درباره ما     تبلیغات     ارسال نظر     آرشیو

     صفحه اول سایت

 

گزین گویه

اگر می خواهی جوینده ی واقعی باشی باید دستکم  یکبار در عمرت تا جایی که ممکن است به همه چیز شک کنی (دکارت)

 

تصویر برگزیده

 

 

فیلم پیشنهادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيشتر در شماره دو مجله آدم برفی ها ( ارديبهشت ماه )

از همين نويسنده داستانی با نام «لحن» منتشر شده است.

شرط بندی

YZ Chin

 برگردان از نيما ساده

 

 

 

 

 

 

 

آن ور خيابان يکی از شعبه های کی اف سی[1] است. جوان های بسياری را می بينم که کلاه ايمنی موتورسواری شان را به بغل زده اند و داخل مغازه می شوند. در شيشه ای را به داخل فشار می دهند و می گذارند توده ای از هوای کولری بيرون بزند. الان ديگر سنی از من گذشته است. اينطوری می گويند، اما هنوز هم مايلم به کارهايی که جوان ها می کنند توجه کتم. اينطوری می توانم با نوه هايم ارتباط برقرار کنم. نوه هايم به طور قطع از کی اف سی خوششان می آيد. اگر چه هيچ کدامشان آنقدر بزرگ نشده اند که موتورسواری کنند. مطمئن نيستم که دلم بخواهد آنقدر زنده بمانم که خبر اولين تصادف جاده ای شان را بشنوم. می دانم که اين بلا سر همه می آيد. بخشی از بزرگ شدن است. اما اينطور که اين جوان ها لابه لای ماشين ها ويراژ می دهند نگرانم می کند.

راستش به اينکه از مردهای هم سن و سال خودم روشن ترم افتخار می کنم. مثلا همين کی اف سی . گاهی وقت ها با کوچک ترين دخترم و شوهرش و بچه ها ، وقتی که به ديدنم می آيند آنجا غذا می خورم. ديگر خيلی مثل آن وقت ها آشپزی نمی کنم. هم زدن گوشت و سبزی در تابه جدا مچ آدم را از کار می اندازد. به غير از اين ، دخترم سال ها قبل به جای من تصميم گرفته است که من از آشپزی متنفرم. برای تمام بچه هايش داستان اين را که چطور پيشترها در رست هاوس [2]، جايی که کارمندهای انگليسی بعد از کار جمع می شدند، آشپز بودم تعريف می کند. با تاکيد برايشان می گويد که چگونه می توانستم قيمه خوک و نان فنجانی و همه اين چيزهای انگليسی را درست کنم اما نمی توانسم اسم شان را درست تلفظ کنم چون که من در چين به دنيا آمده ام. چنان بر اين موضوع تاکيد می کند که انگار خيلی مهم است.

دخترم از اين داستان برای توضيح اينکه چرا هيچ وقت آشپزی نمی کند هم استفاده می کند. می گويد که چطور مجبورش می کردم در آشپزخانه کمکم کند و اينکه چقدر وحشتناک بوده است. داستانش هميشه اينطوری تمام می شود که چقدر خوشحال شده که استقلال کشور اعلام شد و انگليسی ها کشور را ترک کردند. هيچ وقت نمی دانستم اينقدر خوشحال بوده. نشان نمی داد، دختر پنج ساله.

بگذريم. برخلاف ساير مردهای هم سن وسالم ، آدم مسن امروزی ای هستم. مثلا همين آکاو[3] که آن ور ميز نشسته است. يک پايش را بالا آورده و روی لبه صندلی گذاشته است. با پايش ضربی گرفته است که فقط خودش می تواند بشنود. زيرپوش سابقا سفيدش را تا زير سينه هايش بالازده است تا شکم بشکه ای اش مختصری هوا بخورد. هميشه غر می زند : " خيلی گرمه!" و هر وقت که به او می گويم خشتکش را نمايش ندهد و پايش را پايين بگذارد به مسخره می گويد: " خوبه که سارونگ [4] نپوشيدم."

