‌ نظامي از اين قسم فانتزي، در استفاده از ريسمان ـ به عنوان يك عنصر غيرفانتزي ـ پديدار مي‌گردد. تصويري كه از سبد پرنده و ريسماني كه آن را به زمين متصل مي‌سازد، در ذهن مخاطب شكل مي‌گيرد، تركيبي خلاق از عناصر واقعي و فانتزي را پديد مي‌آورد.

 

2ـ2   يك شنبه / گنبد زرد / دختر پادشاه اقليم دوم

روز يك شنبه، بهرام در گنبد زرد با دختر پادشاه اقليم دوم همنشيني مي‌كند و شب هنگام دختر پادشاه اقليم دوم قصه‌ي دوم را براي بهرام نقل مي‌كند. چنان كه گفته شد، قصه‌ گنبد زرد بهره‌اي كم‌تر از فانتزي دارد. قصه بدين ترتيب است كه پادشاهي در طالع خود مي‌بيند كه از ميان همسرانش، زني به دشمني با او برخواهد خاست. هر كنيزي كه مي‌گيرد، نافرمان از كار در مي‌آيد و پس از مدتي توقعاتي بي حد و حصر از او سر مي‌زند. ماجرا از اين قرار است كه پيرزني در حرمسراي پادشاه است كه تمامي كنيزان را مورد تحسين‌هاي اغواگرانه‌اي قرار مي‌دهد تا مغرور شوند و سر به سركشي بردارند. سرانجام، پادشاه كنيزي چيني مي‌خرد كه تمامي محسنات لازم را دارد الا اين كه كامجويي از او ناممكن است و تن به اين خواست نمي‌دهد. پادشاه در مي‌يابد كه اين كنيزك از تباري است كه زنان آن تبار، جملگي پس از زادن نخستين فرزند مي‌ميرند. پادشاه به تحريك پيرزن حرمسرا، كنيزي ديگر را به رقابت با كنيزك چيني برمي‌انگيزد و قوه‌ حسد كنيز چيني موجب مي‌شود كه سرانجام، به كامجويي پادشاه پاسخ مثبت دهد. نظامي در پايان داستان، به مرگ كنيز چيني اشاره نمي‌كند، اما بنا به آن چه بيشتر در قصه مي‌گويد، اين پايان استنباط مي‌شود.

تنها عنصر فانتزي در قصه‌ گنبد زرد، طلسم كنيز چيني است كه خصلتي رمزآلود به قصه مي‌بخشد. پايان قصه از ساير قصه‌هاي هفت گنبد غم‌افزاتر است. علاوه بر اين كه عنصر طالع و تقدير كه در ابتداي قصه مورد تأكيد قرار مي‌گيرد، تعليق قصه را شكل مي‌دهد و مخاطب را در فهم خصومتي كه عليه پادشاه شكل مي‌گيرد در اشتياق نگاه مي‌دارد. پايان قصه، بيش از آن كه تابع افسانه‌ها يا حماسه‌ها باشد، خصلتي تراژيك ـ به معناي اخص كلمه ـ دارد، زيرا تقدير پادشاه محقق مي‌شود. جنبه‌ بديع اين شكل از قصه‌پردازي آن است كه مخاطب از ابتدا مي‌داند قصه از پايان خوش بهره‌اي ندارد.

 

3ـ2   دوشنبه / گنبد سبز / دختر پادشاه اقليم سوم

قصه‌ گنبد سبز، داستان مردي به نام «بشر» است كه چشمش به جمال زني روشن مي‌شود و از عشق او به زيارتگاهي مي‌رود. در زيارتگاه با مردي به نام مليخا روبه‌رو مي‌شود كه فردي لاف‌زن است. سرانجام، مليخا دهانه‌ چاهي را به جاي خمره‌اي كه در خاك فرو كرده‌اند، اشتباه مي‌گيرد و براي نوشيدن آب و به وسوسه‌ آن در چاه مي‌افتد. بِشر به قصد بازپس دادن توشه‌ سفر مليخا به خانواده‌اش به شهر مي‌رود و در مي‌يابد همسر مليخا ـ كه مرد شروري بوده ـ همان زني است كه دلداده‌ او است. اين داستان گرچه بهره‌اي از فانتزي ندارد، به لحاظ شخصيت‌پردازي مليخا، نمونه‌اي درخشان در متون كهن است.

 

4ـ2   سه‌شنبه / گنبد سرخ / دختر پادشاه اقليم چهارم

شب چهارم در گنبد سرخ، دختر پادشاه اقليم چهارم قصه‌اي براي بهرام نقل مي‌كند. دختر پادشاه ولايت روس كه بسيار زيبا و دانشمند بوده و خواستگاران بسيار داشته است، قصد ترك خانه‌ پدري مي‌كند و در قلعه‌اي در بالاي يك كوه به تنهايي ساكن مي‌شود. او در راه و در قلعه‌ خود، تمامي اجزا و سنگ‌ها را طلسم مي‌كند و به دست هر طلسمي يك شمشير مي‌دهد كه هر كس از نزديك آن بگذرد، با ضربه‌ شمشير به دو نيم شود. جز نگهبان آن دژ، هيچ كس نمي‌تواند از طلسمات شاهدخت جان سالم به در برد. سپس شاهزاده خانم لوحه‌اي مي‌نويسد و در آن چهار شرط براي خواستاران خويش وضع مي‌كند:

1.نيكنام و نيكو باشد.

