|
درباره ما تبلیغات ارسال نظر آرشیو
|
|
|
|
تصویر برگزیده
فیلم پیشنهادی
|
این داستان هم مثل بقیه ی داستان هایم اسم ندارد مجید اسطیری
ساحل را نمي ديدم اما مي دانستم كه دارم موازي با آن مي رانم . پروين كنارم نشسته بود . گفتم : " خانوم يه چاي مي ريزي ؟ " ديدم حرف نمي زند . نگاهش كردم . خوابش برده بود و گردنش خم شده بود . پوريا گفت: " بابا جون پس چرا من دريا رو نمي بينم ؟" برگشتم و نگاهش كردم . پيشاني و كف دو دستش را چسبانده بود به شيشه ي سمت راست و داشت بيرون را تماشا مي كرد . مي خواستم بخندم و بگويم" دريا اين طرفه " ، اما گفتم درست نيست . گفتم : " حالا مطمئني كه دريا اون طرفه ؟" داد زد : " آره ، آره دريا رو ديدم دريا رو ديدم . مامان جون پا شو پاشو رسيديم . ببين چقد آبه ..." برگشتم و به آن طرف نگاه كردم . فقط تپه هاي سرسبز ديدم . غيرممكن بود دريا آن طرف باشد . پيش خودم حساب كردم هرطرف جاده كه درياست آن طرف ديگر كوه است و آن موقع تپه ها طرف راست ما بودند پس دريا بايد طرف چپ مي بود . پروين با صداي پوريا بيدار شد و گفت : " اي واي خوابم برد ؟ چقد خوابيدم احمد ؟ هان ؟ " گفتم:" نمي دونم . من نفهميدم كي خوابت برد اما زياد نخوابيدي ." _ "تو كه خوابت نمياد هان ؟" _ " نه بابا ، فقط يه چاي برام بريز ." پوريا آويزان شد به گردن مادرش كه : " مامان جون اون طرفو نگاه كن . دريا رو ديدما به خدا ..." پروين گفت :" مامان جون گردنمو ول كن بذار براي بابا يه چاي بريزم الان منو مي سوزوني " گفتم :" ببين واقعا دريا اون طرفه ؟ دريا بايد اين طرفمون باشه . چي ميگه اين بچه ؟" فلاسك را گرفت زير بغلش و در ليوان چاي ريخت : " انقد توي اين جاده ها پيچ خوردي كه حواست پرت شده . بيا بگير . " ليوان را از دستش گرفتم : " نه بابا حواسم جمع جمع بود. " پوريا داد زد : " مامان جون دريا ، مامان جون ببين، دريا " به طرف راست نگاه كرديم و دريا را از بين دو تا تپه ديديم . پروين گفت : " واي چه خوشگل " من گفتم : " جل الخالق " پوريا شيشه را پائين كشيد ، سرش را بيرون برد و داد زد : " سلام دريا ، سلام دريا ، سلام ... " يك جاي خوب كنار ساحل پيدا كرديم و رفتيم كه تني به آب بزنيم . يك قهوه خانه ي كوچكبود كه در اصل يك آلاچيق بود . دو تا جوان داخلش بودند كه قليان مي كشيدند . آن طرف تر وسط ماسه ها چهارتا تخت بود كه رويشان گليم هاي كهنه اي انداخته بودند . از همان گليم ها ونظم چيده شدن تخت ها بايد مي فهميديم كه براي نشستن روي تخت ها هم پول مي گيرند . اما نفهميديم . پروين روي يكي از تخت ها نشست و با فلاسك چايش دو تا ليوان را پر كرد . من وپورياهم داشتيم لباس هايمان را در مي آورديم و شورت ها مايومان را مي پوشيديم كه يكي از جوان ها آمد و گفت :" تختا ساعتي هزار تومنه ." اخمو بود و همين طوري آمد و اين را گفت . پروين گفت :" اوا ، اينام پوليه ؟! "گفتم عيب نداره بشين رو ماسه ها . اومديم دريا ديگه . " پروين در نگاهم درنگي كرد و بعد نشست روي ماسه ها . به جوان گفتم :" ماسه ها كه پولي نيست ؟!" برگشت و رفت . يك مزداي سياه رنگ از جاده پيچيد توي فرعي و آمد طرف ساحل . پروين ليوان چاي را به دستم داد :" اه اه ، احمد اين مايه دارارو ببين . نگا دارن ميان اينجا . " ليوان خالي را به دست پروين دادم . آسمان كاملا ابري شده بود و باد هم مي آمد . پوريا خودش را چسبانده بود به من و مي لرزيد .