با اين همه آکاو خوش قلب است. فقط کمی کله شق است و روش خودش را دارد. بچه ها و نوه هايش آنطوری که بچه ها و نوه های من دوستم دارند دوستش ندارند. يکی ديگز از موضوعات مورد علاقه اش اين است که فک و فاميل اش هيچ وقت به ديدنش نمی آيند.هميشه به او می گويم که کی اف سی را امتحان کند. همانی که آن ور خيابان روبه روی جايی است که هر روز می نشينم و او هميشه با لحنی عصبی می گويد : اه ه ه ه ...! و تف می کند روی زمين.می گويد هوای کولری پوستش را به خارش می اندازد. می گويم به خاطر اين است که هيچ وقت حمام نمی رود و سايرين می خندند. شوخی هايمان خيلی تکرار می شوند اما من همينطوری لذت می برم.. من هستم و آکاو و آقای ياپ [5] گاهی هم واسن[6] دکه روتی چاناي[7] اش را می گذارد و به ما ملحق می شود.

" پس امروز پنج رينگيت [8]؟".لاوپينگ هميشه مشتاق ، دستش را در جيبش می برد و می گويد : " من می گم سه و پنج دقيقه!".

به آسمان نگاه می کنم و فکر می کنم. به قدر کافی آبی است.فقط رگه ای از ابرهای سياه در جهت ايفوه[9]، جايی که بهترين برنج مالزی آنجا می رويد. به خاطر همين است که دوست دارم هر روز با دوستانم اينجا بنشينم. می توانم بی مزاحمت آسمان را ببينم. نه ديواری است و نه دری که مانع ديدم شود و دود سيگار لاوپينگ در باد به موقع گم می شود. مطمئنم که نوه هايم معتقدند دکه های کنار جاده از مد افتاده اند، اما مطمئنم اگر برای غذا خوردن در کی اف سی تمايل نشان دهم می توانند تصور اين که من در اتاقکی نشسته باشم با سقفی بالای سر و تيرهايی چوبی را تاب بياورند.

دوباره به اسمان نگاه می کنم. سپس به ساعت قديمی که از ميخی کوبيده شده به بالای تير چوبی آويزان است نگاه می کنم.اين ساعت رسمی ماست. سال پيش ، داماد آقای ياپ از دو نيمکتی که به هم چسبانده بوديم بالا رفت و در حاليکه پاهايش را گرفته بوديم ميخ را به تير کوبيد وساعت را آويزان کرد. اينها به خاطر اين بود که آکاو يک روز تقلب کرد. حالا يک ساعت رسمی داريم که آنقدر بلند است که از دستکاری همه در امان است. عين عدالت.

ساعت دوازده و نيم را نشان می دهد. کمی بيشتر درباره اش فکر می کنم و بعد پنج رينگيت از کيفم بيرون می کشم. " هفت دقيقه به سه ". لاوپينگ نگاهی به من می اندازد. آقای ياپ می خندد. لاوپينگ از او میپرسد که امروز پول می گذارد يا نه.

اين بار که واسن از کنار ميزمان می گذرد برايش دست تکان می دهيم تا ظرف روتی چانای مشتری ها را بياورد. می پرسد : " امروزم شرط بندی ؟". يکصدا می گويم البته که آره. می خندد. سری تکان می دهد وبه راه خود ادامه می دهد. هميشه می توانيم به عنوان يک داور بی طرف رويش حساب کنيم.

ساعت يک هم نشده است. چند ساعت وقت داريم. آکاو گفت سه و نيم و آقای ياپ گفت امروز هيچی. حرکت جسورانه ای بود. روی نيمکت هايمان می نشينيم. شکم آکاو دوباره بيرون می زند. نوه هايم هميشه می پرسند چطور می توانم آنقدر طولانی روی نيمکت های بی پشتی بنشينم. ستون فقراتم آسيب نمی بيند؟ بهشان می گويم هميشه همين طوری نشسته ام. کوچکترين دخترم بهشان میگويد که تنهايم بگذارند. بهشان می گويد که چقدر خوش شانس اند که مجبور نيستند تمام روز در يک آشپزخانه تنگ و داغ سرپا بايستند و برای غريبه ها غذا درست کنند. نمی خواهم از آن دسته پيرمردهايی باشم که از اين جور حرف ها می زنند. اما مگر می توانم مانع تربيت کردن بچه هايم شوم.