2.طلسم‌ها را بگشايد.

3.در قلعه را پيدا كند.

4.از سؤال و جوابي كه در قصر پادشاه با او مي‌كند، موفق بيرون آيد.

و ضمناً مي‌نويسد كه هر كس از اين چهار شرط ناموفق بيرون آيد، خونش به گردن خودش است. اين لوحه به همراه تصوير شاهزاده، بر سر در دروازه‌ شهر نصب مي‌شود تا هر كس كه در اين راه قدم بردارد يا ميرقلعه شود و يا بميرد. بدين ترتيب، جوانان بي‌شماري به اين راه مي‌روند و همگي كشته مي‌شوند، چنان كه تمام مسير و راه از شهر تا قلعه از سرهاي بريده پر مي‌شود و اجساد جوانان بر دروازه‌ شهر، در كنار تصوير شاهدخت آويخته مي‌شود.

جواني از شاهزادگان كه زيبا و زيرك و دلير است، روزي به عزم شكار قصد خروج از شهر مي‌كند، اما بر دروازه‌ شهر تصوير شاهدخت زيباروي را مي‌بيند كه بر گرد آن سرهاي بريده آويخته‌اند. جوان به شاهدخت دل مي‌بازد و عزم رفتن اين راه را مي‌كند، اما اين موضوع را با كسي در ميان نمي‌گذارد و روز و شب به آن مي‌انديشد. هر بامداد به دروازه‌ شهر مي‌رود و چهره‌ شاهدخت و سرهاي بريده را مي‌نگرد. در اينجا نظامي يك آموزه‌ كاربردي را وارد داستان مي‌كند و آن اين كه در انجام هر كاري نبايد پيشاپيش آن را سخت گرفت، اما در مرحله‌ انجام آن نيز نبايد سهل‌انگاري كرد:

  هركه در كار سخت‌گير شود       نظم كارش خلل‌پذير شود

  در تصرف مباش خردانديش       تا زياني بزرگ نايد پيش

  ساز بر پيده‌ جهان مي‌ساز     سست مي‌گير و سخت مي‌انداز

جوان پس از مدتي نشاني فردي خردمند را مي‌يابد و به جست‌وجوي او مي‌رود. سرانجام، پير خردمند را در غاري مي‌يابد و به خدمت او كمر مي‌بندد. پير خردمند راز و رمز تمامي طلسم‌هاي راه را به او مي‌گويد. جوان به شهر باز مي‌گردد و طالعي مناسب مي‌يابد، جامه‌اي سرخ ـ به نشانه‌ دادخواهي ـ به تن مي‌كند و به نزديك قلعه مي‌رود و در آن جا بانگ دادخواهي سرهاي بريده را فرياد مي‌كند. در مسير خود، جوان تمامي طلسم‌ها را به كمك اورادي كه از پير خردمند آموخته است، مي‌گشايد و در قلعه را نيز مي‌يابد. در آن جا با دهل اعلام حضور مي‌كند و شاهدخت را از پيروزي خود باخبر مي‌سازد. شاهدخت صدا را مي‌شنود و برايش پيغام مي‌فرستد كه دو روز صبر كند تا شاهدخت به قصر پدرش بيايد و در آن جا وي را با سؤالات خود امتحان كند. جوان به شهر باز مي‌گردد و سرهاي بريده را از دروازه پايين مي‌آورد و شهر غرق در عيش و سور مي‌شود.

شب هنگام در تاريكي، شاهدخت به سوي قصر پدر روانه مي‌شود و پادشاه بزمي برپا مي‌كند كه در آن شاهدخت، جوان را مي آزمايد و جوان از آزمون سربلند بيرون مي‌آيد و با شاهدخت ازدواج مي‌كند.

جلوه‌هاي خشونت‌آميز در قصه‌ گنبد سرخ، بيش از ساير قصه‌هاي هفت گنبد است. كهن الگوي امتحان در فانتزي اين قصه نقش ساختاري ايفا مي‌كند. رنگ‌هاي عمده‌ اين قصه سياه و سفيد و خاكستري است، به علاوه‌ غلبه‌ رنگ سرخ در بيشتر صحنه‌ها. نظامي هفت‌گانه‌ هفت‌گنبد را با رويكردي آگاهانه به رنگ‌آميزي قصه‌ها پرداخت كرده است. گرچه نظامي در تمامي منظومه‌هاي خود روايت‌گري آگاه به زيبايي‌هاي بصري است و به شكلي هرچه بيشتر تصويرگرانه به نقل قصه‌ها همت مي‌كند، در هفت پيكر تخيل و فانتزي با تصوير مي‌آميزد و بر اين مجموعه، تأكيدهاي مشخص بر رنگ‌ها را نيز بايد افزود.