دستش را گرفتم و به طرف آب بردمش . پايش كه به آب خورد برگشت طرف مادرش . من رفتم توي آب و يك لحظه خيلي لرزم گرفت ولي دقيقه اي كه گذشت ديگر سرماي آب را احساس نمي كردم . از همان جا توي آب ديدم كه يك مرد و زن ، يك دختر جوان و يك پسر بچه از ماشين سياه پياده شدند .به طرف يكي از تخت ها رفتند و رويش نشستند . همان جوان اخمو رفت پيششان و بعد برگشت . با خودم گفتم : " عجب كاري كردم ، الآن پروين داره كلي حرص مي خوره . " از آب بيرون آمدم و دست پوريا را گرفتم و گفتم : " بيا باباجون ، اولش يه كم سرده بعد خوب ميشه . " چسبيد به گردنم و من آرام ارام رفتم داخل آب . مي گفت : " وا...اي ... با...با ... جو...ون... خي... لي... سر...ده ..." پروين را مي ديدم كه داشت ليوان چايش را سر مي كشيد . موج بلندي از پشت سرم آمد و تعادلم را به هم زد . روي پاهايم كه ايستادم پوريا گردنم را محكم فشار داد با چشم هاي بسته دادزد :" اه... باباجون ... چي كار مي كني ؟ ...كلي آب خوردم . چقد تلخه ." و بعد تند تند شروع كرد به تف كردن . كمي به ساحل نزديك تر شدم . يكي از دو جوان براي پدرشان قليان آورد و وقتي داشت برمي گشت نگاهش به دختر بود . ديدم پروين دارد برايم دست تكان مي دهد . از آب بيرون رفتم . گفت : " اين پسره به اينا گفت دريا طوفانيه . مواظب باش تو رو خدا . خيلي ميري جلو ها . " موج هاي بلندي مي آمد. گفتم : " كجاش طوفانيه ؟ ول كن بابا . " _ " بيا بشينيم روي تخت . اينا اومدن بده . " _ " كجاش بده ؟ تازه الآن ديگه نمي شه ." پوريا لب ساحل ايستاده بود و از دست موج ها فرار مي كرد . از جلو فهميدم كه مرد چقدر ريزه است . مرد قليان را به دست زنش داد و به بچه شان چیزی گفت . بچه بي درنگ جوابش را داد و رفت بغل مادرش . مرد صدایش را بالا برد و به پوریا اشاره کرد . . " مرد به طرف من برگشت و نگام با نگاهش گره خورد . سريع برگشتم و رفتم به طرف آب. پوريا را گرفتم و با خودم بردم وسط آب . گردنم را رها مي كرد و تا جائي كه آب به زير چانه اش مي رسيد مي آمد . وقتي يك موج از دور مي آمد ، نفسش را حبس مي كرد و سرش را مي برد زير آب . باد شديدتر شده بود و موج ها بلندتر . صداي فرياد مرد را شنيدم و برگشتم به طرفشان . قليان دست دختر بود و داشت دود را از دهانش بيرون مي داد . مرد داد زد و چیزی گفت که نفهمیدم . بچه توي بغل مادرش گريه مي كرد و مادر هم جيغ جيغ مي كرد و چيزهائي مي گفت كه معلوم نمي شد . مرد بچه را به زور از بغل مادر بیرون کشید و همان طور با لباس به طرف آب آورد . مادر جیغ زد اما دختر قلیانش را می کشید . بچه جیغ می زد . مرد بچه را همان طور با لباس پرت کرد توی آب . بچه سرش را با زحمت از زیر آب بیرون آورد و جیغ زد . مرد بچه را هل داد توی آب . بچه دوباره سعی کرد روی پاهایش بایستد و جیغ کشید . مرد سر بچه را گرفت و زیر آب فروبرد . بچه دست و پا زد و برای لحظه ای سرش را بیرون آورد و نفس کشید . فرصت جیغ زدن نداشت . مرد سعی می کرد سر بچه را زیر آب نگه دارد و بچه تقلا می کرد نفس بکشد . پوریا دستم را گرفت : بابا این آقائه چرا داره بچه شو می زنه ؟ دیدم پروین دارد برایم دست تکان می دهد و به آن مرد اشاره می کند . با اشاره بهش فهماندم که : به ما چه .داد زد : داره می کشتش . به پوریا گفتم : برو پیش مامانت . و به طرف مرد رفتم . در آب به سختی قدم برمی داشتم و انگار الآن بود که پسر بچه زیر دست مرد تمام کند . چند قدم مانده بود تا به مرد برسم که متوجه من شد . بچه را ول کرد و سر جایش میخکوب شد . چیزی گفت که نفهمیدم . تف کرد توی آب و رفت . پسر بچه به سختی می توانست روی پاهایش بایستد . گریه می کرد و تند تند نفس می کشید . بغلش کردم وبه طرف ساحل بردمش . توی گوشش گفتم : عیبی نداره عمو ، عیبی نداره . اسمت چیه ؟ اما بچه جوابم را نداد . انگار اصلا صدایم را نشنید ، فقط گریه می کرد . نزدیک خشکی گذاشتمش روی زمین . مادرش به طرفم چیزی گفت که معلوم بود دارد تشکر می کند و فقط کلمه ی " قرآن " را در حرفش فهمیدم . جوان از توي قهوه خانه براي شان چاي آورد . وقتي استكان را جلوي دختر مي گذاشت چيزي گفت و آرام خنديد . دختر هم خنديد و صورتش را برگرداند . مرد چيزي به زن گفت و چند بار نگاهش بين ما و زنش رفت و برگشت . زن باز جيغ جيغ كرد و چيزهايي گفت .. رفتم پیش پروین . پروین گفت : " چرا مثل ماست نگاهش می کردی ؟ الآن بود بچه رو خفه کنه مرتیکه ی عوضی " . گفتم : برو بابا . اصلا به من ربطی نداشت . اگه تیزی می کشید بیرون چه خاکی تو سرم می ریختم ؟ " پروین لب هایش را کج و معوج کرد و با دست بهم فهماند که " خاک بر سرت " . مرد به طرف آلاچيق رفت ، دست توي جيبش كرد و دسته اي اسكناس درآورد . دو تا را بيرون كشيد و به جوان داد وبعد به طرف ماشينش رفت . زن پسربچه را از بغل خودش راند و از جايش بلند شد . دختر داشت چايش را سر مي كشيد كه زن سرش داد زد . . " پسر بچه برگشته بود به پوريا نگاه مي كرد كه از زير پايش ماسه ها را برمي داشت و پرت مي كرد به طرف موج ها . دختر چايش را نخورده بلند شد و دست بچه را گرفت و با هم به طرف ماشين رفتند . يكي از جوان ها به طرف تخت آمد ، استكان هاي چاي ، كه فقط يكي شان تا نيمه خورده شده بود ، را در سيني گذاشت و به آلاچيق برد . گفتم : "پوريا بريم ؟ " گفت : " بابا يه دقه صبر كن . اين موجا روشون كم نمي شه ." توی ماشین هیچ کس حرف نمی زند . پروین ضبط صوت را روشن کرد ولی چند ثانیه بعد خاموشش کرد . برگشتم و به پوریا نگاه کردم که روی صندلی به خواب عمیقی رفته بود . پروین گفت : کجایی بودن ؟ گفتم : نمی دونم . استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر دقیق و قابل لینک آدرس سایت ممنوع می باشد/ لینک دادن مجاز است |
|