در دکه لبه جاده مان منتظر نسيم های گاه گاه می مانيم تا موقعيت مان را تغير دهيم. هر از گاهی نگاهی به آسمان می اندازيم .چند ساعت وقت داريم. بوی صدف سرخ کرده از پشت سرم با بوی روغن کی اف سی مسابقه می دهد. اين نقطه ، درست همين جا روی همين نيمکت بخصوص  ، را دوست دارم. اينجا هميشه می توانم انتخاب کنم کدام بو را فرو ببرم. اگر روی صدف سرخ کرده تمرکز کنم بوی کی اف سی محو می شود و بر عکس. از اين خوشم می آيد. نسيم تندی می وزد. درخت کنار ميزمان می لرزد و چند برگ روی ميزمان می افتد. يکی از برگ ها توی مايلوی یخی[10] ام می افتد. برش می دارم و می گذارم آبش روی زمين بريزد. اين چيزی است که از بيش از حد نزديک کردن ميزمان به لبه دکه عايدمان می شود. اما آکاو هميشه غر میزند که خيلی گرم است. اين کاری است که هر روز می کنيم مگر آنکه قبل از آنکه برسيم باران گرفته باشد.

تقريبا دو و نيم بعدازظهر است. حواسمان را بيشتر جمع کرده ايم. ابرها را تعقيب می کنيم و حواسمان به تپه ماکسول است که چقدر در افق قابل رويت است. آقای ياپ برگی از درخت کنارمان می کند و انگشت اش را روی سطح آن جلو عقب می برد. هميشه می گويد اين روش سری اش است و من هميشه می گويم : " يه نگاهی به سابقه ات بنداز. ظاهرا جواب نمی ده". سايرين می خندند. از شوخی های قديمی مان لذت می بريم. درهای شيشه ای کی اف سی باز می شوند. نسيم ديگری می وزد و ردی از هوای کولری را روی ران های برهنه ام حس می کنم.

دو سفيدپوست بيرون می آيند. يک مرد و يک زن. تعجب می کنم چرا اينجا هستند. آخرين توريست سفيدپوستی که ديدم سالها پيش بود. مرد تنهايی بود با يک کوله پشتی خيلی بزرگ. می دانيد در تايپينگ چيزخاصی وجود ندارد. اين دو نفر می خورد بهشان چهل ساله باشند. از موهای زرد خبری نيست. يکی از معروف ترين سوء برداشت ها که در مورد سفيدپوست ها وجود دارد اين است که موهايشان زرد است. اما واقعيت اين است که موهای اکثرشان قهوه ای است. کارکردن در رست هاوس اين را يادم داده است.

سفيدپوست ها اندکی بيرون در شيشه ای می مانند. صحبت می کنند و راه عده ای را که می خواهند از کی اف سی خارج شوند را سد می کنند. عذرخواهی می کنند  و کنار می روند. يکدفعه زن نگاهی می اندازد و با من چشم در چشم می شود. نگاهم را خيلی سريع می دزدم. دفعه بعدی که تلاش می کنم نگاهی بهشان بياندازم در حال طی کردن عرض خيابان اند مستقيم به سمت ما می ايند. آقای ياپ و لاوپينگ در مورد موضوعی بحث شان شده است. حواسشان نيست. اما می بينم که آکاو هم محتاطانه نگاهشان می کند. خدا خدا می کنم زيرپوشش را پايين بکشد.

مرد سفيدپوست چند قدم دورتر از لبه بيرون زده دکه می ايستد و می گويد : " معذرت می خوام" با خودم فکر می کنم ديوار نداشتن هم بد چيزی است.

مرد دوباره سعی می کند:" عذر می خوام. می تونم از شما آقايون محترم يه سوال بپرسم ؟". با اينکه « عذر می خوام » را قبلا بارها شنيده ام اما مغزم کار نمی کند.

آکاو می گوید : سالام! نمی دانم چرا آنها وقتی نمی دانند چه دارند می گویند صدایشان را بالا می برند.خدا خدا می کنم دست کم پایش را پایین بگذارد.