مفهوم طلسم در اين قصه، از نقشي محوري برخوردار است. طلسم، صاحب يا حاوي نيرويي جادويي است. طلسم، نماد ارتباطي ويژه است ميان كسي كه آن را با خود حمل مي‌كند و نيروهايي كه آن طلسم در خود دارد. طلسم، نشانه‌ محقق شدن اين ارتباط است. طلسم تمام نيروها را ثابت و متمركز مي‌كند، در تمام عرصه‌هاي كيهاني كاربرد دارد، انسان را در قلب اين نيروها جاي مي‌دهد، بر نيروي خيالش مي‌افزايد، او را واقعي‌تر مي‌كند و شرايط بهتري را پس از مرگ برايش تضمين مي‌كند ]فرهنگ نمادها 2 / 349ـ348[. در مصر باستان، موميايي‌ها پوشيده از طلسم‌هاي طلايي، مفرغي، سنگي، كاشي لعابي بودند و از جاودانگي متوفا پاسداري مي‌كردند. شكل اين طلسم‌ها و تصويري كه ارائه مي‌كردند، به احتمال زياد موجب نيرو، فرح حيات، معرفت، لذت اندام‌ها و غيره مي‌شد. گونيايي كه رأس آن به طرف بالا باشد و نخي سربي از وسط زاويه آويخته باشد، مفهومي به‌دست مي‌داد كه نشان خويش يمني طلسم بود. ]همان[

انگاره‌ طلسم،  به ميزاني كه در افسانه‌ها و اساطير ايراني تكرار مي‌شود، در افسانه‌ها و اساطير مشهور غرب حضور ندارد. كهن الگوي آزمون نيز پيوندي بنيادين با طلسم دارد. طلسم از خصلتي نمادين تبعيت مي‌كند كه در حقيقت بر پاسداري از يك امر مشخص دلالت دارد. اين پاسداري طبعاً در درون بنيان ناشناختي طلسم، با ممانعت از عمل يا خواست ويژه‌اي متقارن است؛ همان واقعيتي كه در قاموس مردم شناسان «تابو» نام گرفته است. افزون بر اين، خصلت تمايزگذاري ميان خودي و ديگري را در خود حمل مي‌كند، چنان‌كه آن كس كه از طلسم عبور كند از ديگران متمايز مي‌شود (گاه يك شرير با استفاده از قدرت جادويي‌اش از طلسم عبور مي‌كند و قهرمان قصه را به مخاطره مي‌افكند و گاه ناجي با عبور از طلسم قهرمان را از شر شرير مي‌رهاند). طلسم نظير قفل عمل مي‌كند؛ بدين معنا كه همواره كليدي دارد كه گشايش آن را موجب مي‌شود. ويژگي اخير بعضاً از طريق حل يك معما محقق مي‌شود (در اسطوره‌ يوناني اديپ، اديپ پس از پاسخگويي به معماي اسفنكس يا ابوالهول، اجازه‌ ورود به شهر تِب را مي‌يابد).

در عين حال، كاركرد داستاني طلسم در افسانه‌ها، اشكال گوناگوني دارد. در موارد بسياري اساساً راه و روش گشودن طلسم، خود بحران و گره اصلي قصه را تشكيل مي‌دهد، اما در قصه‌ گنبد سرخ، مخاطب سرانجام در نمي‌يابد كه جوان چگونه طلسم‌هاي مسير قلعه را مي‌گشايد؛ تنها گفته مي‌شود كه جوان راه‌حل معما را مي يابد و طلسم‌ها را مي‌گشايد. در اين حالت، صرف گشودن طلسم كاركرد داستاني دارد و نه چگونگي آن. هم چنين در تمامي افسانه‌ها، قدرت مسلط شدن بر طلسم، اشاره‌اي به قابليت شخصيت قصه دارد، چنان كه در ماجراي گنبد سرخ، تسلط بر طلسم گوياي لياقت فرد براي تصاحب شاهدخت زيباروي است. نماد طلسم و فرايند غلبه بر آن، همواره معناي دستيابي به يك برتر دست نيافتني را متبادر مي‌كند. به همين علت در مواردي نظير آنچه در قصه‌ گنبد سرخ مشاهده مي‌شود، خصلت خشونت آميز دارد اما در بسياري موارد لزوماً اينچنين نيست (مثلاً در ارباب حلقه‌هاي تالكين، طلسم «حلقه» في نفسه خشونت‌آميز نيست).

در تبيين نماد شناختي قصه‌ گنبد سرخ، بايستي اشاره‌اي نيز به عنصر داستاني «قلعه» نمود. به همان ترتيب كه شاهدخت قصه، اشاره به امري برتر دارد (در افسانه‌ها ـ به ويژه در افسانه‌هاي شرق ـ شاهدخت، كهن الگويي يك سره مرتبط با امر متعالي، معنوي و الوهي است)، قلعه نيز نمادي متعالي است. قلعه دژي محكم است و به تقريب در سراسر جهان، نماد پناهگاه دروني انسان، حفره‌ قلب، محل ارتباط روح و الوهيت يا ذات مطلق است. آن چه در قلعه پنهان است، با اين تعبير عنصري است كه قهرمان را به كمال مي‌رساند. قلعه نماد ستر يك حقيقت فرامادي است كه نيل به آن، با زحمت امكان‌پذير مي‌گردد. در مزامير داود، خداوند با قلعه‌اي مقايسه شده است: «و اما من قوت تو را خواهم سراييد و بامدادان از رحمت تو ترنم خواهم نمود؛ زيرا قلعه‌ بلند من هستي و در روز تنگي ملجأ من هستي. اي قوت من! من تو را سرود مي‌خوانم؛ زيرا خدا قلعه‌ بلند من است و خداي رحمت من.» (مزامير 46 و 59) و نيز در مزامير آمده است: «كيست كه مرا به شهر حصيت درآورد.» (مزمور 60) تئولپتنوس فيلادلفيايي مي‌نويسد: «اهتمام كن تا در قلعه‌ دروني روح، در خانه‌ مسيح داخل شوي» و هم چنين در مواعظ اكهارت گفته مي‌شود: «در روح اثري مستحكم وجود دارد كه حتي نگاه خداوند بر سر نفر نمي‌تواند در آن نفوذ كند؛ زيرا كه محل وحدت كامل است،» ]فرهنگ نمادها/ 4/456[

 

مهم‌ترين نشانه‌هايي كه بُعد بسيط و داستاني قلعه را به ابعاد ناشناختي آن نزديك مي‌سازد، آن است كه اولاً ورود به قلعه از قوانين خاصي تبعيت مي‌كند و هر كسي امكان ورود به آن را ندارد (آن چه تحت عنوان «وادي ايمن» در روايت قرآني داستان موسي آمده است) و ثانياً داخل قلعه از قوانيني جز آن چه بر جهان بيرون حاكم است، تبعيت مي كند. مثال ملموس در فرهنگ اسلامي، بيت‌الله الحرام است كه قانوني چنان مختص به خود دارد كه از تمامي كره‌ ارض متمايز مي‌شود؛ در بيت الله الحرام تمامي جانداران در امان الهي قرار دارند.

بدين ترتيب، قهرمان قصه‌ گنبد سرخ از مراحلي دشوار كه شامل گشودن طلسم‌هاست مي‌گذرد تا به قلعه دست يابد. طي مراحل دشوار خاصيت قهرمانان عاشق در اساطير و افسانه‌هاست. جوزف كمپبل توصيفي گويا از اين درونمايه‌ هميشگي افسانه‌ها و اساطير به دست مي‌دهد: «درون‌مايه‌ تكرار شونده‌ عبور از خوان كه پيش‌شرط رسيدن به تخت عروس است، در اعمال قهرمانان همه‌ دنيا در همه‌ دوران‌ها يافت شده است. در داستان‌هايي از اين دست، والد نقش محتكر را دارد و راه‌حل هنرمندانه‌ قهرمان براي به انجام رساندن اين مهم، حتي ]گاه[ شامل كشتن اژدها هم مي‌شود. آزمون‌هايي كه بر او مي‌آيد، بيش از حد مشكل‌اند. از اين آزمون‌ها چنين بر مي‌آيد كه ديو والد در مقام امتناع نشسته، به هيچ عنوان حاضر نيست زندگي را رها كند تا به راه خود رود؛ با اين حال وقتي خواستگاري مناسب سر رسد، هيچ خوان و وظيفه‌اي خارج از حيطه‌ مهارت او در دنيا نخواهد بود. ياراني در راه، غيرمترقبه امداد مي‌رسانند ]= در اين جا هر چيز خردمند[ و معجزاتي در زمان و مكان رخ مي‌دهد كه طرح او را پيش مي‌برند. خود سرنوشت (دوشيزه) دستي به ياري دراز مي‌كند و نقطه‌ ضعف نظام والد را لو مي‌دهد. ]= در اينجا در پرسش و پاسخ شاهدخت و جوان در قصر پادشاه.[ سدها، زنجيرها، شكاف‌ها و جبهه‌ها هرچه باشند در برابر حضور مقتدرانه‌ قهرمان حل مي‌شوند. چشمان آن پيروزمند كه دست تقدير با او است، بلافاصله شكاف باريكي براي عبور از ديوار قلعه مي‌يابد و با ضربه‌ سر، آن را كاملاً باز مي‌كند.» ]كمپل 1385: 346[

جوزف كمپبل در جاي ديگر شاهدخت افسانه‌ها را نمادي از ايزد بانوي ازلي جهان در نظر مي‌گيرد و مي‌نويسد: «ازدواج جادويي با ايزد بانو ـ ملكه‌ جهان نشان‌دهنده‌ تسلط كامل قهرمان بر زندگي است چون زن همان زندگي و قهرمان عارف و ارباب آن است. و آزمون‌هاي قهرمان كه مقدمه‌ تجربه و علل نهايي بوده، سمبول بحران‌هايي است كه در راه ادراك حقيقت برايش وجود داشته است. ادراكي كه آگاهي او را وسعت مي‌داد و توان تصاحب كامل مادر ـ نابودگر، يعني عروس تقدير و تحمل اين بار را به او مي‌بخشيد. ]همان: 128[