" سلام " مرد سفیدپوست کمی جا می خورد. " می خواستم بدونم شما می دونید چطوری میشه رفت طرف زندان؟ "

لاوپينگ شروع می کند به پوزخند زدن، به طرفم خم می شود و هلم می دهد. با لهجه هوکين[11] می گويد : " داره با تو حرف می زنه ".

 اشاره می کنم "  با هممون داره حرف می زنه ".

" تو همونی که واسه غریبه ها کار می کردی، مگه نه؟ "  پوزخند خفیفی می زند.

نگاهی به چهره لاوپينگ می اندازم. چیزی که می بینم را دوست ندارم. رو می کنم به سمت مرد و می گویم: " می دونم "

" عالیه! ". خیال مرد راحت شد. " چطوری می تونیم بریم اونجا؟ "

تردید دارم. کلمات به کندی بیرون می آیند، اما می آیند. خیلی زود بر سرعت آمدنشان اضافه می شود: " من می دونم چطوری باید برید زندان، اما برای چی می خواین برین اونجا؟ "

زن خنده کوتاهی می کند. مرد به طرفش بر می گردد، لبخندی کوتاه می زند: " ما شنیدیم این زندان قدیمی ترین زندان مالزیه، واقعیت داره؟ "

تائید می کنم و بهشان می گویم قدیمی ترین ایستگاه راه آهن، قدیمی ترین موزه، قدیمی ترین باغ وحش هم مال ماست. بهشان می گویم همه چیز سابقا در تایپينگ اتفاق می افتاده. فهم حرفهای من برایشان کمی سخت است و با سر تکان دادنهای فراوان سعی می کنند جبران کنند. بهشان می گویم که چطور بروند طرف زندان و بعد بهشان می گویم چتر بخرند، چون هفت دقیقه به سه باران خواهد آمد. آنها می خندند، انگار که این حرف یک شوخی باشد و نه غریزه یک شرط بند که بر اثر سالها اینجا نشستن ورزیده شده است.

آکاو حسادت می کند. این را می فهمم. به محض اینکه می روند می پرسد: " بهشون چی گفتی؟ "

نگاهی به ساعت می اندازم، تقریبا ده دقیقه مانده است به سه. مستقیم به چشم آکاو خیره می شوم . می گویم: " بهشون گفتم خیلی زود بارون می گیره. "

آقای یاپ می خندد و لاوپينگ مرا خائن به ملت خطاب می کند.

لبخند می زنم و می گویم: " حالا می بینین ". مطمئنم که امروز شرط را می برم. دقیقا هفت دقیقه به سه باران می گیرد و من آن موقع است که می خندم و پولها را وسط میز کپه می کنم. آکاو گردنم خواهد گذاشت تا پیش از رفتن برایش یک فنجان ته تاریک[12] بگیرم و در راه خانه، برای نوه هایم مرغ سوخاری خواهم خرید.

 

پانویس

[1] رستوران های زنجيره ای KFC

[2]  Rest House

[3]  Ah kao

[4]  Sarong: نوعی لباس مردانه بلند شبيه دامن که در مالزی و اندونزی و کشورهای آن حوزه به تن می کنند.

[5]  Mr Yap

[6]  Vasan

[7]  Roti Canai : نوعی نان نازک که در مالزی پخت می شود

[8]  واحد پول مالزی

[9]  Ipoh : شهری در مالزی و مرکز ايالت پراک

[10]  Milo Kosong : مايلو نوعی نوشيدنی شامل شير، شکلات و مالت است که اولين بار توسط شرکت نستله ( Nestle ) توليد گرديد. 90 درصد مصرف مايلوی جهان در مالزی صورت می گيرد. Kosong در زبان مالايی به معنای يخ است.

[11]  Hokkien : نوعی گويش مشتق شده از زبان چينی که در مالزی و برخی نقاط ديگر بدان تکلم می شود.

[12]  teh tarik : نوعی چای که مانند کاپوچينو روی آن کف تشکيل می شود و در مالزی ، سنگاپور و برونئی يافت می شود.

نظر شما

 استفاده از مطالب این سایت بدون  ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است

   

نظرات شما