از نگاه كمپبل كهن الگوي امتحان يا آزمون، هنگامي در افسانه آغاز مي‌شود كه قهرمان قدم به چشم‌انداز رؤيايي اشكال مبهم و سيال مي‌گذارد؛ چايي كه بايد يك سلسله آزمون را پشت سر گذارد. نظامي از قابليت و پتانسيل موجود در اين الگو براي قصه‌ گنبد سرخ به تمامي بهره نگرفته و خلاقيت فانتاستيكي را كه در گنبد سياه به كار بسته، در اين جا تا حدي بي‌استفاده گذاشته است. سرسري گذشتن او از آن چه پير خردمند به جوان مي‌آموزد و آن چه جوان براي گشودن طلسم‌ها انجام مي‌دهد تا حد زيادي اين قصه را ناقص مي‌نماياند. اما چه بسا همين‌قدر كه او اين دو مقطع داستاني را هرچند با كلي‌گويي در قصه‌اش آورده است به اقتباس كننده‌ امروزي، فضاي تخيل و فانتزي دهد كه هرچه را به فراخور خلاقيت خود مي‌تواند به آن بيفزايد. در اقتباس نو از گنبد سرخ بايستي تويسنده اين كاستي نظامي را در مقام قصه‌گو، با ابتكار و نوآوري جايگزين سازد. در بسياري از منابع فانتزي موجود در ادبيات كهن چنين كاستي‌هايي به چشم مي‌خورد، اما واقعيت آن است كه از اين ديدگاه، نظامي آن چه را كه بايستي به مثابه‌ دستمايه‌اي براي بازآفريني در اختيار نويسنده‌ امروزي قرار دهد، قرار داده است.

اقتباس كننده براي پر كردن خلأ قصه‌ گنبد سرخ بايستي خصلت الگوي آزمون را در افسانه‌ها به نيكي بشناسد. مرحله‌ آزمون براي قهرمان قصه، مايه‌ پديد آمدن بخش اعظمي از ادبيات جهان و اساطير بوده است كه با انگاره‌ سفر مقارنتي شيرين و زيبا دارد. كمپبل در اين مورد كليدهاي جالبي در اختيار قرار مي‌دهد. او روند قهرمان قصه را در جاده‌ آزمون، به آيين شِمن شبيه مي‌داند. در سفر شمن، او بايد بر موانعي مختلف كه چيره شدن بر آن ها چندان ساده نيست، فايق آيد. پس از سرگرداني در جنگل‌هاي تاريك و عبور از بلنداي رشته كوه‌هاي عظيم، هر از چند گاه به استخوان‌هاي شمن‌هاي ديگر و مركب‌هاي شان بر مي‌خورد كه در راه عبور در گذشته‌اند و سر آخر به شكافي در زمين مي‌رسد. مشكل‌ترين مراحل عبور از اين پس آغاز مي‌شود، يعني هنگامي كه اعماق جهان زيرين با تمام تجليات عجيبش در مقابل او سر باز مي‌كند. پس از راضي كردن نگهبانان قلمرو مردگان و گذشتن از ميان خطرهاي بي‌شمار، آخر سر به ارباب جهان زيرين مي‌رسد كه به شمن حمله مي‌برد، اما اگر او به اندازه‌ كافي ماهر باشد، مي‌تواند هيولا را آرام كند و يا با وعده‌ي پيشكشي‌هاي عالي، او را به جاي خود باز گرداند ]كمپبل:107[. جالب اين جاست كه تمثيل نمونه‌ جوزف كمپبل تصاويري بسيار شبيه به قصه‌ گنبد سرخ نظامي دارد كه البته اقتباس‌كننده كودك و نوجوان، بايد به جاي سياهي‌ها و هول‌انگيزي‌هاي آن،‌ وجوه مطايبه آميز و شادمانه‌اي بيفزايد. در هر صورت، چنين الگويي در قصه تأويل و روايتي از سير دروني آدمي است. به تعبير كمپبل: «اگر كسي از هر جامعه‌اي كه باشد، عمداً با بدون قصد قبلي، سفري مخاطره‌آميز به سرزمين ظلمات را براي خود آغاز كند و از كوچه‌هاي پر پيچ و خم هزارتوي روحش پايين رود، به زودي خود را در چشم‌اندازي سرشار از هيئت‌ها و اشكال سمبليك خواهد يافت؛ هيئت‌ها و اشكالي كه هر كدام ممكن است او را ببلعند.» ]همان: 108[

 

5ـ2   چهارشنبه / گنبد پيرومزه‌رنگ / دختر پادشاه اقليم پنجم

شب پنجم، بهرام به قصه‌گويي دختر پادشاه اقليم پنجم در گنبد پيروزه‌رنگ مشغول مي‌شود. پادشاهي زيباروي به نام باهان، در مصر بوده كه دوستان زيادي داشته است. روزي مردي آزاده از دوستانش، وي را به ميهماني در يك باغ روستايي دعوت مي‌كند. هنگامي كه در انتهاي شب، ماهان گرد باغ به گردش مي‌پردازد، شخصي را از دور مي‌بيند كه شريك تجاري اوست و خبر يك سود بزرگ تجاري را به او مي‌دهد و مي‌گويد عايدي تجارت را در كاروانسرايي در شهر گذاشته است و از ماهان مي‌خواهد كه با او به شهر برود. ماهان در پي شريكش در شب تاريك به سوي شهر به راه مي‌افتند اما هنگامي كه صبح مي‌آيد، ماهان نشاني از رفيق خود نمي‌بيند و متوجه مي‌شود كه گم شده است. به خواب ظهر هنگام در زير آفتاب سوزان و در صحراي برهوت از خواب برمي‌خيزد و تا شب با خستگي راه مي‌رود. شب هنگام به در غاري مي‌رسد و بي هوش مي‌شود. با صداي دو نفر (يك مرد و يك زن) از خواب مي‌جهد و آن دو به ماهان مي‌گويند كه در سرزمين ديوان گرفتار آمده است. ماهان لابه مي‌كند كه آن دو از آن جا نجاتش دهند و ماجراي شب پيش را باز مي‌گويد. مرد به او مي‌گويد كه آن كس كه به عنوان شريكش بر وي ظاهر شده، ديوي بوده است به نام «هايل بياباني». سپس مرد به ماهان مي‌گويد كه او به همراه زن، ياران ماهان‌اند. تا صبح ماهان ميان دو تن راه مي‌سپرد و هيچ سخني رد و بدل نمي‌شود. وقتي آفتاب طلوع مي‌كند، مي‌بيند آن دو تن نيز ناپديد شده‌اند. از شدت گرسنگي گياهان صحرا را مي‌كند و مي‌خورد و راه مي‌پيمايد. شب هنگام در گودالي مي‌خوابد، اما با صداي پاي اسبي بيدار مي‌شود. چشم باز مي‌كند و سواري را مي‌بيند كه لگام يك اسب بي‌سرنشين را نيز در دست دارد. سوار از ماهان مي‌پرسد در آن جا چه مي‌كند؟ و مي‌گويد اگر ماهان جواب نگويد، سرش را از تنش جدا خواهد كرد. ماهان داستان خود باز مي‌گويد. سوار به او مي‌گويد مرد و زني كه شب پيش ديده است دو ديو بوده‌اند كه مرد غيلا و زن هيلا نام دارد و آدمي را از راه به در مي‌كنند و مي‌كشند و در هنگام صبح ناپديد مي‌شوند. مرد، ماهان را بر اسب بي‌سوار مي‌نشاند و او را از ميان كوهستان به دشت مي‌رساند. در دشت، صوت موسيقي پراكنده است و گوش تا گوش ديوان در غل و زنجير نشسته‌اند. ديوان همه رقصان و در حال نواختن ساز هستند و پس از مدتي ديوان ديگري با مشعل و با هياكلي خرطوم‌وار و شاخدار، در حالي كه آتش از حلقوم‌شان زبانه مي‌كشد، از راه مي‌رسند. از صداي نواختن ديوان اسب ماهان به پايكوبي در مي‌آيد و در يك لحظه ماهان در مي‌يابد آن چه بر آن سوار است، نه اسب كه اژدهايي هفت سر است. تا صبح ماهان سوار بر اژدهاي هفت سر چموش مي‌ماند و به محض آن كه سپيده‌ صبح مي‌زند، ديوان و اژدها ناپديد مي‌شوند و او بر دشتي بي‌آب و علف و سوزان تنها مي‌ماند. از هر سو بياباني بي‌پايان مي‌بيند و دوان دوان به سويي مي‌رود. هنگام شب، بيابان خشك به سرزميني سبز با آب روان بدل مي‌گردد. براي استراحت به نقبي وارد مي‌شود و در آن پيش مي‌رود. در انتهاي نقب روزنه‌اي از نور مي‌بيند و به كمك دست روزنه را فراخ مي‌كند تا سر و گردنش را بتواند از آن بيرون برد. وقتي ماهان سرش را از روزن بيرون مي‌كند، باغ و گلشني مي‌بيند مملو از درختان انار، سيب، پسته، شفتالو، موز، انجير، بادام و انگور. ماهان گرم خوردن و تنعم از ميوه‌ها مي‌شود كه ناگهان پيرمردي با چوبدستي فرياد مي‌زند كه دزد را بگيريد! ماهان به لابه ماجراي خود را مي‌گويد و پيرمرد به شنيدن آن ترغيب مي‌شود. سرانجام، پيرمرد ماجراي شب قبل را براي ماهان توضيح مي‌دهد كه آن ديوان در سرزميني در آن نزديكي زندگي مي‌كنند. پيرمرد به ماهان مي‌گويد كه آن باغ و درختان تمام دارايي‌اش است اما فرزندي ندارد كه آن را از وي ميراث برد و مي‌تواند ماهان را به فرزندي بپذيرد و دارايي‌اش، را به وي ببخشد. در پايان اين گفت‌وگو، پيرمرد از ماهان مي‌خواهد به بالاي درختي رفته، ديده‌باني باغ را كند. وقتي شب فرا مي‌رسد، ماهان از بالاي درخت بيست ماهرو مي‌بيند كه با بيست شمع دردستان شان به باغ مي‌آيند و در آن ميان يكي از ديگران زيباتر است. زيبارويان تختي در باغ مي‌نهند و جشني برپا مي‌كنند. آن زيباترين در ميانه‌ بزم به درخت صندل كه ماهان بالاي آن است، اشاره مي‌كند و مي‌گويد بوي عود از آن مي‌آيد و گويي مردي روي درخت، هوسي در سر مي‌پرورد. به هر ترتيب، ماهرويان ماهان را از درخت پايين مي‌آورند و به بزم خود راه مي‌دهند و آن ماهروي زيباترين ماهان را به همنشيني با خود دعوت مي‌كند. هنگامي كه ماهان به كام ستاني از او آغاز مي‌كند، آن ماهروي زيبا به عجوزه‌اي گوژپشت بدل مي‌گردد. هنگام صبح ماهان از خواب بر مي‌خيزد و مجدداً خود را در بياباني بي آب و علف مي‌يابد. ماهان در عجب مي‌شود كه چگونه است كه در زير نقاب ماه همواره اژدهايي نهفته است. بنابراين، سر به سجده مي‌گذارد و از خداي خود راه نجات مي‌خواهد. هنگامي كه سر از سجده بر مي‌دارد، خضر نبي(ع) را در كنار خود مي‌بيند و دست او را در دست مي‌گيرد. آن گاه در چشم برهم‌زني به باغ دوست خود كه از آن جا به گمراهي افتاده بود، راه مي‌يابد. دوستان را مي‌بيند كه در سوگواري او، جامه‌هايي به رنگ پيروزه پوشيده‌اند. او نيز جامه‌اش را پيروزه‌رنگ مي‌كند.

 

بازي ميان خيال و واقعيت در فانتزي گنبد پيروزه‌رنگ، مهم‌ترين عنصر ساختاري فانتزي است؛ علاوه بر اين كه عرصه‌ فانتزي به شخصيت‌هايي نظير دي و اژدها نيز بسط مي‌يابد. فانتزي مكان وجه بارز ديگري است كه در قصه‌ گنبد پيروزه‌رنگ خودنمايي مي‌كند. نشانه‌گذاري تغيير مكان، از طريق تغيير شب و روز مشخص مي‌شود. داستان در چهار شب متوالي رخ مي‌دهد؛ به طوري كه احساس عدم امنيت را به مخاطب انتقال مي‌دهد؛ ضمن اين كه فانتزي زمان در آن حضور ندارد؛ زيرا همين زمان در پايان قصه بر دوستان ماهان نيز گذشته است. بدين ترتيب، مي‌توان نمودار آن را به صورت ذيل ترسيم نمود:

      روز چهارم   روز سوم     روز دوم     روز اول

محور زمان

            شب چهارم    شب سوم شب دوم  شب اول

 

در عين حال، فانتزي شخصيت به تمامي اشخاص قصه‌ گسترش مي‌يابد؛ زيرا هيچ‌يك از شخصيت‌ها آن چه در ظاهر مي‌نمايند، نيستند. به لحاظ گونه‌شناسي، اين قبيل شخصيت‌ها در قصه‌ها شخصيت‌هاي تبديل ‌يابنده‌اند (خون‌آشام‌ها و انسان ـ گرگ‌ها در ادبيات گوتيك مثلاً). با اين همه، اين اشكال ـ آن چنان كه در گنبد سرخ نيز نظير آن گفته شد ـ بر نظامي وارد است كه چرا از اين‌گونه از شخصيت در داستانش استفاده مي‌كند، اما بهره‌ كافي از آن نمي‌گيرد؟ هيچ‌يك از اين شخصيت ديوسيرتِ انسان صورت، در قصه‌ نظامي عمل دراماتيك و پيش‌برنده‌اي انجام نمي‌دهند و حتي دست‌آخر مشخص نمي‌شود چرا بلايي را كه بايستي مطابق طبع خود بر سر ماهان بياورند، نمي‌آورند. البته مي‌توان دليلي بر اين احتياط نظامي در حفظ سلامت جان شخصيت قصه‌اش ماهان ذكر كرد. به نظر مي‌رسد هرچند خلاقيت ذهني نظامي، توان ايجاد موقعيت‌هاي داستاني غني‌تري را داشته است، به حكم رعايت حال مخاطب، نخواسته است وضعيت‌هايي مخاطره‌آميزتر و هولناك‌تر را تصوير كند. به هر صورت، اين بدان معنا نيست كه در فرايند اقتباس نبايد دامنه‌ فانتزي را از حيطه‌ پرداخت نظامي پيشتر برد.

 

6ـ2   پنجشنبه / گنبد صندلي / دختر پادشاه اقليم ششم

روز پنج شنبه بهرام گور در گنبد صندلي مي‌نشيند و شب هنگام به قصه‌ دختر پادشاه اقليم ششم گوش مي‌سپارد. روزگاري دو جوان به نام‌هاي خير و شر، از شهر خود به راه مي‌افتند. در ميانه‌ راه ذخيره‌ آب خير به پايان مي‌رسد، اما ذخيره‌ آب شر كماكان برجاست. خير از شر طلب آب مي‌كند، اما شر در ازاي آب، دو چشم خير را طلب مي‌كند. خير سرانجام مي‌پذيرد و شر با دشنه‌اش دو چشم خير را از كاسه بيرون مي‌آورد و بي‌آن‌كه آبي به او بدهد، رخت و ثروتش را بر مي‌دارد و مي‌رود. خير با دو چشم نابينا بر جاي مي‌ماند.

كُردي بود كه گله‌اي از بهايم داشت و آن ها را در دشت به چرا مي‌برد. روزي كه كوزه پر آبش را به خانه مي‌برد، ناله‌اي مي‌شنود و خير را در خون غلتيده مي‌يابد و به او آب مي‌دهد. كُرد زخم چشمان خير را مي‌بندد و او را به منزل خود مي‌برد. كُرد پس از شنيدن داستان خير به او مي‌گويد كه چاره‌ زخم چشمش برگ درختي است كه بايد آن را كوبيد و بر چشم نهاد تا چشم بهبودي يابد. دختر كُرد پس از شنيدن اين راه‌حل، به حال خير دل مي‌سوزاند و برگ درخت شفابخش را براي خير مي‌آورد. دوا ساخته مي‌شود و پس از پنج روز كه چشم خير بسته، است او بينايي خود را باز مي‌يابد. پس از آن كه خير بينايي خود را به دست مي‌آورد، دختر كرد به او مهربان مي‌شود و مهرباني او مهر خير را نيز بر مي‌انگيزد و آن دو به يكديگر دل مي‌بندند. خير به خدمت مرد كُرد در مي‌آيد و از دختر او خواستگاري مي‌كند و مرد كُرد با دل و جان مي‌پذيرد. خير با دختر كُرد ازدواج مي‌كند. آن دو به مسافرتي مي‌روند و به شهري مي‌رسند كه در آن دختر پادشاه به بيماري صرع گرفتار است. پادشاه آن شهر شرط كرده است كه دختر خود را به درمان‌كنندة آن دهد و در غير اين صورت، چنان چه طبيبي روي دختر او را ببيند و از درمان آن عاجز ماند، سرش از تنش جدا مي‌شود. هنگامي كه خير و همسرش به آن شهر مي‌رسند، طبيبان بسياري به تيغ پادشاه كشته شده‌اند. خير و همسرش تعدادي از برگ آن درخت شفابخش را به همراه آورده‌اند و به پادشاه پيغام مي‌دهند كه دختر را شفا خواهند داد. پادشاه خير را دعوت مي‌كند و خير، دختر پادشاه را شفا مي‌بخشد و به ازدواج وي در مي‌آيد.

هم چنين، وزير آن پادشاه نيز دختري آبله‌رو دارد كه خير وي را نيز شفا مي‌دهد و سه عروس را بر مي‌گيرد و سرانجام، پادشاهي آن شهر را از آن خود مي‌كند. پس از سال‌ها شر با نام جعلي به آن شهر مي‌آيد و از پادشاه طلب ياري مي‌كند. خير او را مي‌شناسد، اما مي‌بخشايد. شر پس از رهايي از مجازات، از شادماني مي‌جهد، اما مرد كُرد سرش را از تنش جدا مي‌كند.

در داستان گنبد صندلي، تنها عنصر فانتزي برگ جادويي درخت شفابخش است. علاوه بر اين كه فروش آب به بهاي چشم نيز خود جنبه‌هايي فراواقعي به قصه مي‌بخشد. اين قصه خوانش‌هاي نويني هم تاكنون داشته است كه از جمله مي‌توان به افسانه‌هاي صبحي مهتدي اشاره كرد.

 

7ـ2   آدينه / گنبد سپيد / دختر پادشاه اقليم هفتم

روز آدينه، بهرام در گنبد سپيد قصه‌ دختر پادشاه اقليم هفتم را مي‌شنود. دختر پادشاه اقليم هفتم، از مادر خود نقل مي‌كند كه در زماني پيش از اين در يك ميهماني در باغي زيبا از زني زيباروي شنيده كه مردي جوان و دانشمند بوده است و باغي زيبا داشت كه هر هفته به ديدار آن مي‌رفت، اما يك روز كه به در باغ مي‌رود، در باغ را بسته مي‌بيند. هرچه در مي‌زند، پاسخي نمي‌آيد. از شكاف ديوار وارد باغ مي‌شود كه ببيند چه اتفاقي براي باغبان افتاده كه در آن را بسته است. دو دختر زيباروي كه در باغ گردش مي‌كنند، مرد جوان را به عنوان دزد مي‌گيرند و دستانش را مي‌بندند. مرد جوان توضيح مي‌دهد كه صاحب باغ است. دختركان دست و پاي مرد را باز مي‌كنند و مي‌گويند امشب در اين جا ضيافتي است كه در آن تمامي زنان زيباروي شهر گرد مي‌آيند. دختركان او را به غرفه‌اي مي‌برند و به او وعده مي‌دهند كه هر يك از زيبارويان را كه اراده و پسند كند، به نزدش مي‌برند. مرد بر روزني مي‌نشيند و ماهرويان را مي‌پايد. ناگهان در ميانه‌ بزم، ماهرويي بي‌مانند را مي‌بيند و از دختركان آن ماهرو را طلب مي‌كند. ماهرو به نزد جوان مي‌آيد و به محض آن كه آن دو قصد كامروايي دارند ديوارهاي غرفه كه سست بوده‌اند، ويران مي‌شود. مرد در جايي پنهان مي‌شود و ماهرو به بزم باز مي‌گردد. دو دخترك پس از مدتي به سراغ مرد جوان مي‌روند و از ماجرا مطلع مي‌شوند. اسباب كامجويي مجدداً فراهم مي‌شود و اين بار هم خللي رخ مي‌دهد و آن دو ناكام مي‌مانند. دو بار ديگر نيز همين اتفاق رخ مي‌دهد و چهار بار مرد جوان از كامجويي باز مي‌ماند. سرانجام، مرد جوان زن ماهروي را به زني مي‌گيرد.

نظر شما

 استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است

   

نظرات شما